برگردد او را مشايعت كنند ملكى چند بعدد نفسهاى او و گامهاى او و سخن هاى او كه او را حفظ كنند از بلاهاى دنيا و آخرت تا روز ديگر اين وقت و اگر در اين ميان بميرد از حساب قيامت نجات يابد و اگر آن مؤ من ديگر هم حق او را شناسد و حرمت او را داند همين ثواب او هم داشته باشد.
از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه شما شيعيان را نورى در پيشانى هست كه بآن نور شما را در دنيا مى شناسند چون يكديگر را بر خوريد آن موضع نور را از پيشانى يكديگر بيوسيد و در حسن ديگر فرمود كه نميبايد بوسيد سر ودست كسى را مگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يا كسيكه مراد از بوسيدن سر و دست او حضرت رسول باشد محتملست كه مخصوص ائمه معصومين باشد و اظهر آنست كه شامل سادات و علما نيز باشد، زيرا كه تعظيم ايشان براى آن مى كنند كه فرزند آنحضرت يا حافظ علوم و مروج دين آنحضرت اند و احوط آنست كه بغير دست پيغمبر و امام را نبوسند.
چنانچه در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : شايسته نيست دست بوسيدن مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر را.
در حديث صحيح از حضرت امام موسى عليه السّلام منقول است كه خويش را براى خويشى ببوسد بر او چيزى نيست و برادران مؤ من را پهلوهاى روى ايشان را ببوسند و امام را ميان دو چشمش را ببوسند.
از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه دهان را بوسيدن نميباشد مگر از براى زن و فرزند خود.كه باب طبع رجال سياست در بسيارى از جوامع است، همانها كه از قدرت روحانيت بيم دارند و در عين حال مى خواهند با گرايش اسلامى جامعه هم صدا شوند، يكى ديگر از عوامل توجه به تصوف است، زيرا تصوف، روحانيت را هميشه كنار زده، و زمام امر را به دست پير و مرشد و ولى و قطب مى سپارد كه غالباً غير روحانى هستند.

لذا يكى از شرايطى كه بسيارى از مرشدان و شيوخ تصوف به مريدان خود مى كنند اين است كه از روحانيون فاصله گيرند، و سعى مى كنند آنها را به عنوان «علماى قشرى»، «زاهدان رياكار» و «واعظانى كه در خلوت كار ديگر مى كنند» از نظر مريدان خود بيندازند.

مى دانيم اسلام منهاى روحانيت مزاحم هيچ كس نيست نه سياستهاى استعمارى، نه سلطه هاى جبار و رژيمهاى طاغوتى، و نه هيچ دستگاه جبّار ديگر لذا در زمان طاغوت جمعى از مهره هاى اصلى درستگاه سلطنت صوفى يا متماميل به تصوف بودند.

فراموش نمى كنم يكى از چهره هاى خطرناك ساواك كه: در يكى از دستگيريهاى رژيم سابق با او روبرو شدم به من مى گفت: «ايمان من ازايمان شما مسلماً ضعيف تر نيست، من درويشم دم از مولى مى زنم و هر چه خواسته ام از او گرفته ام، اين از يك طرف، و امّا از طرف ديگر اگر ببينم كسانى با شاه مخالفت مى كنند يك ميليون نفر از آنها را به گلوله ببندم پروايى ندارم!»ـ ديدم اين درويش كلمه يك ميليون را چه آسان مى گويد؟!بسيارند كسانى كه به خاطر انگيزه فطرى و درونى، و يا تربيت خانوادگى و شرايط محيط، مى خواهند داراى مذهبى باشند، ولى از سوى ديگر از احكام به اصطلاح دست و پاگير مذهب و حلال و حرام كه مزاحم اميال آنها است ناراحت اند. در اينجا به سراغ مذهبى مى روند كه بيشتر آنها را به سير در باطن سوق مى دهد، و همچون تصوف زياد به ظواهر شرع مقيد نمى كند.

درون و حال را مى نگرند، نى برون و قال را و به گفته خودشان به مغز اهميت مى دهند نه به قشر.

به همين دليل در گذشته يك مشت خوانين ظالم، و كسانى كه شغلهاى نامشروعى داشتند در زمره درويشان، و يا لااقل در سلك ايشان در مى آمدند،و پاى بند نبودن آنها را به قسمتى از احكام شرع، يك نوع آزاد منشى و قابليت انعطاف و وسعت مشرب، و به عكس تقيّد متشرعين را به احكام الهى يك نوع خشكى و خشونت مى پنداشتند.

