 صوفى شد با حرارت وشور بسيار كوشيد كه ناتوانى عقل را ثابت كند و در اين خصوص از هيچ چيز فرو گذار نكرد. 
در رساله «المنقذ من الضلال» سير و سلوك عقلانى خود را در ميان مذاهب و طريقه هاى عصر خود شرح مى دهد و مى گويد: فلاسفه با اختلاف فرق و مذاهبى كه دارند همه آنها كافراند، و بعد از تكفير و تحميق سقراط و افلاطون و ارسطو تكفير فارابى و ابن سينا را هم واجب مى شمرد و بعد از تقسيم علوم فلاسفه به اقسام ششگانه: رياضى، منطق، طبيعت، حكمت الهى، علم سياست و اخلاق، در قسم الهيات مى گويد: اغلاط و اشتباهات فلاسفه در الهيات در تحت بيستاصل مى توان درآورد در سه اصل از اين بيست اصل تكفير آنها واجب است و در هفده اصل ديگر بدعت گذار محسوبند. (اقتباس از المنقذ من الضلال)
كتاب «تهافت الفلاسفه» را غزالى بر ضد تمام فلاسفه اسلام نوشته و مخصوصا به ابن سينا نظر داشته و نيز كتاب «مقاصد الفلاسفه» را مثل اين است كه «نجات» ابوعلى سينا را تلخيص كرده باشد براى نشان دادن اشتباهات فلاسفه نوشته است. 
«به اعتراف غزالى، مذهب رسمى سنت بسيار خشك و ظاهرى است و وظايف مؤمنين را در اجراى محض آداب و سنت مى داند. مذهب سنت هيچ جايى براى احساسات باقى نمى گذارد و از اين رو تنها تنى چند مى توانند با آن سازش داشته باشند. از سوى ديگر آن سان كه ديديم در تصوف احساسات نقش بسيار بزرگى دارد و به عقيده غزالى تصوف در همه جا معيار را در تعليمات خود رعايت نكرده، و گاه برخوردى با دين پيدا مى كند!. غزالى براى رونق و شكفتگى الهيات، از ديد خود، راهى پيدا مى كند: او عناصر عرفانى تصوف را به دين مى افزايد و بدين سان عناصر احساس و عشق، به سنت خشك رمق و هيجان مى بخشد»! (تصوف و ادبيات تصوف، يوگنى ادواردويچ برتلس، صفحه 51).
4.. گلدتسيهر به اصطلاح اسلام شناس معروف يهودى گفته است: «اگر پس از پيامبر مى توانست پيامبرى ديگر باشد، در آن صورت تنها غزالى چنين شخص مى بود»! (به نقل يوگنى برتلس پسر ادوارد، عضو وابسته آكادمى اتحاد شوروى تصوف و ادبيات تصوف ترجه: سيروس ايزدى، صفحه 50) 
5. عين عبارت غزالى: «فان قيل هل يجوز لعن يزيد لانه قاتل الحسين او آمر به؟ قلنا: هذا لم يثبت اصلا فلا يجوز ان يقال انه قتله او امر به مالم يثبت، فضلاء عن اللعنة، لانه لا تجوز نسبة مسلم الى كبيرة من غير تحقيق...»!! فان قيل، فهل يجوز ان يقال: قاتل الحسين لعنة اللّة؟ او الآمر بقتله لعنه اللّه؟ قلنا الصواب ان يقال قاتل الحسين ان مات قبل التوبة لعنه اللّة، لانه يحتمل ان يموت بعد التوبة»!! (احياء العلوم، جلد 3، صفحه 125 ـ چاپ لبنان) «اگر گفته شود آيا لعن يزيد به خاطر اين كه امام حسين(عليه السلام) را كشته يا به كشتن او دستور داده، جايز است يا نه؟ مى گوييم: اساساً اين نسبت ثابت نيست و لذا نسبت اين عمل را به يزيد دادن جايز نمى باشد! كجا رسد كه او را بخاطر اين عمل لعن كرد، زيرا بدون تحقيق نسبت گناه كبيره به مسلمانى دادن جايز نيست اگر گفته شود: آيا جايز است گفته شود:خدا قاتل حسين يا كسى كه به قتل او فرمان داده، لعنت كند؟ مى گوييم: فقط صحيح اين است گفته شود: قاتل حسين اگر قبل از توبه بميرد، خدا او را لعنت كند! زيرا احتمال دارد قبل از مرگ توبه كند! و از اين تحليل احمقانه غزالى نبايد تعجب كرد زيرا او مثل برادرش حتى لعن شيطان را هم جايز نمى شمارد.
6.. سوره نساء، آيه 115.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1979.txt">معرفی</a><a class="text" href="w:text:1980.txt">1ـ فتواى بايزيد</a><a class="text" href="w:text:1981.txt">2ـ مردم را بوسيله زندقه از خود دور كرد!</a><a class="text" href="w:text:1982.txt">3ـ دستور بايزيد به يحيى</a><a class="text" href="w:text:1983.txt">4ـ خاموش كردن آتش جهنم!</a><a class="text" href="w:text:1984.txt">5ـ مريد بايزيد</a><a class="text" href="w:text:1985.txt">6ـ دعوى نارواى بايزيد!</a><a class="text" href="w:text:1986.txt">7ـ آب شدن درويش!</a><a class="text" href="w:text:1987.txt">8ـ به دار آويختن شيطان</a><a class="text" href="w:text:1988.txt">sample</a></body></html>«بايزيد بسطامى» نامش «طيفور» بن عيسى بن آدم(1) و در شهر بسطام كه از بلاد خراسان است(2) در سال 160 تولد يافت، ولى در سال وفات او اختلاف كرده اند بعضى سنه 234 و پاره اى 264 و بعضى ديگر 261 نوشته اند. (3) اين مرد در ميان صوفيه مقام فوق العاده اى دارد به طورى كه او را به «سلطان العارفين» ملقب كرده اند!

