رمؤمنان! شما خودتان اين لباس خشن و آن غذاى ناگوار را داريد (و به من اين طور مى فرماييد)؟

على(عليه السلام) فرمود: «بس كن! من مثل تو نيستم، خداوند به زمامداران عادل دستور داده مانند ضعيف ترين مردم زندگى كنند تا با فقرا همدردى كرده و درد فقر و پريشانى آنها را از پاى در نياورد!»(2)

اين گفتار يك نمونه گويا از طرز منطق اسلام و دستوراتى است كه براى جلوگيرى از افراط و تفريط در زندگى داده است، زيرا على(عليه السلام) نخست به خانه «علاء بن زياد» كه وارد شد از وسعت بى حساب (و زرق و برق) آن تعجب كرد و او را نصيحت به اعتدال فرمود و در نقطه مقابل، برادرش را كه گرفتار تفريط شده بود نيز شديداً مورد ملامت قرار داد.

1.. رهبانيت در اسلام نيست. 
بهره گيرى سالم از غريزه جنسى، و همچنين خوردن و آشاميدن از ضروريات طبيعت انسانى و موجب بقاى نسل است ازدواج در شريعت اسلام جزء سنت است پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «النكاح سنتى، فمن رغب عن سنتى فليس منى» (عروة الوثقى، سيد يزدى ـ صفحه 622) «ازدواج سنت من است و هر كس از سنت من اعراض نمايد از من نيست».
نگامى كه به اطلاع پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) رسيد كه گروهى از مسلمانان از اجتماع بريده و تارك دنيا شده اند و از همه چيز اعراض نموده و به عزلت و عبادت روى آورده اند، سخت آنها را مورد عتاب قرار داد و فرمود: «لا رهبانية فى الاسلام» (سفينة البحار، جلد 1، صفحه 540 ـ نهاية ابن اثير) «در اسلام رهبانيت نيست».
و در حديث ديگر به «عثمان بن مظعون» فرمود: «ان اللّه تبارك و تعالى لم يكتب علينا الرهبانية انّما رهبانية امتى الجهاد فى سبيل اللّه» (بحار، جلد 70، صفحه0 114) خداوند متعال رهبانيت را براى امت من مقرر نداشته، رهبانيت امت من جهاد در راه خدا است. 
همچنين در قسمتى از آيه 27 سروه حديد جمله «و رهبانية ابتدعوها ما كتبنا عليهم...» «رهبانيتى را كه ابداع كرده بودند و ما بر آنها مقرر نداشته بوديم، گرچه هدف آن جلب خشنودى خدا بود» حاوى نكوهشى است بر ترسايان تارك دنيا. 
و از اينجا روشن مى شود كارهاى صوفيان در ترك ازدواج و پرهيز از حلال دنيا و روى آوردن به رهبانيت و در آمدن در سلك تاركان دنيا بر خلاف آئين اسلام است و دليل بر صدق گفتار آنها است كه مى گويند تصوف ريشه هايى در عقايد مسيحيان و جوكيان هند و مانند آنها دارد، بهانه هاى آنها براى اين كار از اصل كارشان عجيب تر است. 
عطار در شرح حال «رابعه» (زنى كه سران تصوف احترام زيادى براى او قائلند) مى نويسد: «حسن به رابعه گفت رغبت كنى تا تكاحى كنيم و عقد بنديم؟! گفت عقد نكاح بر وجودى فرود آيد اينجا وجود برخاسته است كه نيست خود گشته ام و هست به او شده ام... خطبه از او بايد خود است نه از من»! (تدكرة، جلد 1، صفحه 70) 
2. نهج البلاغه، خطبه 207.عجيب اين است كه صوفيان با اين كه طرفدار پشت پازدن به لذايذ جسمانى هستند در بعضى از لذايذ مادى، ولع و حرص عجيبى از خود نشان مى دهند. موضوع تمايل به خوانندگى و موسيقى و رقص (كه در ميان آنها به عنوان «وجد» و «سماع» معروف است) يكى از اين موارد است كه در ميان فرقه هاى صوفيه طرفداران بسيارى دارد، مخصوصاً قسمت خوانندگى كه در غالب خانقاهها رايج است.(1)

افرادى كه به خانقاه ها رفت و آمد داشته اند، حكايات فراوانى از خوانندگيهايى كه بوسيله جوانان نورس و زيبا كه لذات سمعى و بصرى را در يك لحظه به هم آميخته و تحويل «فقراء الى اللّه»! مى دهند نقل كرده اند!

