ن درآمدند و کالائی دیدند که هرگز مانندش ندیده بودند، در این میان چشمشان بیک قلک طلائی افتاد که سر بمهر بود و آن مهر هم طلا بود با خود گفتند بهتر از این قلک طلا که سر آن بمهر طلا بسته شده نیست و اندوخته درون آن از همه چیزها که در این جا است بهتر است آن را برداشتند و با هم رفتند تا وارد نیستانی شدند و یکدیگر را درباره آن امین نمیدانستند با هم حلقه زدند و درش را باز کردند و یکدسته افعی گرسنه و زندانی از میان آن جستن کردند و بروی آنها پریدند و همه را کشتند ای پادشاه عمرت زیاد کسی که بداند بدن دزدان چه رسیده و از آن فلک طلائی چه کشیدند دیگر دست بان میزند؟ - نه خیر هرگز
من همانم که از قلک طلائی میترسم خود دختر بپدرش گفت اذن بده خودم نزد او درآیم و با او سخن سرایم اگر او مرا و زیبائی و قشنگی و اندامیکه خدای عز و جل بمن روزی کرده بنگرد از پذیرفت خودداری نتواند پادشاه بان پسرک گفت دخترم میخواهد نزد تو درآید و هرگز پیش کسی بیرون نشده اگر میل دارد درآید مانعی ندارد دختر با چهره ایکه از همه بشر زیباتر بود نزد آن پسرک آمد و باو گفت: هرگز مانند من دیده ای باین تمامی و زیبائی و کمال و قشنگی، من عاشقت شدم و دوستت دارم آن پسرک رو بپادشاه کرد و گفت اجازه دارم برایت مثلی بیاورم؟ آری بفرمائید گمان بردند که پادشاهی را دو پسر بود یکی در بند اسیری پادشاه دیگر درآمد و او را در خانه ای زندانی کرد و دستور داد هر کس بر او بگذرد سنگی باو بپراند، روزگاری در این زندان گذرانید و برادر بپدر خود گفت بگذار بروم و برادرم را بخرم و برای او چاره جوئی کنم گفت برو و هر چه پول و متاع و پاکش خواهی با خود بردار، توشه و پاکش برداشت و یکدسته زنان خواننده و یکدسته زنان نوحه گر چون نزدیک شهر آن پادشاه رسید خبر آمدنش را باو دادند و او هم دستور داد همه مردم پیشواز او بروند و دستور داد او را در منزل بیرون شهر جای دهند آن پسر در آن منزل فرود آمد و نشست کالای خود را گشود و بغلامانش گفت ببهای بسیار ارزان بمردم بفروشند و با آنها همه گونه مسامحه کند و سر آنها را گرم کنند مردم همه سرگرم خرید و فروش شدند و شهر خلوت شد و آن برادر خود را دزدید و در شهر درآمد و زندان برادر را میدانست یک راست بدر آن زندان رفت
و یک سنگ ریزه برداشت باو پرتاب کرد تا بداند جانی دارد یا نه همان که این سنگ ریزه باو رسید فریاد و ناله کشید و گفت مرا کشتی پاسبانان از فریاد او بهراس افتادند و دویدند و پرسیدند چرا فریاهد کردی چه شده چه برایت پیش آمده تاکنون هر چه تو راه شکنجه کردیم یک کلمه از تو نشنیدیم با آنکه بپای تو شلاق بسیار زدیم و هر کس هم میگذشت سنگی بتو پرتاب میکرد و این مرد یک سنگ ریزه بتو انداخت و تو فریاد کشیدی گفت مردم نشناخته بمن آزار میکردند و درد نداشت ولی این یکی دیده و شناخته این سنگ ریزه را بمن انداخت برادرش بمنزل خود و سر بنه خود برگشت و بمردم اعلام کرد فردا صبح زود بیائید تا اجناسی برای شما بیرون آورم که هرگز مانند آن را ندیده باشید آن روز برگشتند و فردا همه آمدند و دستور داد گندم فراوانی بیرون ریختند و زن های خواننده مشغول رقص و خواندن و هر گونه بازی شدند و مردم را سرگرم کردند او درن این موقع خود را ببرادر رسانید و بندهای او را برید و گفت من تو را درمان خواهم کرد. او را برداشت و از شهر بیرون برد و مرهم بزخمهای او گذاشت و چون آسایش یافت باو گفت از این راه برو کنار دریا در آنجا یک کشتی حاضر است و نشانش اینستکه پرچمهای خود را برای تو افراشته است آن جوان در راه بچاهی افتاد که در آن اژدهائی بود و بر کنار آن درختی سبز شده بود که دید بر سر آن درخت دوازده غول منزل دارد و بر ته آن چاه دوازده شمشیر کشیده آویخته او بتلاش افتاد تا بیکشاخه درخت چسبید و خود را رها کرد و لب دریا آمد و دید کشتی برای او در کنار دریا آماده است بر آن سوار شد و او را بخانه اش آورده اند پادشاه عمرت زیاد آیا این مرد دیگر باین وضع خود بر میگردد؟
