طيسى» يا «هيپنوتيسم» نگاشته است، چنين اظهار مى دارد: خواب مغناطيسى تنها آن مرتبه قويه اى كه به توسط «عامل» (خواب كننده) در «سوژه» (خواب رونده) پيدا مى شود نيست، بلكه تمام امورى كه باعث بيرون رفتن روح از حالت تعادل طبيعى مى شود، يك مرتبه (ولو ضعيف باشد) از خواب مغناطيسى را توليد مى كند يعنى تمام اسبابى كه موجد سرور و يا باعث حزن و اندوه است و همچنين آهنگهاى مختلف موسيقى و شنيدن نغمه ها و صداهاى فرح انگيز يا غم انگيز هر كدام به نوبه خود يك مرتبه از خواب مغناطيسى را در انسان توليد مى كند و در اثر آنها يك حالت تخذير مخصوص كه در حقيقت يك مرتبه ضعيف از خواب است، در مغز حاصل مى گردد.(دقت كنيد)(1)

همه امورى كه اسباب خستگى و ملالت خاطر مى شود، مانند تكرار زياد يك عمل و مكرر شنيدن يك صداى غير موسيقى، مانند ضربات متوالى يك چوب بر روى ميز، همه داراى اين اثر مى باشد و هر يك تأثير به سزايى در ايجاد يك درجه ضعيف از خواب مغناطيسى دارند.

زنگهايى كه در گردن حيوانات مى بندند و موزيكهايى كه در هنگام نبرد مى نوازند، همه داراى اين خاصيت هستند و در نتيجه آن، حيوان يا انسان در حالت تخدير فكرى مخصوصى فرو رفته و به اين جهت زحمت و رنج نمى برد و يا باربردارى و راه پيمايى را كمتر احساس مى كند.

مادرهاى اطفال براى خواب كردن بچه ها (بر اثر تجربياتى كه دارند) از اين قانون استفاده كرده و بوسيله گفتن (لالايى) و «ضربات آهشته متوالى در پشت بچه» او را خواب مى كنند.

استادان فن هيپنوتيسم به وسايل مختلفى،از اين راه براى خواب كردن افراد استفاده مى كنند و ساده ترين اقسام آن اين است كه چوبى را به طور متوالى بر روى ميزى مى زنند كه در اصطلاح آن را «مذكر سمعى» مى نامند و معتقداند در آن محيطهايى كه آهنگهاى غم انگيز يا فرح زا نواخته مى شود، عمل خواب هيپنوتيكى آسانتر انجام مى گيرد.

بر اثر همين موضوع است كه دانشمندان روان شناس عقيده دارند اگر انسان بخواهد مطلبى را مورد قبول كسى قرار بدهد بهتر اين است كه آن را در هنگام غم و يا فرح شديد به او پيشنهاد كند، زيرا در اين موقع روح حالت تعادل خود را از دست داده و زودتر مطالب را مى پذيرد.

از اين سخنان چنين نتيجه مى گيريم كه گفتن اذكارى از قبيل لا اله الّا اللّه و ياهو و ذكرهاى چهار ضرب و «آورد و برد!» به طور متوالى و پى در پى خسته كننده، خصوصاً اگربا آهنگ و وزن مخصوصى توأم باشد، آن گونه كه در مجالس صوفيان معمول است و همچنين استماع اشعارى مثنوى و غير آن، با آن الحان مخصوص و از حنجره خوش آوازها، تأثير فراوانى در بر هم زدن حالت تعادل روحى داشته و هر كدام به نوبه خود تأثير فراوانى در بر هم زدن حالت تعادل روحى داشته و هر كدام به نوبه خود تأثير به سزايى در تخدير مغز خواهند داشت، البته اگر مضمون آن اشعار نيز يك سلسله مطالب ذوقى و عرفانى و ادبى باشد تأثير آن زيادتر خواهد بود، به طورى كه ممكن است انسان از شنيدن آنها عرشهايى را سَير كند!(2)

 

