يشتر شده و به جائى رسيده كه مجلدات بسيارى در اين زمينه به وجود آمده است. (تاريخ تصوف در اسلام، صفحه 263 ـ 262) 
باز مى گويد: «اگر بخواهيم انواع و اقسام كرامات و خوارق عادت منسوب به اولياء را در اينجا ذكر كنيم شايد چند مجلد هم كفايت نكند، زيرا در هر نوعى از انواع كرامات هزاران قصه است از قبيل راه رفتن به روى دريا، طيران در آسمان، و باراندن باران، و حضور در جاهاى مختلف در يك آن، و معالجه بيماران با نگاه و نفس و زنده كردن اموات، و دست آموز كردن و مطيع ساختن حيوانات درنده (از قبيل شيرو پلنگ)، و علم به حوادث آينده و اخبار به آن و ناتوان ساختن يا كشتن اشخاصى با يك كلمه و يا يك حركت و مكالمه با حيوانات، يا نباتات و خاك را به طلا يا احجار كريمه مبدل ساختن، و خوراك و آب حاضر ساختن... و غيره» (همان كتاب، صفحه 266).
شگفت آورتر از اينها آن است كه برخى از صوفيان گامى بالاتر گزارده چنين وانموده اند كه نشان دادن «معجزه و كرامت» در آغاز كار و در زمان خامى يك صوفى تواند بود، سپس كه پيشرفت كرد و از خامى در آمد به «كرامت» نيز سر فرود نياورد و آن را شايان خود نشناسد!
«از بايزيد بسطامى روايت شده كه گفته است در بدايت احوال خداوند كرامات و آياتى به من نشان مى داد، ولى من به آيات و كرامات توجهى نداشتم چون خداوند مرا چنين يافت راه معرفت را به من نمود»!
شگفت آور آنكه كتاب «اسرارالتوحيد» كه پر از «معجزه»هاى ابوسعيد و كارهاى بسيار شگفتى به نام او ياد شده از قبيل: شيخ راز دل هر كس را مى دانسته، و چون به سرخس مى رفته در هوا مى پريده! با چهارپايان سخن مى گفته! طغرل و برادرانش را به پادشاهى رسانيده! در همان كتاب با بودن همه اينها داستانى مى نويسد كه يكى به نزد شيخ آمده و «كرامتى» خواسته كه خود باديده ببيند و شيخ در برابر او درمانده و بهانه آورده است!
و كلمات آنها از اين گونه خرافات و ضد و نقيص ها پر است.اصول گفتار و ريشه عقادى اين جمعيت را مى توان در چهار چيز خلاصه كرد:

1ـ تعليماتى كه از مؤسسين اين مسلك هندوها، يا شاميها يا غير آنها دست به دست به آنها رسيده است.

2ـ قمستى از مطالب و معارف يونان قديم كه پس از ترجمه كتب آنها به زبان عربى و نشر آن در ميان مسلمين به آن ممزوج شده است، از «سر جان ملكم انگليسى» نقل شده كه در كتاب تاريخ خود مى نويسد: «اعاظم اين سلسله»، «صوفيه» با اقوال ارسطو و افلاطون آشنايى تمام دارند، و در كتب معروفه ايشان نقل قول افلاطون بسيار است ـ تا آنجا كه مى گويد: اگر شرح حال و آراء فيثاغورث به فارسى ترجمه شود به عينه شرح حال و عقايد يكى از اولياء صوفيه به خرج خواهد رفت افسانه دخول وى در اسرارالوهيت، و استغراق وى در افكار و خوارق عادت، و ميل كلى خاطر او به موسيقى، و وضع آموختنش مريدان را، و تحمل مشاقى كه كرد و نوعى كه فوتش اتفاق افتاد، همه بدون كم و بيش شرح حال يكى از اعاظم متصوفه است»... .

اين سخن اگرچه درباره هر يك از متصوفه و هر كدام از حكماء يونان صادق نيست ولى به طور اجمال آميزش افكار يونانيان را به عقايد صوفيه تأييد مى كند، مخصوصاً فلسفه اشراق ارتباط و تناسب بيشترى با افكار آنها دارد.

3ـ يك رشته ذوقيات و شعريات كه به مرور زمان از طرف صاحبان ذوق شعرى و عرفانى ابداع و با دو قسمت سابق آميخته شده است و به همين جهت است كه بسيارى اوقات مدرك پاره اى از سخنان ايشان فقط يك مطلب شعرى (به اصطلاح اهل منطق) و يا يك بيت شعر است!

4ـ قسمتى از معارف و حقائق اسلامى كه تا حدى با اصول سه گانه سابقه نزديك و يا قابل نزديك كردن و تأويل كردن بوده است.