- خیر بر نمیگردد گفت من همان کسم که خود را خلاص کردم، دیگر از او نومید شدند و آن پسر همشهری او که رفیقش بود جلو آمد و سر بگوش پسرک گذاشت و گفت بگو دختر خود را بمن تزویج کنند بپادشاه گفت این رفیق من میگوید اگر پادشاه میخواهد دخترش را بمن بدهد؟ گفت نمیخواهم پسرک گفت برای تو مثلی بزنم؟ گفت آری گفت مردی با جمعی در کشتی سوار شدند چند شب که روی دریا رفتند کشتی آنهانزدیک جزیره غولان شکست همه غرق شدند و او تنها زنده ماند و دریا او را بدان جزیره انداخت غول های جزیره کنار دریا آمدند او نزد یکی از آنها رفت و او را خواست و با او هم بستر شد و تا صبح با او گذراند صبح که شد غول او را کشت و تیکه تیکه کرد و میان رفیقانش قسمت کرد، مرد دیگری بدان جزیره افتاد و دختر شاه غولان او را برد و با او خوابید و او هم تا صبح با او همبستر شد و از داستان مرد پیش از خود آگاه بود و از ترس خوابش نمیبرد صبح آن غول برخاست دنبال کاری رفت و آن مرد خود را دزدید و بکنار دریا رسانید و یک کشتی پیدا شد باهل آن فریاد کرد و استغاثه کرد تا او را با خود بکشتی بردند و بخاندانش رسانیدند فردای آنشب غولها دور آن ماده غول را که هم بسر او بود گرفتند و گفتند آنمردیکه با تو خوابید - کجاست؟ گفت از دست من گریخته گفتند دروغ میگوئی خودت تنها او را کشتی و خوردی باید یا او را بیاوری یا تو را میکشیم او ناچار شد و از دریا گذشت و خود را بخانه آن مرد رسانید و بر او درآمد و در کنار او نشست و گفت در این سفر چه دیدی؟ گفت گرفتاری سختیکه خدایم رهائی داد و داستان خود را باو گفت گفت دیگر رها شده ای؟ گفت آری گفت من همان غولم که از دست او گریختی آمدم تو را ببرم. گفت تو را بخدا مبادا مرا ببری و بکشی،
من بجای خود تو را بمرد بهتری رهنمائی میکنم غول گفت بسیار خوب منهم بتو ترحم میکنم با هم نزد پادشاه رفتند آن ماده غول گفت خدایت نیکو دارد پادشاها بمن گوش کن من زن اینمرد شدم و از همه کس او را دوستتر دارم و از من بدش می آید و از همنشینی با من بیزار است در کار ما نظری بفرما چون چشم پادشاه باندختر پری افتاد شیفته او شد و با آنمرد خلوت کرد و محرمانه باو گفت من خواهش دارم او را رها کنی تا زن من شهود گفت خدا عمرت بدهد بچشم همان برای شما شایسته است پادشاه او را بزنی خواست و همانشب با او خوابید سحرگاهان ماده غول برخواست بر او را برید و تیکه های بدنش را برای رفقایش برد پادشاها ممکن است کس از حال ان ماده غول مطلع باشد و گرد او رود. خیر هرگز گرد او نمیرود، آن پسر خواستار هم بپسرک گفت من از تو جدا نمیشوم و نیازی باین دختر ندارم هر دو از نزد پادشاه بیرونشدند و خدای عز و جل را می پرستیدند و در گرد زمین میگردیدند و خدا بدست آنها مردم بسیاری را راهنمائی کرد و نام این پسرک در جهان پیچید و بلند شد و بیاد پدر افتاد و با خود گفت کاش می فرستادم و پدرم را از گرداب گمراهی که در آن گرفتار است رها می کردم فرستاده دنبال او روانه کرد نزد او آم