و دروغگو شمرده و درباره آنان سروده است. 
زين صدا گوش بر كن كابتر است *** بانگ غول است وعظ اهل منبر است 
نيست صدقى غير تزوير و ريا *** زيرا اين عمامه هاى لابل
اعلميت را بهانه دان يقين *** نيست اعلم در ردا و پوستين 
پس مخور اى جان فريب جامه را *** و اجتماع و شهرت و عمامه را 
كرده هر جا باز شيطان لعين *** گرم دكانى به اسم شرع و دين 
(حقيقة العرفان، جلد 3، صفحه 177 ـ 161). 
3. نزد صوفيه آنچه علم فقها و حكما است ـ علم رسمى ـ از حق فقط نشانى مى دهد، عرفان صوفيه است كه مشاهده و دريافت او را ممكن مى سازد. از اين رو است كه صوفى از اهل مدرسه كنارى مى كشد و تربيت خود را به علماء و متشرعه مخصوص نمى دارد، و به همين سبب تعليم صوفيه در بين طبقات دهقانان و پيشه وران هم نفوذى دارد و حتى بعضى مشايخ بزرگ صوفيه از ميان همين طبقات برخاسته اند. 
صوفيه از خيلى قديم فقهاء و محدّثان را به ديده تحقير مى نگريسته اند و آنها را اهل ظاهر مى شمرده اند و خود را صاحب اسرار مى دانسته اند و مدعى معرفت باطنى و علم قلب بوده اند. اين اختلاف بين صوفيه و فقهاء از قديم سبب شده است كه صوفيه مكرر از جانب فقهاء تعقيب شوند (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 151 ـ 161).
4.. صوفيان موضوعات دينى و اسلامى را به دو صورت تقسيم كرده اند; يكى علم شريعت يا علم ظاهر كه مخصوص فقيهان و مفتيان شرعى است و ديگر علم طريقت يا علم حقايق و علم باطن كه مخصوص صوفيان است شامل: اعمال روحى و قلبى، و انسان شناسى و اخلاقى و راه هاى رسيدن به خداوند مى گرديد و علم شريعت را علم ظاهر و علم تصوف را علم باطن نام نهاده اند (تليس ابليس، صفحه 321). 
«رُوَيم بن احمد» (303هـ) در اين مورد گفته است: خلقان همه رسم نگاه دارند، و اين طايفه «حقيت»! (ترجمه رساله قشيريه، صفحه 56) صوفيان با چنين تقسيمى راه خود را از فقيهان و متشرعان جدا كردند. صوفيان علماى مذهبى را قشرى و اهل ظاهر و بى خبر از حالات معنوى و مغرض و جاه طلب مى خواندند، و آنان را به داشتن چنين صفاتى نكوهش مى كردند (كيمياى سعادت صفحه 30 ـ 29 ـ روضات الجنان، جلد 1، صفحه 72 ـ مصباح الهدايه، صفحه 57) در يك مناظره اى كه بين شيخ احمد جامى ژنده بيل (536هـ) و عالمى به نام «سيد زياد ين» روى مى دهد، جامى به خود گمان برترى برده و با نوعى حالت پرخاش بدو مى گويد: «خاموش اى بى ادب، علمى تو از ميان پاى مستحاضه! فراتر نشود تو با احمد علم توحيد مى گويى؟! (مقامات ژنده بيل، صفحه 54). 
5. سوره فصلت، آيه 26.
6. سوره زمر، آيه 17 و 18.امواج سهمگين حوادث فعلى دنيا، كشتى جامعه ما را در اين اقيانوس متلاطم به هر سو مى برد، بحران هاى سياسى و اقتصادى به صورت گردابهاى مخوفى در مقابل سرنشينان اين كشتى خودنمايى مى كنند، بديهى است در چنين موقعيتى تنا راه نجاتى كه به نظر مى رسد اين است كه زمام اين كشتى به دست مردانى دانشمند و درستكار و رهبرانى لايق و با تجربه داده شود تا با مهارت كامل آن را به سوى ساحل نجات هدايت كنند.

روشن است در اين هنگام هر گونه اختلاف و نفاق در ميان سرنشينان اين كشتى به قيمت جان آنها تمام مى شود. صريحتر بگويم در اين دنياى پر آشوب كنونى، جامعه ما براى حفظ موجوديت خود به اتحاد و اتفاق از همه چيز بيشتر نيازمند است، و اگر اسلحه اى در برابر اين همه دشمنان قوى و نيرومند داشته باشيم همين اتحاد است و بس!

