نشمندان بزرگ اسلام مى كند.

نگارنده گويد: گويا اين بى خبر، گمان مى كند هر كس خود را به اسلام چسبانيد و اظهار ديانت كرد و خود را از اهل قبله شمرد، مسلمان است و جان و مال و عرض او محترم خواهد بود، گو اينكه مرتكب هزار گونه جنايت و هتك نواميس دينى و تخريب اساس اسلام شود. اين عقيده علاوه بر اينكه با هيچ منطق و عقلى درست نمى آيد، برخلاف صريح دستورات اسلام است.

به تعبير روشنتر، كسانى كه مانند «يزيد» مقام ارجمند خلافت اسلامى را غصب كرده و آن را به دستگاه سلطنتى مبدّل ساخته و به نام مقدس اسلام تيشه بر ريشه اسلام مى زنند، و مقدمات نابود ساختن تشكيلات اسلام را فراهم مى كنند و كانون نشر فساد اخلاق را در ميان مسلمين تأسيس مى نمايند، علاوه بر اينكه لعن و نفرين آنها جايز است، از صف مسلمانان جهان خارج خواهند بود.

كسى كه جگر گوشه پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) و فرزند پاك و ارجمند سر سلسله اولياء، و پاره تن فاطمه زهرا(عليها السلام) را با جمع بسيارى از خويشاوندان و بزرگان پيروان او، با فجيع ترين وضعى شهيد كند نه فقط لعن و نفرين او جايز است بلكه براى ابراز تنفر و انزجار از چنين جنايت بزرگ و عمل وحشيانه اى، كارى بسيار پسنديده و در خور تقدير خواهد بود. كسانى كه با او همكارى و مساعدت كردند و آنهايى كه بى جهت از او دفاع مى كنند نيز در اين قسمت با او سهيم هستند و وسوسه كردن در مسائل مسلم تاريخى هيچ مشكلى را حل نمى كند.

اينك براى روشن شدن اين بحث به پاره اى از مداركى كه از كتب دانشمندان خاصه و عامه براى اين موضوع جمع آورى شده اشاره مى شود تا بدانند اين مطلب «قولى است كه جملگى برآنند»:

1ـ مكرر در زيارات وارده از ائمه هدى عليهم السلام لعن و نفرين بر مؤسيسن فاجعه كربلا و جنايتكاران صحنه طف رسيده است. در همين زيارت عاشورا كه عده اى از صلحا و بزرگان بر آن مداومت مى كنند يا لااقل در روز عاشورا مى خوانند، علاوه بر اينكه بيش از صد مرتبه بر مؤسس فاجعه كربلا لعن و نفرين شده، در يك مورد هم تصريح به نام او گرديده است.

2ـ مرحوم مجلسى در طى اخبار بحارالانوار نقل فرموده كه: خداوند متعال و جبرئيل و آدم و نوح و ابراهيم و اسماعيل و موسى و سليمان و عيسى(عليهم السلام) (على رغم مدافعين يزيد!) يزيد قاتل حسين(عليه السلام) را لعن كردند.

3ـ در تفسير فرات بن ابراهيم از امام صادق(عليه السلام) نقل شده كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) كشنده حسين بن على(عليه السلام) را لعن فرمود.

4ـ شبلنجى دانشمند معروف اهل سنت در كتاب «نور الابصار» از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه آن حضرت كشنده حسين بن على(عليه السلام) را لعن فرمود.

5ـ امام احمد حكم به كفر يزيد كرده و جمعى هم مانند ابن الجوزى و امثال او از وى پيروى كرده اند.

6ـ در كتاب اسعاف الراغبين كه به قلم يكى ديگر از علماى اهل سنت است نقل شده كه امام احمد لعن يزيد را با تصريح به اسم مجاز شمرده است.

7ـ قاضى ابويعلى كه از دانشمندان اهل تسنن است كتابى در موضوع مستحقين لعن نوشته و يزيد را از جمله آنها دانسته است.

8ـ لعن و نفرين بر كشندگان حسين بن على عليه السلام بدون تصريح به اسم به اتفاق تمام دانشمندان عامه جايز است. (نقل از اسعاف الراغبين)

9ـ ابوالفرج بن الجوزى كه يكى از علماى اهل تسنن است كتابى در خصوص لعن يزيد نگاشته و نام آن را «الرّدّ على المتعصب العنيد، المانع من لعن يزيد» گذارده است.

