ع و تمكين و غير ذلك.

ابوالفرج بن الجوزى مى گويد: اسم صوفى اندكى قبل از 200 هجرى پيدا شد (و شهرت يافت).(5)

...جنيد بغدادى مى گويد: «تصوّف يعنى بيرون آمدن از هر خلق و خوى بد، و داخل شدن در هر خلق خوب...».

آرى اين قوم در اول چنين بودند و بعد ابليس آنها را فريفته، هر روز تلبيس تازه اى براى آنها پيش آورد، و در هر قرنى اين تلبيس ها بيشتر شد، اصل تلبيس ابليس اين بود كه صوفيه را از علم بازداشت، و به آنها گفت مقصود اصلى عمل است. و چون چرغ علم نزد آنها خاموش شد، ظلمات جهل مسلط گشت، و دچار اشتباهات گوناگون شدند.(6)

بعضى صوفى را مشتق از صوف مى دانند به خاطر پشمينه پوش بودن آنها در آغاز پيدايش و بعضى آها را به طايفه «بنى صوفه» نسبت داده اند كه جماعتى از عرب بودند كه در زندگى روشى زاهدانه داشتند و به همين جهت صوفيه را به آنها نسبت داده اند.(7)

بعضى نيز مى خواهند اين كلمه را مشتق از «صفا» بدانند در حالى كه واضح است كلمه صوفى از صفا مشتق نمى شود (زيرا از نظر ادبى صوفى اجوف است و صفا ناقص واوى) و اگر از صفا گرفته مى شد بايد «صفائى» گفته شود نه «صوفى»!

و نيز بعضى ميل دارند آن را منسوب به اصحاب «صُفَّه» بدانند كه آنها جمعى زاهد و فقير و غريب، از مهاجران اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند كه چون در مدينه خانه اى نداشتند روى سكوى بزرگى در كنار مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) زندگى مى كردند. ولى اين نيز يك اشتباه بزر است زيرا «صُفَّه» از ماده «سفّ» (و به اصطلاح مضاعف است) در حالى كه صوفى از ماده صوف است و ربطى با هم ندارند.

بنابراين حق اين است كه از همان صوف به معنى پشم گرفته شده و به خاطر پشمينه پوش بودن آنها در اوايل پيدايش است.

بعضى از «متصوفه» سعى دارند تاريخ خود را به آغاز اسلام برسانند و حتى به اصطلاح «خرقه را از على(عليه السلام) بگيرند»! و سلمان و ابوذر و مقداد را از مشايخ خويش بشمرند!

ولى همانگونه كه قبلا نيز اشاره شد در تاريخ اسلام هيچ شاهدى بر وجود اين ادعاها نيست; بلكه مدارك روشنى در دست داريم كه تصوّف از قرن دوم هجرى از خارج مرزهاى اسلام، از اقوامى مانند هندوها و يونانيان و مسيحيان به مرزهاى اسلام نفوذ كرد و با معتقدات اسلامى آميخته شد و به شكل يك فرقه التقاطى درآمد.

تاريخ تصوّف شاهد نوسانهاى زيادى است. گروهى از رجال سياست در گذشته و حال ترجيح داده و مى دهند(8) كه مذهب در شكل تصوّف عرضه شود به دلايل خاصى كه به خواست خدا در بخصهاى آينده به آن اشاره مى شود، و لذا گاه در اثر حمايت رجال متنفذ سياسى و يا حتى سلاطين! تصوف در بعضى از مناطق دامنه وسيعى پيدا كرده، و مردم شاهد ساختن خانقاههاى بزرگ و رونق بازار اقطاب و مشايخ صوفيه بوده اند.

ناگفته نماند كه عوامل اجتماعى نيز تأثير فراوانى در اين نوسانها داشته و كلّ اين مباحث را مى تون در كتب تاريخ تصوف مطالعه كرد.(9)

1.. جاحظ، البيان و التبيين، جلد 1، صفحه 232، چاپ مصر. 
2. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 57.
3. به جلد 11 و 15 و 17 بحارالانوار مراجعه شود. مرحوم محدّث قمى بسيارى از اين احاديث را در جلد دوّم «سفينة البحار» در مادّه «صوف» آورده است.
4. غوالى اللئالى نيز خوانده شده، (الذريعة، جلد 16، صفحه 71).
5.. تاريخ تصوّف، صفحه 23.
6. تلبيس ابليس، صفحه 173.
7. سمعانى در كتاب انساب.
8. منظور قبل از انقلاب است.
9.. براى شرح بيشتر درباره پيدايش تصوّف در جامعه اسلامى و منابع مهم خارجى تصوّف، به تاريخچه تصوف در همين كتاب آمده است، مراجعه فرمائيد.هر مكتب التقاطى خواه ناخواه گرفتار انواعى از تضاد مى شود و به اصطلاح اين از قبيل قضايايى است كه قياساتها معها (دليلش با خودش مى باشد) زيرا طبيع التقاط، گرفتن اصول مختلف از سرچشمه هاى ناهمگون است، فى المثل كسى كه بخواهد كمونيسم را كه بر اساس ماترياليسم بنا شده با اسلام كه بر اساس خدا پرستى است بياميزد، و به اصطالح نوعى كمونيسم اسلامى! به وجود آورد، خواه ناخواه گرفتار انواع تضادها مى شود، چرا كه ماترياليسم نمى تواند با خداپرستى قرين گردد.