شيخ عطار در كتاب تذكرة الاولياء، القاب مهمى از قبيل «برهان المحققين» و «خليفه الهى» و «علامه نامتناهى» و «اكبر مشايخ» و «اعظم اولياء» به او مى دهد و در همان كتاب از ابوسعيد ابوالخير نقل مى كند كه گفته است: «هيجده هزار عالم را پر از بايزيد مى بينم و بايزيد در ميان نيست».

خلاصه اگر بگوييم آنچه را كه بايزيد در حق خود ادعا كرده و يا ديگران به او بسته اند درباره هيچ يك از پيغمبران بزرگ الهى وارد نشده، اغراق نگفته ايم.

بايزيد داراى افكار عجيب و غريبى بوده است كه بدون شك هر شنونده اى را دچار حيرت مى كند.

اينك قسمتى از سخنان او را به طور خلاصه از كتاب تذكرة الاولياء شيخ عطار مى آوريم و داورى را به عهده خوانندگان محترم مى گذاريم و ضمناً به پاره اى از مطالب مضحك كه مريدان او به عنوان كرامت به او بسته اند نيز اشاره مى شود تا مسأله روشنتر شود و اينكه گفته اند «او دو سال براى امام صادق(عليه السلام) سقايى مى كرد و در محضر مبارك او بود» ثابت نيست; چون با تاريخى كه در بالا گفته شد سازگار نمى باشد.

1.. پدر وى عيسى بن سروشان نام داشت و سروشان مجوسى بود كه اسلام آورد (وفيات الاعيان، جلد 2، صفحه 213). 
2. «بسطام» اكنون در يك فرسنگى شمال شاهرود و در بخش قلعه نو واقع است در آن زمان اولين شهر خراسان به شمار مى آمد، از سمت عراق. (ابن خلكان، وفيات الاعيان، جلد 2، صفحه 213) 
3. مقدمه رشحات عين الحيات، ترجمه عربى صفحه 114 ـ ابن خلكان، جلد 2، 213 ـ تاريخ گزيده، صفحه 639 كتاب النور من كلمات ابى الطيفور صفحه 63، طبع بدوى.
 
فصل هفتم : در بيان مزاح كردن و خنديدن و سرگوشى كردن و آداب صحبت داشتن وراز مجلس را پنهان داشتن
در حديث صحيح از حضرت صادق ((عليه السّلام ))و در حديث ديگر از حضرت امام موسى ((عليه السّلام ))منقول است كه چون سه نفر در مجلسى باشند دو تاى ايشان با يكديگر سرگوشى نكنند كه موجب اندوه و ايذاى آن رفيق ديگر است .
در حديث معتبر از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله منقول است كه هر كه در ميان سخن برادر مسلمان خود سخن بگويد چنانست كه خدشه و خراشى در روى او كرده است .
در احاديث بسيار منقول است كه مجالس بامانت است يعنى آنچه گذشت بايد كه در جاى ديگر مذكور نشود مگر آنكه دانند كه ايشان راضيند.
از حضرت رسول منقول است كه احدى را نيست كه سخنى را كه صاحبش پنهان دارد او نقل كند مگر آنكه علمى باشد كه اظهار آن لازم يا ذكر نيكيهاى آن شخص باشد.
از حضرت رسول منقول است كه مجالس به امانت است مگر مجلسى كه در آن خون حرامى ريخته شود يا فرج حرامى را حلال كنند يا مالى را به ناحق ببرند.
از حضرت صادق ((عليه السّلام ))منقول است كه هيچ مؤ منى نيست مگر آنكه در او مزاح و 