م كون و مكان افشانده ايم *** ماوراى اين و آن در آستين داريم راز!

نگارنده گويد: جايى كه سر آستين او به اين فراخى باشد، بقيه لباس به همين نسبت معلوم است چقدر خواهد شد؟ و تازه اين را هم مريد شيخ به قدر حوصله خود ديده است.

2ـ در صفحه 331 از همان كتاب مى نويسد: جبرئيل گيلانى نقل كرد از برادر خود پيرمحمد، گفت: اول مرتبه اى كه به خدمت شيخ صفى رسيدم (حالت مكاشفه اى بر من دست داد) ديدم پاى شيخ به تحت الثرى و سرش به عليين و دوش راست او به كنار كوه قاف و دوش چپش هم به كنار كوه قاف است! نعره اى زدم و از خود برفتم، بعد از ساعتى شيخ از من سؤال كرد چرا نعره زدى؟! آن صورت كه ديده بودم عرض كردم....

آيا محملى براى اين گونه سخنان جز فعاليت قوه توهّم پيدا مى كنيد هر قدر هم حسن ظن داشته باشيد؟

3ـ باز در همان كتاب در صفحه 330 نقل مى كند: از خواجه محمد «سراوى» كه از پيرمحمود، خادم خواجه افضل سراوى شنيدم: وقتى خواجه افضل از اردبيل از خدمت شيخ صفى، قصد «سراو» كرد، شيخ به او گفت: در برابر من سوار شو، خواجه افضل سوار شد و حركت كرديم. چون به نيم فرسنگى اردبيل رسيديم نگاه كردم ديدم شيخ بزرگ مى شد، بزرگ مى شد! به اندازه اى كه تمام ولايت اردبيل از او پر شد! نعره اى زدم و بى خود گرديدم و از اسب در افتادم. خواجه افضل از مشاهده اين حالت خوشش نيامد و متحيرانه به من نگاه كرد، من آنچه ديده بودم باز گفتم. گفت: اى كور بصر، يعنى شيخ به آن اندازه است كه در ولايت اردبيل بگنجد؟! آنچه ديدى به قدر خودت ديدى!

نگارنده گويد: اين است معنى تجسم اوهام!

4ـ محى الدين عربى يكى از سلسله جنبانان اين طريقت در كتاب «مسامرة الابرار» مى نويسد: رجبيون كسانى هستند كه داراى يك نوع رياضت مى باشند و از آثار آن اين است كه در حالت مكاشفه «رافضى ها» (شيعه ها) را به صورت خوك مى بينند!

نگارنده گويد: «رجبيون در واقع قيافه خود را در آيينه وجود شيعه چنين مى بينند».

آيا چنين مكاشفه اى جز وهم و خيال و پندار نيست؟

5ـ شيخ عطار در كتاب تذكرة الاوليا (صفحه 102) در حالات بايزيد بسطامى نقل مى كند كه گفت: «حق تعالى مرا به جايى رسانيد كه خلايق را جملگى در ميان دو انگشت خود ديدم»! و باز در همان صفحه نقل مى كند كه: «مدتى خانه را طواف مى كردم، چون به حق رسيدم خانه را ديدم كه گرد من طواف مى كرد»!

نگارنده گويد: اين بلند پروازيهاى زشت و بى معنى از سران تصوف، بهترين دليل بطلان مكاشفات آنها است و ادعاهايى كه هيچ ملك مقرب و نّبى مرسلى نكرده است.

6ـ در همان كتاب در صفحه 101 مى نويسد: بايزيد گفت: حق تعالى مرا در دو هزار مقام پيش خود حاضر كرد و در هر مقام مملكتى بر من عرضه داشت، من قبول نكردم!

نگارنده گويد: هرگز شنيده ايد يكى از پيغمبران بزرگ خدا، يا يك نفر از ائمه اطهار(عليهم السلام) چنين سخنانى بر زبان رانده باشند؟! آيا اين مقامات خيالى،مولود نيروى توهم نيست؟

خلاصه از اين گونه خيالات و موهومات در كتب صوفيه فراوان است و اين كتاب مختصر، گنجايش بيش از اين مقدار را ندارد.

***چيزى كه لطمه جبران ناپذيرى بر پيكر مذهب مدعيان كشف وارد مى كند و نظريه خيالى بودن بسيارى از اين مكاشفات را تقويت مى نمايد، همان اشتباهات بزرگى است كه نصيب سران اين سلسله شده است.

