د و گفت پسرت بتو درود میفرستد و داستان او را به وی گزارش داد و از کار او آگاهش کرد، پدرش با خاندان خود نزد او آمد و آنها را از گمراهی و بدبختی رها کرد و براستی رهبری کرد. 
بلوهر چند روزی با بوذاسف رفت و آمد کرد تا دانست که در را بروی او گشوده و او را سر راه انداخته است و سپس آنجا بکشوری دیگر رفت، بوذاسف تنها شد و روزگاری با غم و اندوه گذرانید
تا وقت رسید که بناسکان پیوندد و بسوی حق تبلیغ کند خدای عز و جل فرشته ای بسوی او فرستاد و در خلوت بر او آشکار شد و باو گفت خیر است و سلامتی، تو انسانی هستی میان جمعی جانداران ستمکار و فاسق و نادان من از طرف خدا آمدم که معبود خلق است بتو درود بفرستم و بتو مژده بدهم و آنچه از کار دنیا و آخرت بر تو نهاست برای تو بگویم مژده و مشورت مرا بپذیر و غافل مباش، دنیا را از خود دور کن و شهوات آنرا پشت سر انداز و از این پادشاهی زائل و سلطنت فانی که دوامی ندارد و سرانجامش پشیمانی و حسرت است کناره گیر و ملکی را بجو که زوال ندارد و شادی که تمام نشود و آسایشی که دگرگون نگردد و راستگو و عادل باش زیرا تو اکنون رهبر مردمی و آنها را ببهشت میخوانی. چون بوذاسف سخن آن فرشته را شنید برای خدای جل جلاله سجده کرد و گفت من دستور خدا را اطاعت کنم و بسفارشهای او باز ایستم هر چه خواهی بفرما که من ستاینده تو و شکرگزار آنم که تو را فرستاده که بمن مهربانی و لطف فرموده و میان دشمنانم وانگذاشته زیرا من بدانچه آوردی اهمیت می دهم، فرشته گفت پس از چند روز دیگر نزد تو برگردم و تو را از اینجا بیرون برم خود را آماده کن و غفلت بخود راه مده. بوذاسف دل بر مسافرت نهاد و خود را آماده کرد و کسی را خبر نداد تا نیمه شبی که مردم خواب بودند آن فرشته آمد و گفت ای بوذاسف بی درنگ برخیز و بیرون رو برخاست و راز خود را بکسی جز وزیرش نگفت، چون خواست پا در رکاب نهد یکی از پادشاهان تابع او رسید که جوانی زیبا بود و در برابر او بخاک افتاد و گفت ای شاهزاده کجا میروی و ما را دچار سختی میکنی؟ ای مصلح
حکمت مدار کامل چرا ما را و کشور و بلاد خود را وامیگذاری نزد ما اقامت گزین زیرا از روزیکه تو متولد شدی ما در فراوانی راحتیم و درد و بلائی بما نرسیده است. بوذاسف او را آرام کرد و گفت تو در شهرستان خود باش و همکشورانت را پند بده من آنجا که مبعثوم میروم و بدانچه دستورت دادم کار کن اگر مرا یاری کنی در ثواب کارم شریکی، سپس سوار شد و با وزی رخود تا آنجا که باید رفت و در سرحد از اسب خود که وزیرش مهار آن را می کشید پیاده شد وزیرش سخت گریست و ببوذاسف میگفت من بچه روئی بروی پدر و مادرت نگاه کنم و درباره تو چه پاسخی بانها بدهم و آیا بچه کنجه و مرگی محکوم شوم تو چگونه تاب سختی و آزار سفر و غربت داری که بدان عادت نکردی و چگونه تنها بسر میبری با آنکه یک روز تنها نبودی و این تن نازنینت چگونه توان گرسنگی و تشنگی و پیاده روی و همبستری با زمین سخت و خاک تیره دارد؟ بوذاسف او را تسلیت داد و خاموش کرد و اسب و کمر بند خود را باو بخشید و او دست و پای او را می بوسید و میگفت ای آقای من مرا دنبال خود بجا مگذار با خود ببر پس از تو برای من خوشی نیست اگر مرا بگزاری و بروی من سر به بیابان میگذارم و هرگز با آدمی نشیمن نخواهم کرد، او را تسلیت داد و گفت جز خیر بخاطر خود راه مده زیرا من نزد پادشاه کس میفرستم باو سفارش می کنم که تو را گرامی دارد و بتو نیکی کند سپس جامه های پادشاهی را از خود کند و بوزیرش داد و گفت آنها را بپوش و آن دانه یاقوتی که در دست داشت باو داد و گفت او را با اسبم ببر و چون خدمت شاه رسیدی تعظیم کن و این دانه یاقوت را باو بده و سلام مرا باو برسان و بعد بهمه بزرگان کشور سلام مرا برسان و بانها بگو