روشن است كه در اثر اين موضوع (يعنى گردآورى عقايد صوفيه از منابع گوناگون) بسيارى اوقات تناقضاتى پيش مى آيد كه ناچار بايد به وسيله تأويلات رفو شود و همين است كه اصل «تأويل و توجيه» يا به تعبير آنها پرداختن به «مغز و معنى» را يكى از پايه هاى تصوف اسلامى قرار داده است.(1)

 

1.. درباره پيدايش تصوف در جامعه اسلامى و اينكه اين طريقت از كجا به محيط اسلامى راه يافته، سخن بسيار گفته شده است: گروهى از محققين تصوف را در اسلام مولود افكار مذاهب هندى شمرده اند، و عده اى آنرا زائيده فلسفه يونان، خصوصاً افلاطون جديد تصور كرده اند، بعضى ديگر آنرا مأخوذ از آيين مسيحيت و رهبانيت و زهد انجيل دانسته اند، و جمعى هم گفته اند مولود عكس العمل فكر آريايى در مقابل افكار عربى است. 
مؤلف كتاب «ارزش ميراث صوفيه» در اين باره مى نويسد: جستجوى يك منشأ غير اسلامى براى تصوف اسلاميان قرنهاى دراز معماى جالب و سرگرم كننده اى براى چند نسل از محققان اروپا شده است، و از اين رو فرضيه هاى گوناگون در بيان اصل و منشأ تصوف اظهار گشته است و از آن جمله «ثالوك» از قدماى قوم، مدعى شده است كه منشأ عمده آن آيين مجوس بوده است و حتى برخى از مشايخ صوفيه نيز مجوسى نژاد بوده اند. «دوزى» هم كه ازنام آوران قوم است همين نظر را تأييد كرده است «ماكس هورتن» تأثير آراء هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً در سخنان حلاج و بعضى ديگر از متصوفه ـ چون بايزيد و جنيد ـ قوى يافته است. 
«هارتمان» بيشتر به نفوذ هندوان ـ به علاوه بعضى عوامل ديگر ـ توجه بسيار كرده است و اين نظريه را به كمك پاره اى قرائن ديگر نيز تأييد نموده است «فون كرمر» از تأثير عنصر هندى و بودايى كه به عقيده وى مظهرش «جنيد» و «يزيد» است، سخن گفته است، و عنصر ديگرى را هم نشان داده است كه عبارت باشد از رهبانيت مسيحى، او مخصوصاً «حارث محاسبى» و «ذوالنون مصرى» را از مظاهر آن برشمرده است. 
وجود اين عنصر مسيحى را خيلى از محققان ديگر نيز تأييد كرده اند و در بيان منشأ تصوف بدان توجه خاصى ورزيده اند. از آن جمله «آسين پالاسيوس» و «نسينگ» و «تورآندرا»، تأثير عقايد مسيحى را در تصوف اسلامى نشان داده اند، بعضى محققان هم در بيان منشأ تصوف راههاى دورتر رفته اند و به تأثير عقايد و عبادى ايرانى اشارات كرده اند و «كارادور» منشأ تصوف را در آيين مسيح، در حكمت يونان، در اديان هند و ايران و حتى در آئين يهود سراغ مى دهد. (همان كتاب، صفحه 13 ـ 12).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1954.txt">راه وصول به اسرار ناگفتنى!</a><a class="text" href="w:text:1955.txt">عقل و عشق</a><a class="text" href="w:text:1956.txt">مبارزه با علوم و دانشها!</a><a class="text" href="w:text:1957.txt">قرآن را هم به گوشه اى گذارد</a><a class="text" href="w:text:1958.txt">علوم عقلى و نقلى را رها كن و بيا!</a><a class="text" href="w:text:1959.txt">چگونه درس خواندن عيب بود؟</a><a class="text" href="w:text:1960.txt">كوسه ريش پهن!</a><a class="text" href="w:text:1961.txt">ميرداماد و قطب الدين</a><a class="text" href="w:text:1962.txt">چگونگى عشق بر تخت شاهى بنشيند؟</a></body></html>(بل سولت لكم انفسكم امرا)(1)

نقش مهمى را كه صوفيه در طى ساليان دراز براى پيشرفت مسلك و مقصد خود; بازى كرده اند و قسمتى از موفقّيت آنان مرهون آن بوده است، همان مشغول ساختن افكار توده به يك مشت حقايق و اسرار ناگفتنى است كه براى ايشان كشف شده، و از ديگران مخفى مانده است، نه زبان ياراى 