ازد.(1)

از طرف ديگر در اثر فعاليت دانشمندان و علماء متشرعه و فراهم شدن وسايل نشر كتب و سهولت ارتباطات و عوامل ديگر، چشم و گوشها باز و پرده از روى بسيار از كارها برداشته شد، در اين هنگام كاخ تصوف رو به ويرانى گذارد و بازار صوفيان كساد شد.

و همچنانكه در اثر ترقّى علوم تجربى، طبيعيات فلسفه قديم يونان كه عالم را در چهار ديوار «عناصر اربعه» حبس كرده بود، و عالم حيات و زندگى را بوسيله ميخهاى «امزجه چهارگانه» در چهار ميخ كشيده بود به طرف اضمحلال رفت همينطور مسلك تصوف در اثر مبارزات علماى بزگ و روشن شدن اذهان عمومى رو به انحطاط گذارد.

روشنتر بگوييم امروز روزى نيست كه كسى گفتار شيخ صفى الدين اردبيلى را كه مى گفت: «چهل شبانه روز به يك وضو نماز خواندم»! باور كنيد (صفوة الصفا صفحه 258) و يا خريدار دعاوى عجيب «بايزيد بسطامى» باشد كه به او گفتند فرداى قيامت مردمان در زير لواى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) باشند. گفت: به خدا قسم «لوائى اعظم من لواء محمد»(صلى الله عليه وآله) يعنى «در آن روز لواء من از لواء آن حضرت بزرگتر است».

و يا اينكه كارهاى نادرست «حسين بن منصور حلاج» را بشنود و بر آن لبخند نزند، از آن جمله شيخ عطار در كتاب «تذكرة الاولياء» نقل مى كند كه حسين بن منصور حلاج دلقى داشت كه بيست سال از بدنس بيرون نياورده بود (خدا مى داند كه چگونه كثافت را از خود دور مى كرد و غسلهاى لازم را انجام مى داده است) روزى به زور از بدنش بيرون آوردند ديدند كه شپش زده يكى از آنها را وزن كردند نيم دانك! وزن داشت (صفحه 316) باز هم در همان صفحه نقل مى كند كه «حسين بن منصور حلاج، يك سال در مقابل كعبه در آفتاب ايساد تا روغن از اعضاى او بر سنگ مى ريخت!!

اگر كسى حالات بزرگان صوفيه را در كتابهاى خودشان مطالعه كند نظير اينها را بسيار خواهد ديد.(2) كيست كه امروز اين سخنان را ببيند و طرفداران آنرا خرافى و اين عقايد را جزء خرافات نداند.

اين جمعيتى را هم كه مى بينيد مانده اند بواسطه آن است كه در وضع و روش خود تجديد نظر كرده و مقدارى از عقادى و كردارهاى پيشينيان را از آن حذف كرده و آنرا به صورت ديگرى كه تا اندازه اى با وضع افكار عمومى محيط سازگار باشد درآورده اند.

اگر كسى بخواهد صدق اين گفتار كاملا بر او روشن شود كتابهاى پيشينيان صوفيه از قبيل «تذكرة الاولياء» و «صفوة الصفا» و نظاير آن را كه شرح احوال رؤساى متصوفه را مى دهد، با كتب امروزى آنها مقايسه كند.(3)

 