که من چون زندگانی جاوید و سلطنت زائل این جهان را با هم سنجیدم به آن باقی و جاوید رو آوردم و این فانی را ترک گفتم و چون اصل و بنیاد ملکوتی خود را دانستم و میان آنها و دشمنان و بیگانگان دوست نمای اینجهان امتیاز دادم باصل و بنیاد خود برگشتم، چون پدرم این دانه یاقوت را ببیند دلش آرام شود و چون جامه مرا در تن بیند مرا یاد کند و بیاد آورد که تو را دوست داشتم و این خود جلوگیر از بدی او بتو باشد، سپس وزیر برگشت و بوذاسف پیش میرفت تا بیک پهناور فضائی رسید و سر بالا کرد و درخت بسیار بزرگی را بر لب چشمه آبی نگریست که از آن درختی زیباتر و پر شاخ و برگ تر ندیده بود و از میوه آن شیرین تر نخورده برد و پرندگان بسیاری بر بالای آن درخت جمع شده بودند از دیدار اینمظره شاه و خرسند شد و خود را بدان درخت رسانید و آنرا به وضع پیشامد خود تعبیر میکرد درخت را رمز بشارت مقامی دانستکه بدان دعوت شده و چشمه آب را حکمت و دانش تعبیر کرد و پرندگانرا بمردمی که گرد او جمع میشوند و دین را از او می پذیرند، در این میان که ایستاده بود چهار فرشته جلو خود دید که میروند و او هم دنبالشان براه افتاد و او را با خود بدرون آسمان بردند و آنقدر حکمت و دانش باو داده شد که از مبدء تا معاد را شناخت و آنچه را خواهد بود دانست و سپس او را بزمین آوردند و با او نزدیک بودند بوذاسف زمانی را در آن بلاد بسر برد و سپس بسرزمین سولابط آمد که کشور خود او بود چون خبر ورودش به پدرش رسید با همه اشراف و بزرگان کشور پیشوازش آمد و با احترام تمام او را وارد کردند و تمام اهل شهر و خویشان و لشکریان در برابرش نشستند و او با آنها سخن بسیاری گفت و برنامه ای طرح کرد، گفت بمن درست گوش بدهید و دلها را آماده کنید تا حکمت خدارا که نور جانها است بشنوید، و با دانشی که وسیله رهبریست نیرومند شوید و خرد خفته خود را بیدار کنید و فاصله میان حق و باطل و هدایت و ضلالت را بفهمید و بدانید که این همان دین حقی است که خدا آنرا به پیغمبران و رسولان در قرن های نخست فرستاده و در این قرن ما را بدان اختصاص داده و برحمت و رافت و مهربانی خود بما عنایت فرموده و خلاصی از آتش دوزخ بوسیله آنست، داده و برحمت و رافت و مهربانی خود بما عنایت فرموده و خلاصی از آتش دوزخ بوسیله آنست، هلا کسی بملکوت آسمان ها نرسد و وارد آن نگردد مگر بوسیله ایمان و کار خیر در آن کوشش کنید تا رحمت همیشه گی و زندگی جاوید را دریابید و هر کس پیرو ایمان گردد و دیندار شود نباید هدف از زندگانی این جهان و امید سلطنت در زمین و طلب امور دنیوی باشد و باید هدف ایمان طمع در ملکوت آسمان ها و زمین و امید آزادی و نجات از گمراهی و رسیدن به آسایش و فرج در آخرت باشد زیرا که سلطنت زمین و دارائی آن نائل میشود و لذاتش از میان میرود و هر کس بدانها فریفته شود هلاک و رسوا است در آن وقتی که برابر دیان الدین که جز بحق حکم نکند بایستد مرگ با تن شما قرین است و در کمین جان شما است که آنها را در بند کشد بدانید همچنانکه یک گنجشک بر زندگانی و نجات از دشمنان خود تا فردا قادر نیست مگر به نیروی دیده و بال و پای خود انسان هم بر حیات و نجات قادر نیست مگر بوسیله ایمان و عمل صالح و کردار نیک درست ای پادشاه د