اگر بخواهيم تضادهائى را كه تصوف با آن گرفتار شده بشمريم سخن به درازا مى كشد و نياز به تأليف كتاب مفصلى ارد، در اينجا تنها به چند قسمت اساسى اشاره مى كنيم:

اوّل- از كار انداختن استدلالهاى عقلى و كنار گذاشتن «پاى چوبين استدلاليان» و دورى از مدرسه و درس و بحث به عنوان اينكه از قيل و قال مدرسه چيزى حاصل نمى شود و... .

بشوى اوراق هم اگر همدرس مائى *** كه درس عشق در دفتر نباشد!

آنها در مخالفت با علم و استدلال و درس و بحث و دفتر و قلم، آنچنان راه افراط را پوئيده اند كه بعضى رسماً با خواندن و نوشتن و كتاب و همه مظاهر علم، اعلان جنگ داده اند. كه نمونه اى از سخنان عجيب سران بزرگ آنها را در اينجا مى آوريم:

الف- جنيد بغدادى كه از مشايخ معروف تصوف است معتقد بود كه خواندن و نوشتن سبب پراكندگى انديشه صوفى است.(1)

ب- شيخ عطار در شرح حال بشر حافى مى نويسد او هفت صندوق از كتب حديث داشت همه را در زير خاك دفن نمود.

ج- شبلى مى گفت كسى را سراغ دارم كه وارد صوفيه نشد مگر اينكه جميع دارائى خود را انفاق كرد، و هفتاد صندوق كتاب (آرى هفتاد صندوق كتاب) كه خود نوشته و حفظ كرده، و به چندين روايت تصحيح نموده بود، در اين رودخانه دجله كه مى بينيد غرق كرد. (مقصود شبلى از اين آدم خود او بود!)

د- احمد بن ابى الخوارى كه از بزرگان طريقت است كتب خود را به دريا ريخت و گفت: «نعم الدليل كنت و لكن الاشتغال بالدليل بعد الوصول محال»;«تو خوب دليل و راهنمايى بودى، ولى پرداختن به دليل و راهنما بعد از وصول به مقصد محال است»!... .

اين كار و اين سخن اگر چه در كتاب تاريخ تصوف به اين ابى الخوارى نسبت داده شده ولى بعضى ديگر نظير آن را از ابوسعيد نقل كرده اند كه او كتابهايش را به دست خود زير خاك دفن كرد و گفت: نعم الدليل....

ه- و نيز از ابوسعيد نقل شده كه گفت: «راس هذا الامر كبس المحابر و خرق الدفاتر و نسيان العلم»;«آغاز اين برنامه برگرفتن دواتها، و پاره كردن دفترها، و فراموش كردن علم است»!

ز- و نيز از «ابوسعيد ابوالخير» نقل شده كه گفت: چون حالت به ما روى داد ديگر از كتب و دفاتر خود راحت نمى يافتم، از خدا خواستم كه مرا آسايش خاطرى دهد! خداوند به من تفضل كرد كتابها را از خود دور ساختم! و به تلاوت قرآن مشغول شدم از فاتحه الكتاب شروع كردم مى خواندم تا در سوره انعام به اين آيه رسيدم (قل اللّه ثمّ ذرهم)اينجا كتاب را بنهادم هر چه كوشيدم كه يك ايه ديگر پش روم راهى نيافتم و آن را (يعنى قرآن را) هم به گوشه اى گذاردم!

يكبار ديگر آنچه را در بالا آورديم مطالعه كنيد سپس ببينيد آيا اين گونه تعليمات ممكن است از متن اسلام برخاسته باشد؟

آيا قرآن كه نور مبين و هادى به كل خير و به تعبير اميرمؤمنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه (بهار دلها و سرچشمه دانشها) در آن است و بهترين جلا دهنده قلب است «فيه ربيع القلب و ينابيع العلم و ما للقلب جلا غيره».

بايد در مراحل سير و سلوك 