امروز، هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى، دشمنان فراوان داريم و با چنين حال چقدر احمقانه است اگر بخواهيم جنگ داخلى در ميان خود راه بيندازيم.

كشور مااز نژادهاى مختلف; زبانهاى گوناگون، تشكيل يافته و تنها وجه مشتركى كه در ميان اين همه دسته هاى مختلف پيدا مى شود همان اتحاد دينى و مذهبى است، زيرا اكثريت قريب به اتفاق آن مسلمان هستند، با اين حال اهميت اين اتحاد مقدس از هر گونه توضيح و بيانى بى نياز است.

امروز سعى مى شود به وسليه اتحاديه هاى سياسى و اقتصادى، و ايجاد بازارهاى مشترك و مانند آنها; جمعيتهاى عظيم ترى را زيريك پرچم درآورند; زيرا اين نكته مسلم شده كه افراد محدود و پراكنده، حق حيات در چنين دنياى پرغوغايى ندارند! با اين حال آيا جنايت نيست كه بر ضد اين هدف قدم برداشه و رشته هاى اتحاد را پاره كنيم؟!

***

حفظ وحدت از نظر اسلام اهميت زيادى دارد و در سايه همين اتحاد نيرومند مقدس و جمعيت فشرده و هماهنگ بود كه مسلمانان در صدر اسلام توانستند در برابر آن همه دشمنان فراوان ايستادگى به خرج دهند. اسلام به آنها گفته بود: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا): (همگى به ريسمان خدا ]= قرآن و اسلام و هر گونه وسيله رحمت[ چنگ بزنيد و پرانده نشويد!(1) و به اين وسيله آنها را صريحاً از پراكندگى نهى كرده بود. اسلام به اندازه اى نفاق را منفور شمرده كه در رديف عذابهاى آسمانى قرار داده و مى گويد: (قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْض): بگو: او قادر است كه از بالا يا از زير پاى شما، عذابى بر شما بفرستد يا به صورت دسته هاى پراكنده شما را به هم بياميزد و طعم جنگ (و اختلاف) را به هر يك از شما به وسيله ديگرى بچشاند!(2)

اسلام يك دشمنى آشتى ناپذير با «اختلاف طلبان» دارد و صريحاً مى گويد: (إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْء إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللهِ); كسانى كه آيين خود را پراكنده ساختند، و به دسته هاى گوناگون (و مذاهب مختلف) تقسيم شدند، تو هيچ گونه رابطه اى با آنها ندارى! سر و كار آنها تنها با خدا است.(3)

در جاى ديگر اختلاف و پراكندگى را يكى از علائم «شرك» شمرده و مى گويد: (وَلاَ تَكُونُوا مِنْ الْمُشْرِكِينَ مِنْ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعاً كُلُّ حِزْب بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ); و از مشركان نباشيد، از كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند و به دسته ها و گروهها تقسيم شدند! و (عجب اين كه) هر گروهى به آنچه نزد آنهاست (دلبسته و) خوشحالند!(4)

اسلام مى گويد: «الشاذ من الغنم للذئب»: «گوسفندان تك رو طعمه گرگانند»!(5)

البته ترديدى نيست كه در اجتماع ما بلكه در هر اجتماعى افرادى هستند كه دانسته يا ندانسته در افراط و تفريطند، وظيفه ما اين است آنها را بيدار كنيم و به صفوف جمعيت باز گردانيم. در اين هم ترديدى نيست كه در دنيا كسانى هستند كه از اتحاد ما رنج مى برند و «وضع آشفته» ما باعث «جمعيت خاطر» آنها است، و معتقداند: «چون چنين است پس آشفته ترش بايد كرد!» بايد با كمال دقت مراقب نقشه هاى آنها باشيم و آنها را نقش بر آب كنيم.

***

ما چه «مرد دين» باشيم و چه «مرد دنيا» چه دوستدار اسلام باشيم چه خواهان وطن و مليت، و چه مرد سياست باشيم و چه مرد روحانيت، در هر صورت بايد اجازه ندهيم اين رشته اتحاد مقدسى كه نامش «مذهب» است و در اعماق روح و زواياى قلب ميليونها مردم كشور ما جا دارد از هم گسسته 