ته مقصود از تفكر در صفات خدا تفكر در كنه آن نيست، چون كنه صفات او مانند ذاتش بر كسى معلوم نيست.

در روايت ديگر وارد شده: «ان الله احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار»: «خداوند از عقل ها پوشيده شده چنانكه از ديده ها پوشيده است». در كلمات قصار اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده كه از آن حضرت درباره مسئله قضا و قدر سؤال كردند. فرمود: «طريق مظلم لا تسلكوه و بحر عميق فلا تلجوه و سر الله فلا تتكلفوه»: «راه تاريكى است در آن قدم مزنيد، و درياى ژرفى است در آن داخل نشويد و راز خداوندى است، براى فهم آن خود را به زحمت نيفكنيد!»

از اين بيان، پاسخ بعضى از شبهات ديگر كه بر اهل استدلال شده است معلوم مى شود، چون بعضى از دانشمندان خواسته اند به نيروى عقل و استدلال امورى را كه فهم آن از حوصله بشر خارج بوده، ادراك كنند و در نتيجه دچار اشتباهات و تناقضاتى شده اند، از اين جهت مورد طعن و سرزنش مخالفين استدلال قرار گرفته اند در حالى كه همان طور كه گفته شد، لازم بود در چنين واديهايى كه از قدرت عقل انسانى خارج است وارد نشوند.

1. موريس مترلينگ فيلسوف بلند پرواز غرب زير عنوان «چند كلمه درباره هستى» مى گويد: من هيچ افسوس نمى خورم كه چرا نام من در دنيا باقى نخواهد ماند، براى آنكه مى دانم نام هيچ كس در دنيا باقى نمى ماند و عمر كره خاك كه پانصد ميليون يا كمتر و زيادتر نمى باشد و در مقابل عمر جهان حتى يك ميليونم ثانيه به شمار نمى آيد. فرضاً تا پانصد ميليون سال ديگر ساكنان كره خاك نام ما را به خاطر داشته باشند تازه اسم ما حتى به اندازه يك ميليونم ثانيه در جهان باقى نمانده است! فاجعه بزرگ زندگى ما اين است كه هر روز صبح كه از خواب بر مى خيزيم مشاهده مى كنيم كه يك روز پير شده ايم و از آن بزرگتر آن است كه با وجود پيرى به هيچ يك از اسرار جهان پى نبرده ايم!... اگر صد هزار سال هم عمر كنيم تازه به اسرار اصلى جهان پى نمى بريم، گويى در اين دنيا هيچ كس نمى داند و بزرگترين كهكشان هاى جهان كه حاوى ميليون ها خورشيد مى باشند و هر خورشيدى يك دنياى شمسى است نيز مانند ما نادان است. من قبول مى كنم كه ممكن است اين گردش هاى متوالى و يك نواخت براى مصلحت بزرگ و مخصوص باشد ولى چون ما از اين مصلحت بى اطلاعيم و راه فهم آن را نداريم مثل آن است كه آن مصلحت اصلا وجود نداشته باشد. اين جلمه را از سخنان اين فيلسوف بلند پرواز آوردم تا روشن شود كه استفاده منفى از عقل يعنى چه؟ و چگونه ممكن است كه انسان از قوه عقل استفاده منفى كند به اين معنى كه به وسيله اين قوه براى درك اسرار جهان چنان فكرش اوج گيرد و همچون شهباز بلند پرواز به جاهاى بلند پرواز كند كه به جز حيرت و سرگردانى نتيجه ديگرى نمى تواند بگيرد. آن وقت انسان از عقل خود مى تواند استفاده كند كه آن را در چيزهايى به كار اندازد كه به نفع و صلاح او است و عقل و فهم محدود بشر مى تواند آنها را درك كند.صوفيه روى همان اصل سابق يعنى تقدم «عشق» بر «عقل» عملا ذكر را بر فكر مقدم داشته، و اوقات زيادى را مصروف اذكار مخصوص به خود مى نمايند(1) كه اگر اصل ذكر اختراعى نباشد لااقل حد و حدود و كيفيت اداى آن ساختگى است، مدرك اين گونه اذكار غالبا نظر و ذوق مرشد و يا خواب هاى او و مريدان او است!

عجب اينجا است كه هر كسى را ذكر مخصوصى است كه بايد به اذن مرشد و با عدد مخصوص در مواقع خاصى به جا آورد.

