در اثر انحراف مزاج از تعادل طبيعى، قدرت تخيل او زيادتر مى گردد، تلقينهاى اين و آن نيز در او اثر مى گذارد.

ناگهان يك شب در عالم خواب، بواسطه همين افكار و رياضات، اشكالى در حدود مقصود او در برابرش خودنمايى مى كند، او هم فوراً به آن چسبيده و اگر بر مقصدش هم كاملا تطبيق نكند، با مقدارى توجيه و تفسير آن را ترميم كرده و بدين وسيله، شالوده ارادت او ريخته مى شود!

گاهى ممكن است نظير اين قضيه در عالم بيدارى نيز اتفاق بيفتد; زيرا چشم و گوش اين سالك بيچاره دائماًمتوجه عالم غيب است و همواره منتظر است كه درى از آن عالم بر روى او گشوده شود و يا سروشى به گوش او برسد، ناگاه در اثر فعاليت قوه خيال، صداهايى به گوشش مى خورد كه بلافاصله توجه او را به خود جلب كرده و تفسيرهايى براى آن مى كند!

اما كسانى كه وارد مرحله ثانوى، يعنى مرحله ذكر و رياضت شده اند (در صورتى كه اهل خدعه نبوده و واقعاً به كار خود عقيده مند باشند) هنگامى كه وارد صحنه خانقاه مى شوند، افكار گوناگونى در برابر مغز او رژه مى روند.

مجلس شروع مى شود، خواندن اشعار مثنوى يا غير آن با آن آهنگهاى مخصوص آغاز مى گردد و در اثر شنيدن مطالب ذوقى و نشاط آور كه با آن آهنگها سروده مى شود، فكر او تخدير شده و روح،حالت تعادل طبيعى خود را از دست ميدهد،يعنى همان مرحله ضعيف خواب مغناطيسى كه سابقاً اشاره كرديم، عارض مى شود.

در اثر تلقينات قبلى و گفتگوهايى كه در آن مجلس مى شود، اين حالت تأييد شده و سالك يك حالت انبساط و فرح كه با رخوت و سستى اعصاب توأم است در خود حس مى كند. گاهى اوقات هم ممكن است در اثر شدت فرح و انبساط مغز، كاملا تحريك شده و به اصطلاح خودشان حالت «جوش و خروش» و «رقص» دست دهد!... در اين هنگام اذكار يا اشعار دسته جمعى شروع مى شود و روى آهنگ مخصوصى مرتبا تكرار مى گردد و بر اثر آن، انحراف روح از حالت طبيعى بيشتر شده و قوه عاقله كاملا تخدير مى گردد و ميدان را براى فعاليت قوه وهميّه خالى مى كند.

از سوى ديگر كثرت تكرار ذكر يا شعر، يك حالت خستگى توأم با حرارت و جوش و خروش ايجاد كرده و مرتباً نيروى توّهم را تقويت مى كند، رياضتهاى سابقه هم، كار خود را كرده و زمينه را براى فعاليت قوه خيال مهيا كرده است، و دائماً منتظر است تا حادثه اى اتفاق بيفتد و مناظرى كشف شود.

تمام اين موضوعات دست در دست هم مى دهند و سالك بى چاره را كه خيال كشف و مشاهده عوالم غيبى است، در عالم هايى سير مى دهند (در حال خواب يا بيدارى) درياهاى نور، و كوه طور، سماوات سبع، و ارضين سبع را در برابر چشمان او مجسم مى كنند، خلاصه هر شكل و صورتى كه قوه وهميّه به آن تمايل داشته باشد، به آسانى در پيش چشمان سالك خودنمايى مى كنند، او هم از ديدن اين مناظر به شدت فرحناك شده و به گمان اينكه شاهد مطلوب را در آغوش كشيده، نعره مى زند و باز اين حالت تأييد مى شود، سرانجام در يك حالت شبيه به اغما فرو مى رود!(2)

اين است سرگذشت يك مرشد يا مريد كار كرده در حالت كشف.

البته موضوع كشف و شهود اختصاص به اين صورتهايى كه شرح داديم ندارد، بكله ممكن است، تحت همان قوانين، به انحاى مختلف در خلوت و جلوت و خانه و بازار، اتفاق بيفتد.