عجيب تر اينكه ،اينها را وسيله توجه به خدا و در نور ديدن واديهاى «جذبه» و «شوق» مى دانند. در اينجا لازم مى دانم حكايت جالبى را كه در يكى از كتب معروف صوفيه است نقل كنم:

رقص ابوسعيد!

در كتاب «اسرا التوحيد فى مقامات ابى سعيد» نقل شده است كه «شيخ عبداللّه باكو» (او هم از سران صوفيه است) را به سماع و رقص شيخ ابوسعيد انكار مى بود و گاه گاه اظهار مى كرد تا شبى به خواب ديد كه هاتفى آواز داد: «قوموا وارقصواللّه»

يعنى: «برخيزيد و براى خدا رقص كنيد»! بيدار شد و لا حول كرد و گفت: اين خواب شوريده بود كه مرا شيطان نمود. ديگر بار بخفت همچنين ديد هاتفى مى گويد «قوموا و ارقصواللّه»! بيدا شد و لا حول كرد و ذكرى بگفت و سوره دو سه از قرآن بخواند، در خواب شد همان ديد، دانست كه جز حق نتواند بود! صبح برخاست و به خانقاه به زيارت شيخ ابوسعيد آمد و شيخ را ديد كه از اندرون خانه مى گفت: «قوموا و ارقصواللّه...»!

شيخ ابو عبداللّة را وقت خوش گشت و آن انكارى كه از وجد و سماع (رقص و خوانندگى) شيخ در اندرون او بود برخاست!(2)

نگارنده گويد: اين است معنى همه چيز را به بازيچه گرفتن و هر هوا و هوسى را به نام دين انجام دادن. آرى كسى كه مى گويد: «رأس هذا الامر كبس المحابر و خرق الدفاتر و نسيان العلوم» يعنى: «آغاز تصوف بستن دواتها و پاره كردن دفترها و فراموش كردن علوم است».(3) از چنين شخصى «رقص براى خدا»! تعجب نيست.

***

در شرح حال ابوبكر شبلى نوشته اند: «نقل است يك بار چند روز در زير درختى رقص مى كرد و مى گفت: «هوهو» گفتند: اين چه حالت است؟ گفت: اين فاخته بر اين درخت مى گويد: كو، كو، من نيز موافقت او را مى نمايم و مى گويم هو هو».(4)

رقص مقدم بر همه چيز بود حتى بر نماز!

يكى از مريدان در حالات «ابوسعيد ابوالخير» نوشته است: روزى بعد از دعوت (به ميهمانى) سماع مى كردند (خوانندگى و نوازندگى داشتند) و شيخ ما را حالتى پديد آمده بود و همه در آن حالت بودند... مؤذن بانگ نماز پيشين (ظهر) گفت و شيخ همچنان در حال بود و جمع در وجد، رقص مى كردند و نعره مى زدند و در ميان آن حالت امام محمد قاينى (ميزبان اصلى شيخ) گفت: نماز، نماز، شيخ ما گفت: ما در نمازيم! و همچنان در رقص بودند، امام محمد ايشان را بگذاشت و در نماز شد.(5)

نگارنده گويد: اين است سرانجام كسى كه عنان اختيار خود را به شيطان بسپارد.

گفته اند در رباط اردبيل دويست صوفى ساكن بودند و كار آنان خوردن و رقصيدن بود;(6) مولوى مى گويد:

در هواى عشق حق رقصان شوند *** همچو قرص بدر بى نقصان شوند!

و شيوع آن در بين صوفيه به حدى بود كه گويند: «ابوالعلاء معرى» شكمخوارى و پايكوبى صوفيه را در اشعارش به باد استهزاء گرفته است قطعه ابوالعلاء در اين باب معروف است:

اَرى جيل التصوف شرّ جيل! *** فقل لهم واهون بالحول

اَقال اللّه حين عبدتموه *** كلوا اكل البهائم وارقصوالى؟!(7)

در بين صوفيه كسانى بودند كه بيشتر تحت تأثير شعر و آواز واقع مى شدند تا تحت تأثير قرآن! چنانكه يوسف بن الحسين رازى از تأثير اشعارى كه با شور و حال «قوّالان» خوانده مى شود به گريه مى افتاد و از خواندن قرآن چنين حالى به او دست نمى داد.(8)

دكتر زرين كوب مى نويسد: «همين نكته بود كه صوفيه را به مجالس «سماع» و «قوّالى» مى كشانيد، در اين مجالس، قوالى بود كه ترانه هاى عاشقانه يا عارفانه ـ همراه يا بدون «ساز» ـ مى خواند و صوفيان حلقه وار بر زمين مى نشسته و خاموش و آرام سر به زير افكنده، نفسها را حبس مى كردند و سعى مىورزيدند تا سكوت و سكون جم