عجيب است در ميان كسانى كه خود را به حقايق و ضماير دانا مى دانند، بلكه گاهى دعوى «معراج معنوى» هم كرده اند اشخاصى پيدا مى شوند كه تمام عمر و يا لااقل قسمت زيادى از آن را در زمره پيروان مذاهب متضاد بوده اند و كتابها در اثبات عقايد آنها نوشته اند! ابوحامد غزالى و محى الدين عربى و شهاب الدين سهروردى و نظاير ايشان را بايد در اين سلسله نام برد.

طرفداران كشف، در مقابل اين ايراد چه پاسخ دارند؟

آيا مى توانند بگويند كه آنها اهل مكاشفه نبوده اند و چگونه پيروى از عقايد و مذاهب متضاد را توجيه مى كنند؟(1)

(أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَمَا نَزَلَ مِنْ الْحَقِّ)(2)

براى اطمينان خاطر به سراغ قسمتى از حالات و سخنان چند نفر از سران آنها و يكه تازان ميدان كشف و شهود مى رويم تا از روى حساب «مشت نمونه خروار» مسير كلى افكار و اعتقادات آنان روشن شود.

***

1.. محى الدين عربى در يكى از سخنان خود مى گويد: «قطب» كه او را «غوث» گويند محل نظر حق تعالى است و آن در هر زمان يك شخص است، گاه خلافت ظاهر نيز داشته و گاه نداشته است سپس جماعتى را «قطب» شمرده و از جمله ايشان ابوبكر است و عمر و عثمان و على و حسن(عليهما السلام) و معاوية بن يزيد، و عمربن عبدالعزيز و متوكل عباسى!... (فتوحات جلد 2، صفحه 260) 
محى الدين در كتاب «محاضرة الابرار و مسامرة الاخيار» نوشته است كه: ابوبكر، ابوعبيده جراح را پيش حضرت على(عليه السلام) فرستاد و به وسيله وى از خوددارى آن حضرت از بيعت و كناره گيرى اش از جماعت و نيز از دعوى خلافت وى، اظهار نگرانى كرد. على(عليه السلام) در پاسخ قصه خلافت و امتناع از امر بيعت را نفى و انكار كرد و از كناره گيرى و خانه نشينى اش پوزش طلبيد كه فراق رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) وى را بيش از پيش اندوهگين ساخته و ديدن مكانهايى را كه پيامبر را در آن مكانها مى ديده به اندوه و حسرت او مى افزايد و شوق پيوستن به آن حضرت او را از علاقه به غيرش باز مى دارد. (همان كتاب، جلد 2، صفحه 175 و 189) 
محى الدين عربى در جاى ديگر از كتاب فتوحات نوشته است: «دو مرد از عدول شافعيه كه: كسى ايشان را تهمت به رافضى بودن (تشيع) مى زد با يكى از اولياء! برخورد كردند، آن ولىّ به آن دو مرد گفت كه: «من رافضيان را به صورت خوك مى بينم و اين علامتى است در ميان من و خدا!»، پس آن دو رافضى در باطن توبه كردند. پس آن ولىّ به ايشان گفت كه: حالا من شما را به صورت انسان مى بينم آن دو رافضى اعتراف كردند و تعجب نمودند. (فتوحات مكيه، جلد 2، صفحه 8)
اين اوهام و خيالات باطل تنها از كسانى ممكن است كه در عالمى از پندار ناشى از پيش داوريهاى خود فرو رفته و تصورات خام خود را به صورت مكاشفه مى بينند، «و يحسبون انهم على شى» (آنها تصور مى كنند كارشان حقيقتى دارد)(سورهمجادله، آيه 18). 
2. سوره حديد، آيه 16.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1977.txt">1ـ عزالى و احياء العلوم</a><a class="folder" href="w:html:1978.xml">2ـ بايزيد بسطامى</a></body></html>ابو حامد محمد بن محمد بن محمد الطوسى مشهور به غزالى، يكى از دانشمندان قرن پنجم هجرى است كه در سنه 450 در طابران طوس به دنيا آمد و بنا بر مشهور ـ در مذهب ـ پيرو محمد بن ادريس شافعى بوده و مخصوصاً در پاره اى از قسمت هاى مذهبى تعصب مخصوصى از خود نشان داده است. وفات او در سال 505 هجرى نوشته اند.(1)

غزالى در آغاز جوانى به تحصيل در رشته هاى مختلف علوم دينيه پرداخت و بالاخره به منصب تدريس مدرسه «نظاميه» بغداد نايل شد، ولى در آخر كار حالاتش دگرگون شده و به كلى دست از درس و بحث كشيد و وارد رشته عرفان و تصوف شد.(2) در اين هنگام بود كه كتاب معروف «احياء العلوم» را تأليف كرد.

شك