ى يا سلامى كند بر او بهشت بلند شود كه او را مكافات دهد پس حقتعالى باو وحى فرمايد كه من طعام بهشت را براهل دنيا حرام كرده ام مگر بر پيغمبر يا وصى پيغمبرى پس چون روز قيامت شود ببهشت خطاب رسد كه امروز مكافات تحفه هاى ايشان را بده پس غلامان و كنيزان از بهشت بيرون آيند با طبقها كه بر روى آنها دستمالها از مرواريد انداخته باشند وبنزد ايشان بياورند چون ايشان نظر كنند بجهنم و اهوال آن و بهشت و آنچه در آن هست عقلشان پرواز كند و از آن طبقها نخورند پس منادى از زير عرش ايشان را ندا كند كه حق تعالى حرام كرده است جهنم را بر كسيكه از طعام بهشت بخورد پس دست دراز كنند و بخورند.
در حديث معتبر منقول است كه دو شخص بخانه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام آمدند حضرت از براى هر يك از ايشان بالشى انداختند يكى ر روى بالش نشست و ديگرى ابا كرد حضرت فرمود كه بنشين كه ابا نميكند كرامت را مگر خر بعد از آن فرمود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود كه هر گاه بيايد بسوى شما كسى كه نزد قوم خود گرامى باشد شما او را گرامى داريد.
در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه سه كسند كه كسى جاهل بحق ايشان نيست مگر منافقى و كسى كه در اسلام ريشش سفيد شده باشد و كسيكه حامل لفظ يا معنى قرآن بوده باشد وامام عادل و فرمود كه از تعظيم خدا است تعظيم پيران كردن .
از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقول است كسى را كه اكرام مى كنند و او را گرامى دارند بايد كه او قبول كند و رد نكند كه رد نميكند كرامت را مگر خر.
در چند حديث از حضرت امام رضا عليه السّلام پرسيدند كه كدام است اين كرامت كه رد نميبايد كرد فرمود كه مثل آنكه جائى از براى او بگشايند يا بوى خوشى از براى او بياورند يا بالشى از براى او بگذارند يا مثل اينها از كرامت ها.
از حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام منقول است كه اكرام مكن كسى را بچيزيكه بر او دشوار باشد و از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقول است كه هر كه خدمت كند گروهى ازمسلمانان را حقتعالى مثل عدد ايشان خدمتكاران در بهشت باو كرامت فرمايد.
حضرت صادق عليه السّلام فرمود هر كه برادر مؤ من او بيايد و او را گرامى دارد چنانستكه خدا را گرامى داشته است و از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقول است كه هر ملاطفتى كه كسى با برادر مؤ من خود بكند حق تعالى او را از خدمه بهشت كرامت فرمايد.
در حديث ديگر فرمود كه هر كه اكرام كند برادر مؤ منش را بيك كلمه كه از روى لطف با او بگويد و غمى از او بردارد پيوسته در سايه رحمت الهى باشد تا مشغول اين اكرام باشد.از آنجا كه اين گونه مسلكها در هر محيطى وارد شود از روى قانون «تبيعت از محيط» رنگ آن محيط را به خو مى گيرد، طرفداران تصوف به زودى آب و رنگ اسلامى به آن دادند و قسمتى از فرهنگ و دستورات اسلامى را به آن آميختند و براى وفق دادن اعتقادات خود با عقادى و احكام اسلامى دست به آيات و اخبارى زدند كه بسيار از آنها از سنخ متشابهات قرآن و اخبار بود و بالاخره آن زهاد صدر اول و عدّه اى ديگر از معروفين و مشاهير اصحاب پيمبر(صلى الله عليه وآله) از قبيل سلمان و ابوذر را جزء خود دانسته و حتى «خرقه» را به على بن ابيطالب سپردند!!(1) در صورتى كه هيچ كدام اساس نداشت.

امروز هم براى حفظ ارتباط خود با بزرگان صدر اول سلسله مشايخى كه هيچ سندى براى آن درست نيست، ترتيب داده و به فعاليت مشغول هستند.