البته اين موضوع مخالف صريح اخبار و آياتى است كه مردم را همگى به طور دسته جمعى به هر ذكرى از اذكار يا خصوص بعضى از اذكار مانند لا اله الا الله و نظاير آن، دعوت مى كند بدون اين كه اين گونه حرف ها در كار باشد.

مى خواهيم بدانيم آيا پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) پدر مهربان و روحانى و مربى اخلاقى همه پيروان خود بوده اند يا نه؟ اگر بوده اند پس چرا آن نوع تعليماتى كه صوفيان گمان مى كنند در تربيت افراد مدخليت تمام دارد، به مردم نداده اند؟ آيا ذكر و ياد خدا هم اجازه لازم دارد؟ آيا لا اله الا الله و سبحان الله، چيزى است كه به مزاج كسى سازگار و به مزاج ديگرى ناسازگار باشد؟

آيا اين اطوار و حركات و نعره هاى مستانه و آهنگ هاى مختلفى كه در هنگام ذكر گفتن بعضى از صوفيه از خود ظاهر مى كنند در ترقى روحى مدخليت دارد؟!

صوفيها در جواب اين سؤالات چه خواهند گفت؟

اساسا اخبار متعددى در مورد عبادات وارد شده كه از هر گونه دخل و تصرفى در كيفيت و كميت آن جدا جلوگيرى نموده است ولو اينكه آن تصرف به زياد كردن كلماتى باشد كه خيلى خوب و مناسب به نظر مى رسد، با اين حال با چه جرأتى مى توان كيفيات مخصوصى از براى اذكار و كيفيت و كميت آن قائل شد در صورتى كه هيچ مدركى براى آن در دست نيست؟

مرحوم كلينى در كتاب شريف كافى درباره اهميت «ذكر» روايات فراوانى نقل كرده، از جمله در باب «ذكر الله عزوجل كثيرا» به سند خود از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده كه فرمود:«ما من شيئى الا و له حد ينتهى اليه الا الذكر فليس له حد ينتهى اليه، فرض الله عزوجل الفرائض فمن اداهن فهو حدهن، و شهر رمضان فمن صامه فهو حده و الحج فمن حج فهو حده، الا الذكر فان الله عزوجل لم يفرض منه بالقليل و لم يجعل له حد ينتهى اليه ثم تلا هذه الآيه: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كَثِيراًوَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلا):(2)

«هيچ چيز نيست جز آنكه براى آن حد و اندازه اى است كه بدان پايان پذيرد مگر ذكر كه حدى ندارد تا پايان پذيرد، خداى عزوجل فرائض را واجب كرده و هر كه آنها را به جاى آورد همان حد و انتهاى آنها است... مگر ذكر خدا كه به اندك آن راضى شده و حدى براى آن قرار نداده است».

در كلمات بعضى از رؤساى صوفيه مانند شيخ صفى الدين اردبيلى تصريح شده كه ذكر از فكر فاضل تر و بالاتر است! يكى از مريدان معروف او در كتابى كه به نام «صفوة الصفا» در شرح حالات او نگاشته در ذيل آيه شريفه (الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِيَاماً وَقُعُوداً)(3) از او نقل كرده كه براى اثبات برترى ذكر از فكر به دو دليل متوسل شده است:

اول اينكه: ذكر توجه به خدا است و اما فكر در غير ذات پاك او است (زيرا تفكر در ذات پاك او روا نيست) پس فكر توجه به غير خدا است!

ديگر اينكه: ذكر سبب تصفيه قلب مى شود پس فكرى كه نتيجه آن است به صواب و صحت نزديك تر است بنابر اين ذكر بر فكر مقدم است... .

در حالى كه اگر ذكر خالى از فكر باشد بيهوده و لقلقه لسان است.

مرحوم علامه مجلسى از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) نقل كرده است كه: «عبادات به زيادى نماز و روزه نيست بلكه به زيادى تفكر در كار خدا است».

سر آن هم بر هر فرد با فكرى روشن و هويدا است، چون در اثر تفكر در نظام عالم هستى و عجايب و شگفتى هاى آن، پايه ايمان و دانش انسان بالا رفته و در اين هنگام اذكارى را كه مى گويد همه از روى اخلاص و كمال معرفت خواهد بود، و البته يك چنين ذكر و عبادتى قابل مقايسه با غير آن نيست.

در كلمات قصارى كه از حضرت مولى الموحدين 