1.. در كتاب فصوص و فتوحات نوشته كه: ختم ولايت به من شد و گفته كه: جمع پيغمبران به نزد من حاضر شدند و هيچكدام از ايشان متكلم نشد، سواى هود كه مردى ضخيم الجثه و خوش صورت و خوش محاوره بود، به من گفت: «مى دانى پيغمبران چرا حاضر شده اند، به تهنيت ختم ولايت تو آمده اند و گفت: جميع پيغمبران از مشكاة خاتم الانبيا اقتباس علم مى كنند و خاتم الانبياء از مشكاة خاتم الاولياء مى نمايد! و گفت: «كنت وليّا و آدم بين الماء و الطين».(فتوحات جلد 1، صفحه 244)
جامى در «نفحات الانس» در ضمن شرح حال محمد غزالى از يكى از اكابر صوفيه مكاشفه اى بدين مضمون نقل مى كند كه وى مى گويد: روزى ميان دو نماز به مسجدالحرام در آمدم و چيزى از وجد و احوال فقرا مرا فرو گرفته بود و مى خواستم ساعتى استراحتى كنم به جماعت خانه بعضى از رباطها كه در حرم داشت درآمدم و بر پهلوى راست در برابر خانه بيفتادم و دست خود را زير صورت، ستون ساختم تا مرا خواب نگيرد و طهارت من منتقض نشود، ناگاه يكى از اهل بدعت (شيعه) كه به آن مشهور بود در آمد مصلى بر در آن جماعت خانه بينداخت، و از جيب خود لوحى بيرون آورد گمان مى بردم كه از سنگ بود و بر آنجا چيزها نوشته بودند آن را ببوسيد و پيش روى خود نهاد و نماز و راز گذارد و روى خود را از هر دو جانب بر آ»جا ماليد و تضرع بسيار كرد، و بعد از آن سر خود را بالا كرد و آن را ببوسيد بر چشمهاى خود ماليد و باز ببوسيد و در جيب خود نهاد، چون من آن را بديدم، مرا از آن كراهت بسيار شد، با خود گفتم چه بودى كه رسول(صلى الله عليه وآله)زنده بودى تا اين مبتدعان را خبر دادى از شناعت آنچه مى كنند، و با اين تفكر خواب را از خود دور مى كردم، تا طهارت من فاسد نشود!
ناگاه از حس غائب شدم، در ميان خواب و بيدارى ديدم عرصه اى است بسيار گشاده و مردم بسيار ايستاده اند و در دست هر يك كتابى است مجلد و همه پيش شخصى ايستاده، در آمدم از حال ايشان سئوال كردم، گفتند حضرت رسالت اينجا نشسته است و اينها همه اصحاب مذاهب اند و مى خواهند كه عقايد و مذاهب را از كتب خود بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خوانند و تصحيح مذاهب و عقايد خود كنند، شخصى در آمد، گفتند: شافعى است و در دست وى كتابى به ميان جمع درآمد و به رسول سلام كرد، رسول الله جواب داد و مرحبا گفت: شافعى پيش وى بنشست و از كتابى كه داشت مذهب و ملت اعتقاد خود خواند و بعد از وى شخصى ديگر آمد گفتند «ابوحنيفه» است و به دست وى كتابى و پهلوى شافعى بنشست و از آن كتاب مذهب و ملت و اعتقاد خود خواند. 
و همچنين يك يك از اصحاب مذاهب مى آمدند، تا باقى نماند مگر اندكى و هر كه عرض مذهب خود مى كرد وى را پهلو ديگر مى نشاندند، چون همه فارغ شدند ناگاه يكى از روافض! آمد و در دست وى جزوه اى چند جلد تا كرده و در آنجا ذكر عقايد باطله ايشان و قصد كرد كه به ميان آن حلقه در آيد و آن را به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خواند، يكى از آنان پيش رسول بودند بيرون آمد وى را زجر و منع كرد و جزوه ها را از دست وى گرفت و بينداخت و وى را براند و اهانت كرد! من چون ديدم كه قوم فارغ شدند و كسى نماند كه چيزى خواند، پيش آمد، و در دست من كتابى بود مجلد، آواز دادم و گفتم يا رسول اللّه اين كتاب معتقد من و معتقد اهل اسلام است، اگر اذن فرمايى بخوانم، رسول(صلى الله عليه وآله) گفت: چه كتابى است؟ گفتم: كتاب «قواعد العقائد» است كه غزالى تصنيف كرده است، مرا به قرائت آن اذن داد بنشستم و از اول كتاب خواندن گرفتم تا به آنجا رسيدم كه غزالى مى گويد: «واللّه تعالى بعث النّبى الامى القرشى محمد(صلى الله عليه وآله) الى كافّة العرب و العجم و الجن والانس» چون به اينجا رسيدم اثر بشاشت و تبستم در روى مبارك وى ظاهر شد چون به نعت و صفت وى رسيدم، به من التفات كرد و گفت: اين الغزالى؟ غزالى آنجا ايستاده بود، گفت: غزالى منم يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) و پيش آمد و سلام كرد و رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) جواب داد و دست مبارك خود را به وى