1.. «اصولا تصوف مذهب و طريقه لغزنده و متغيرى است كه نقطه شروع آن زهد و پارسايى بوده و به مبالغه آميزترين اشكال عقيده وحدت وجود خاتمه يافته است، و در بين اين شروع و خاتمه انواع و اقسام رنگهاى عقايد گوناگون، و مسلكهاى مخصوص فكرى، و تمايلات رنگارنگ، و گفته هاى متنوع پيدا شده است، به طورى كه اگر بگوييم تعداد انشعابات تصوف به تعداد مشايخ و سران صوفيه در طول تاريخ است، اغراق نخواهد بود! به اين معنى تصوف يك مذهب خاص و منظم و محدود نيست و از به هم آميختن عقايد و افكار گوناگون به وجود آمده است و به همين جهت حد و حصارى به خود نديده است و همواره در قرون و اعصار متمادى با مقتضيات و شرايع و افكار هر دوره تغيير شكل داده است». 
«سلسله هاى طريقت صوفيه در سراسر بلاد مسلمانان پراكنده اند و تفاوت آنها نه فقط در آداب ذكر و تلقين بلكه مخصوصاً در طرز تلقى شريعت است. از آنكه بعضى از سلسله ها در رعايت لوازم و قواعد شريعت بيشتر اصرار دارند و بعضى كمتر. در هر حال چون اين سلسله عقايد رايج بين عامه در طريقت آنهاعجيب نيست». (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 80).
2.. آن داستانها در پاره اى از موارد به قدرى حيرت آور و شگفت انگيز است كه انسان را به ياد افسانه هاى كودكانه مى اندازد كه با هيچ عقل و منطقى سازگار نمى باشد. تا آنجا كه عده اى از صوفيان متأخّر به جعلى بودن اغلب اين داستانها اعتراف نموده اند. 
براى نمونه چند مورد از كرامات مشايخ صوفيه را از كتابهاى خودشان نقل مى كنيم: جامى در «نفحات الانس» مى نويسد: «مرشدى ريخته گر روز جمعه رفت در شط بغداد غوطه خورد كه غسل كند لباسهاى خود را كند و ميان آب فرو رفت چون سر برآورد خود را در رود نيل مصر ديد! پس هفت سال در آنجا ماند و زن گرفت و سه فرزند آورد بعداً روزى رفت غوطه خورد در نيل چون سر بر آورد ديد در بغداد است در همان ساعت كه براى جمعه مى خواسته غسل كند و برود سجاده صوفيان را به مسجد برد، چون بيرون آمد و سجاده هاى صوفيان را برد گفتند قدرى دير آمدى! (نفحات الانس،صفحه 563).
نمونه ديگر: «نقل است ابراهيم ادهم كه روزى بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود پاره مى دوخت سوزنش در دريا افتاد كسى از او پرسيد كه: ملكى چنان از دست بدادى چه يافتى؟ اشاره كرد به دريا كه سوزنم باز دهيد هزار ماهى! از دريا برآمد كه هر يك سوزنى زرين به دهان گرفته! ابراهيم گفت: سوزن خويش خواهم، ماهيكى ضعيف برآمد سوزن او به دهان گرفته، ابراهيم گفت: كمترين چيزى كه يافتم بماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو دانى» (تذكرة الاولياء، جلد 1، صفحه 87). 
نمونه ديگر «سهل بن عبداللّه تسترى گفت: مردى از ابدال بر من رسيد و با او صحبت كردم، و از من مسائل مى پرسيد از حقيقت، و من جواب مى گفتم، تا وقتى كه نماز بامداد بگزاردى و به زير آب فرو شدى و به زير آب نشستى تا وقت زوال و چون اخى ابراهيم بانگ نماز كردى، او از آب بيرون آمدى يك سر مو بر وى تر نشده بودى، و نماز پيشين گزاردى، پس به زير آب شدى و از آن آب جز به وقت نماز بيرون نيامدى، مدتى با هم بوديم بدين صفت كه البته هيچ نخورد و با هيچ كس ننشست تا وقتى كه برفت (تذكرة الاولياء، جلد 1، صفحه 153). 
اين سخنان مضحك و بى سر و ته را امروز چه كسى باور مى كند. 
يكى از مشايخ صوفيه كه عمرش را در ظهور كرامت و خوارق سپرى كرده، شيخ احمد احمد جام (441 ـ 536) معروف به ژنده بيل است يكى از مريدانش به نام «محمد غزنوى» كتابى در 395 صفحه زير عنوان «مقامات ژنده بيل» نوشته كه در آن حدود 400 كرامت و خارق عادت براى شيخ احمد برشمرده است كه مى توان آن را شاهكارى از هذيان گويى شمرد، مثلا مى نويسد: «سنجد» بر حسب اشاره او «لعل» مى شود، «خاكريزه وشن» به صورت «شكر» در مى آيد، يك بيابان به امر او به زرناب بدل مى گردد، پسر كد خدا كه جوان نااهلى بوده است به دعاى شيخ به هلاكت مى رسد، آب به اراده او سر بالا مى رود!... خلاصه تمام عمر خود را در كرامت سپرى مى كند (مقامات ژنده پيل). 
3. دكتر غنى مى گويد: حاصل آنكه بزرگان صوفيه داراى اين قبيل نظرها بوده اند ولى پيروان مخصوصاً در زمانهاى بعد راه افراط و مبالغه پيموده و هزاران كرامات و خوارق عادات به اولياء نسبت داده اند... و به هر اندازه كه از عهد ولى و مرشد دورتر شده اند بر ساز و برگ آن افزوده اند زيرا قوّه تخيّل عامّه در اين زمينه قوى است و از اولياء چنانكه به عقيده عاميانه بايد باشند، سخن رانده اند، نه چنانكه بوده اند. 
خلاصه در هر قرنى قصص كرامات منسوب و به اولياء 