ولى چون اصولا طرز تفكر و تربيت اسلامى با هر گونه دسته بندى در داخل اسلام سازش نداشت به علاوه تطبيق تمام اصول تصوف بر عقايد و احكام اسلامى ميسر نبود لذا با همه اين كوششها كار صوفيان چندان بالا نگرفت و از هر طرف مورد حمله واقع شدند اما به هر صورت بود در هر زمان در گوشه و كنار هواخواهانى داشتند كه به اقتضاى زمان و محيط گاهى كمتر و زمانى بيشتر بودند.

1. بنا بر آنچه گذشت اينكه بعضى از متصوفه تلاش مى كنند تاريخ خود را به آغاز اسلام برسانند و حتى «خرقه» را از على(عليه السلام) بگيرند و سلمان و ابوذر و مقداد را از مشايخ خويش شمرند، تلاششان بيهوده است و درتاريخ اسلام هيچ شاهدى بر وجود اين مدعاها نيست، بلكه طبق مدارك روشن، تصوف از اواخر قرن دوم هجرى از خارج مرزهاى اسلام از مللى مانند: هندوها، يونانيان و مسيحيان به مرزهاى اسلام نفوذ كرد و با معتقدات اسلامى آميخته شد و به شكل يك فرقه التقاطى در آمد. جاى ترديد نيست كه صوفى گرى از اسلام بيگانه است ليكن چنانكه ديده مى شود با اسلام ارتباط و سازش برقرار كرده اند و اين كار براى دو جهت بوده است: يكى آن كه در ميان مسلمانان در امن باشند و ديگر آنكه بتوانند مسلمانان ساده لوح را به سوى خود بكشند. اين است كه براى خود ريشه اسلامى درست كرده اند و هر سلسله اى از ايشان خود را به يكى از ياران پيامبر از ابوبكر گرفته تا اميرالمؤمنين على(عليه السلام) و ديگران رسانيده و چنين وانمود كرده اند كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دو گونه تعاليم داشت يك رشته از آنها به نام «شريعت» كه براى همه مردم بوده و ديگرى «طريقت» كه تنها براى افراد برگزيده و ويژه اى بوده است كه از ايشان به صوفيان رسيده است! آنچه خيانت صوفيان را بزرگتر گردانيده، آن است كه دستبردهايى بر اسلام زده اند و چنين خواسته اند كه تا بتوانند به اسلام رنگ صوفيگرى بزنند بجاى آنكه خود پيروى از اسلام كنند اسلام را پيرو خود ساخته اند، اگر كسى بخواهد كارهاى صوفيان را تنها در اين زمينه بنويسد كتاب بزرگى خواهد بود. بدين ترتيب عرفان و تصوف وارداتى را به نام اسلام خواندند و عقايد انحرافى خود را كه مخالف طبع سليم اسلام بوده به آن تحميل نموده اند و از تركيب آنها تصوف و عرفان خاصى به وجود آوردند و گاه آن را به نام عرفان اسلامى ناميدند و همين باعث شد عرفان اسلامى اصالت و ارزش خود را از دست بدهد و براى مردم جهان ناشناخته بماند.چون يكى از سرمايه هاى اصلى تصوف اعمال ذوق و استحسان به تعبير بعضى «عرفان بافى» است و البته آن هم ضوابط معين و معيار ثابتى ندارد و همچون موم به هر شكلى بيرون مى آمد، روز به روز مطالب تازه اى اختراع گرديد و بر تصوف افزوده شد و چيزى نگذشت كه انشعابات بسيارى در اين رشته پيدا شد كه هر كدام روش و عقادى معين و جداگانه اى داشتند ـ كتابها و مخصوصاً اشعار زيادى در اين باره نوشته و سروده شده و به حدّى رسيد كه اگر امروز بخواهيم درباره شعب مختلف تصوف و عقايد عجيب و غريب هر يك گفتگو كنيم قطعاً خالى از اشكال نيست و عجيب تر اينكه روز به روز بر تعداد سلسله هاى آنها افزوده مى شود و هر شيخ طريقت كه گاهى از دنيا مى رود چند شيخ ديگر با چند گرايش و عقيده مختلف جاى او را مى گيرند.

ولى اين پيشامد امرى بود طبيعى چون هر دسته و گروهى كه از معيارها و ضوابط معينى استفاده نكنند و مانند تصوف بر روى محور ذوق و استحسان و مكاشفه و خواب دور بزند به همين سرنوشت دچار خواهد شد، و اين اختلافات زمينه را براى انحطاط آماده مى س