از آنچه گفته شد چنين نتيجه مى گيريم كه: اين كشفياتى كه صوفيه و اهل رياضت ادعا مى كنند (به فرض اين كه دروغ نگويند) در بسيارى اوقات ناشى از فعاليت قوه وهميه است و آن هم نيز معلول يك سلسله قوانين روانشناسى غير قابل انكار مى باشد، بنابراين مى توان آن را تشبيه به سرابهايى كرد كه در بيابان در برابر ديدگان مسافرين خودنمايى مى كند، با اين تفاوت كه سراب معلول انعكاس نور خورشيد و قوانين انكسار نور و امثال آن است، ولى اين كشفيات معلول فعاليت نيروى توهم است اما در اين جهت كه عارى از حقيقت اند، شريك اند.

***

1.. صوفيه و اعتقاد به خواب و نقل رؤياهاى شگفت انگيز
اعتقاد به خواب و نقل رؤياهاى شگفت انگيز از غرايب كار صوفيان است و همين سبب مزيد اعتبار و نفوذ آنان در ميان ساده لوحان مى شد. بعضى از آنها مدعى بودند كه در خواب چنين و چنان ديده اند و پس از بيدارى آثارى از آن واقعه را به عيان مشاهده كرده اند چنانكه «ابوبكر كتانى» در خواب چنان مى ديده است كه همراه على بن ابيطالب(عليه السلام) به كوه ابوقبيس رفته است و وقتى از خواب بيدار شده است خود را بر بالاى كوه ديده است!! (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 153) ابوبكر كتانى كه به او لقب «چراغ حرم» داده بودند، از بس كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در خواب مى ديد و در خواب از او سئوال مى كرد و جواب مى شنيد او را شاگرد مصطفى(صلى الله عليه وآله)مى خواندند! (طبقات الصوفيه، مقدمه هشتادو دو)
2.. در ميان مشايخ صوفيه بايد ابن عربى را قهرمان خوابهاى شگفت انگيز دانست زيرا وى در كتابهاى خود خوابهاى عجيب و غريبى ادعا كرده است و حتى خدا را بارها در خواب ديده است (فتوحات جلد 2، صفحه 591ـ ابن عربى حياته و مذهبه، صفحه 86)
چنانكه در (فتوحات جلد 1، صفحه 318) آورده است در سال 599 در مكه خواب ديدم كه كعبه از خشت و طلا و خشت نقره بنا شده، كامل گشته پايان پذيرفته و در آن نقصى موجود نيست. من به آن و زيبايى آن خيره شده بودم كه ناگهان دريافتم كه در ميان ركن يمانى و ركن شامى كه به ركن شامى نزديكتر بود؟ جاى دو خشت، يك خشت زر و يك خشت سيم، از ديوار خالى است در رده بالا يك خشت طلا كم بود و در رده پايين آن يك خشت نقره در آن مشاهده كردم كه نقش من در جاى آن دو خشت منطبع گشت و من عين آن دو خشت مى بودم، به آن صورت ديوار كامل شد، در كعبه چيزى كم نماند، در مى يافتم كه عين آن دو خشتم و آنها عين ذات من است و در آن شك نداشتم و چون بيدار شدم خداوند متعال را سپاس گفتم و اين رؤيا را پيش خود تأويل كردم، كه من در ميان صنف خود، مانند رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) در ميان انبياء، و شايد اين بشارتى باشد به ختم ولايت من! در آن حال آن حديث نبوى را به ياد آوردم كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در آن، نبوت را به ديوار و انبياء را به خشت هايى همانند كرده كه ديوار از آنها ساخته شده و خود را آخرين خشتى دانسته است كه ديوار نبوت به واسطه آن به نحو كامل پايان پذيرفته است كه ديگر بعد از وى نه رسولى خواهد بود، و نه نبى (حديث نبوى اين است: «مثلى فى الانبياء كمثل رجل بنى حائطا فاكمله الالبنة واحده فكنت انا تلك اللبنة فلا رسول و لا نبى بعدى». 
اين گونه ادعاهاى بى اساس جز نتيجه فعاليت قوه و هميّه نيست.براى اين كه خوانندگان محترم اطمينان بيشترى به آنچه گفته شد پيدا كنند، به ذكر چند نمونه از مكاشفات كه اين جمعيت ادعا كرده و در كتابهاى خود نوشته اند مى پردازيم:

1ـ در كتاب صفوة الصفا كه در شرح حالات شيخ صفى الدين اردبيلى به قلم يكى از مريدان او نوشته شده است، نقل شده كه: يكى از مردان كار كرده به شيخ گفت: در عالم خواب ديدم سرآستين شيخ از «عرش» بودى تا «ثرى» (زمين)! شيخ گفت: «فرزند! اين را به قدر حوصله تو به تو نشان داده اند»!

شعر:

آستين بر عا