آيا با اين همه مدارك، كسانى كه كوركورانه از مرد متعصبى همچون غزالى پيروى مى كنند و گفتار پيشوايان بزرگ دين و علماى فريقين را پشت سر مى اندازند، از كردار نارواى خود شرمنده خواهند شد؟

و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولى و نصله جهنم وسائت مصيرا.(6)  

و جالب اينكه دعوى «مكاشفه» را هم دارند!

به گفته ملا محمد طاهر قمى در تحفة الاخيار، غزالى در بعضى از كلماتش مى گويد: «به گوشه نشينى و عزلت و رياضت مشغول گشتم و از اهل كشف شدم».

1.. ابن خلكان، و فيات الاعيان جلد 1، صفحه 586 ـ 588 ـ سبكى، طبعات الشافعيه، جلد 4، صفحه 101 ـ 182 ابن الجوزى، المنتطم، جلد 9، صفحه 169، 170 ـ ابن العمال، شذرات الذهب، جلد 4، صفحه 10 ـ 13. ابن تغرى بردى، النجوم الزاهر، جلد 5، صفحه 203 ـ ابن كثير، البدايه و النهاية جلد 12، صفحه 173 ـ 174 ـ صفدى، الوافى بالوفيات جلد 1، صفحه 274 ـ 277. 
2. غزالى در دنبال يك بحران روحى و جسمانى كه شش ماه طول كشيد نظاميه و بغداد را ترك كرد، و با لباس صوفيه به بهانه حج از بغداد بيرون آمد (488) سير و سياحت در شام و بيت المقدس و بجا آوردن مناسك حج، و به سر آوردن چلّه و اعتكاف در جامع دمشق نزديك دو سال وى را در آن نواحى مشغول داشت. در اين مدت از اشتغال به درس و بازگشت به سوداى اهل مدرسه با اصرار تمام اجتناب مىورزيد، و اوقات خود را در عزلت و انزوا مى گذارنيد و سپس راه «وطن» را پيش گرفت و از طريق بغداد عازم خراسان شد، و در راه بازگشت به «وطن» يك چند در بغداد و در رباط ابوسعيد توقف كرد و آن قسمت از كتاب معروف «احياء علوم الدين» خويش را در سفر شام و قدس تصنيف كرده بود و به تعدادى از طالبان علم كه بر وى سماع كردند، تدريس نمود. در طوس نيز كه به خاطر اهل و عيال بدانجا بازگشت همچنان تا سالها عزلت و انزواى خود را ادامه داد، و اوقات خويش را غالباً به رياضت صوفيانه يا تفكر و تصنيف مى گذرانيد. بدينگونه تحول قاطعى كه زندگى او به قول خودش از قيل و قال مدرسه به خلوت و انزواى خانقاه كشانيد رخ اد و او را از يك فقيه متكلم مجادله جوى به يك صوفى انزوا جوى تبديل كرد!. 
و بعضى در صدق مقال او ترديد كردند، فلاسفه، متكلمين و فقهاء غالبا او را به تزلزل منسوب نمودند، حتى تصوف او را هم بعضى مبتنى بر تحقيق نشمردند، از جمله ابن الجوزى از فقهاء و علماء حنبلى كتاب «احياء» را به شدت نقد كرد، و پاره اى روايات و اخبار آن را نادرست خواند، برخى فقهاء مالكى مثل «ابوالوليد طرطوشى» و «ابوعبدالله مازرى» هم كتاب را متضمن اقوال و احاديث بى اصل شمردند، و حتى آنچه را غزالى در آنجا در علوم احوال بيان مى كند مبتنى بر عدم بصيرت دانستند، فلاسفه اندلس، از جمله «ابن طفيل» و «ابن رشد» هم به سبب مطاعنى كه او نسبت به فلاسفه داشت از او انتقاد كردند. «ابن حراز» هم از مشايخ مغرب كتاب احياء را سراسر بدعت خواند، و به احراق (سوزاندن) آن فتوى داد. «ابن سبعين اشبيلى» عارف و صوفى اندلسى در كتاب «بدرالعارف» يكجا به مناسبت ذكر علماء و فلاسفه اسلام، از غزالى سخن به ميان مى آورد و درباه او مى گويد: فقط لسانى بود بى بيان، و صوتى بود عارى از كلام، گاه صوفى بود و گاه فيلسوف، سوم بار اشعرى بود، چهارمين بار فقيه، و بار پنجم حيرت زده! ادراك وى از علوم قديم از تار عنكبوت هم سست تر بود، و همين حال را داشت در تصوف، از آنكه آنچه وى را به طريقت صوفيه درآورد اضطرارى بود كه ناشى مى شد از عدم ادراك. (جستجو در تصوف ايران، صفحه 86 ـ 88). 
3. غزالى چو