و نيز به همين دليل بسيارى از جلسات صوفيان كانونى بود از وجد و سماع و مطالب ديگر!عامل ديگرى براى اشاعه تصوف در بساير از مناطق محسوب مى شود، چرا كه صوفيان به حكم درون گرايى، چندان كار به برون ندارند، و به حكم «صلح كل» كه مذهب صوفى است مايلند با همگان كنار بيايند و در صلح و صفا زندگى كنند، و در تعلميات آنها مسائلى همچون جهاد و برخورد قهرآميز با دشمنان حق و عدالت، و پنجه افكندن در پنجه ظالمان و ستمگران، و قيام و شورش پرخروش بر ضد آنان محلى ندارد، به عكس خزيدن در گوشه خانقاه، و چشم برداشتن از جهان ظاهر، كاملا با افكار آنها سازگار است.

چه عاملى براى تخدير توده ها از چنين تفكراتى بهتر مى باشد؟ و لذا جاى پاى استعمار در تاريخ تصوّف به خوبى نمايان است، مخصوصاً در عصر و زمان ما. براى اينكه مذهب ـ مخصوصاً اسلام ـ را از صورت فعال بيندازند، و آن را به يك عامل تخدير مبدّل كنند اصرار بر تقويت خانقاهها، و رهبران اين فرق داشته و دارند.

البته شرح هر يك از اين عوامل نياز به بحث مستقل و مفصلى دارد و مقصود ما در اينجا تنها يك اشاره بود و عاقلان را اشارتى كافى است.قبل از انقلاب شكوهمند اسلامى فعاليتهاى زيادى از فرق مختلف تصوف مخصوصاً در كشور ما ديده مى شد، ساختن خانقاهها، اشغال بعضى از مقامات حساس، همكارى عده اى از رجال با آنها، توسعه تبليغات و دعوت علنى به تصوف حتى نصب شعارهاى مخصوص بالاى سر درب خانه ها، همچنين نشر كتابها و جزواتى به نفع آنان و بالاخره كشيدن دامنه مطلب به صفحات روزنامه ها و امثال آن، همه شاهد يك جنب و جوش و «نهضت صوفيانه» بود، امروز هم در گوشه و كنار اين فعاليتها از سر گرفته شده است.

بعضى ممكن است تعجب كنند كه چرا در عصر و زمان ما كه عصر فعاليت و كار محسوب مى گردد هنوز تعلمياتى همچون تعلميات متصوفه كه يادگار قرون تاريك زندگى انسانها است، و افراد را از مواجه شدن با حقايق زندگى به سوى يك سلسله تخيلات دعوت مى كند، خريدار دارد. به عقيده ما، اين مسئله ساده نيست و در واقع معلول يك سلسله عامل روانى و اجتماعى مى باشد كه در ذيل به آن اشاره مى شود.

1ـ عده اى ترديد ندارند كه اين جريانات مانند بسيارى از حوادثى كه در اجتماع ما مى گذرد، عامل و انگيزه سياسى دارد و همكارى عده اى از رجال طاغوتى هم كه معمولا شترشان به اين واديها نخفته است دليل بر اين موضوع مى دانند، و خلاصه اين سياست را جزيى از سياست كلى «تقويت اقليت مذهبى» و ايجاد تضاد و تفرقه و اختلاف كه در نقاط مختلف اجرا مى شود، مى دانند.

بررسى تاريخ معاصر نشان مى دهد كه هميشه دشمنان شرق، سعى داشته اند افكار مردم شرق را به يك نوع بى تفاوتى در برابر حوادث سوق دهند و مطمئناً هيچ چيز بهتر از افكار صوفيانه و صوفى مسلكى و خزيدن در گوشه خانقاه و پناه بردن به يك سلسله تخيّلات نظر آنها را تأمين نمى كرده است، لذا آنها مروج اين افكار و تعليمات بوده و هستند و مطمئناً هر قدر مردم اين سامانها به اين مسلكها روى آورند بار آنها سبك تر و مقاصد آنها عملى تر خواهد شد.

اين يكى از عوامل گرايش و گسترش اين مسلكها در كشورهاى شرقى است كه آثار آن در كشورهاى مختلف شرق به صورتهاى گوناگون به چشم مى خورد، حتى اگر در اعماق بعضى از مذاهب ساختگى كه در قرون اخير به وجو