 را به هم نزنند، اما اين سكوت و سكون، در ميان آن شور و هيجان البته دوام نمى داشت، به ناگاه يك صوفى به «وجد» مى آمد، صداى تحسين بر مى آورد، نعره مى زد و به رقص بر مى خاست، اين شور او در ديگران هم مى گرفت و حتى شيخ نيز كه حاضر بود، گاه به موافقت اصحاب به وجد و رقص در مى آمد، و بدينگونه تمام حاضران به «پايكوبى» و «دست افشانى» بر مى خواستند. در اين مورد گاه حالتهاى شگفت روى مى داد صوفى بى خودانه خرقه خود را پاره مى كرد ديگرى نعره هاى بيهشانه مى كشيد و شايد گه گاه يك دو تن هم از غلبه شور هلاك مى شدند»!

جامى در نفحات الانس در شرح حال شيخ روزبهان نوشته است كه در كتاب «الانوار فى كشف الاسرا» آورده است كه قوّال (خواننده) بايد خوب روى بود كه عارفان در مجمع سماع (مجلس خوانندگى و نوازندگى) به جهت ترويج قلوب!به سه چيز محتاجند: روايح طيبه (بوى خوش) و وجه مليح (روى زيبا) و مليح (صداى خوب)!

نگارنده مى گويد: هنگامى كه انسان روايات مذمت صوفيه را مى خواند، گاه از آن همه شدت در نكوهش آنان تعجب مى كند، ولى وقتى اين كثافت كاريها را مشاهده مى كند مى گويد باز هم كم است!

1.. سماع، ترنم اشعار با همراهى موسيقى و رقص در محافل صوفيه: 
«احوال» نزد صوفيه امر غير اختيارى است كه بدون تعهد و اكتساب و جد و جهد به قلب سالك راه پيدا مى كند، از قبيل طرب يا حزن، و بسط يا قبض، و شوق و انزعاج و امثال اينها. 
صوفيه براى تحريك اعصاب و نيل به اين حالت كه از آن تعبير به بى خودى مى كنند به انواع وسايل متوسل مى شده اند و از اذكار مخصوص گروهى و فردى و نعره هاى عاشقانه و مستانه در مراسم وجد و سماع و رقص و پاى كوبى، و حتى از مواد تخدير كننده، يا سكرانگيز نيز استفاده مى كرده اند. بعضى ديگر به بنگ و چرس پناه برده و مى گويند برخى هم لب به شراب مى زده اند، از اين همه قصدشان با وسايل مصنوعى رهايى از خود و خودى بوده است!
در نظر صوفيه «سماع» براى پيدا كردن «حال» و «وجد» عامل بسيار قوى محسوب مى شود از جمله موسيقى و آواز خواندن و رقص كه همه آنها تحت عنوان «سماع» در مى آيد. آرى سماع كه از نظر متشرعين و فقهاء مردود و مذموم است و گناه به حساب مى آيد نزد اغلب مشايخ و سران صوفيه از راههاى مهم وصول به حالت وجد شمرده مى شود. به اين معنى كه گفته اند «سماع» حالتى در دل ايجاد مى كند كه «وجد» ناميده مى شود و اين وجد حركات بدنى به وجود مى آورد كه اگر حركات، حركات غير موزونى باشد «اضطراب» و اگر موزون باشد «كف زدن و رقص است». (تاريخ تصوف، 388)
«سماع» در تاريخ تصوف جنجالى ترين موضوع ها بوده است نه تنها اهل شرع با آن به مخالفت پرداخته اند بلكه در ميان مشايخ صوفيه نيز مخالفانى داشته است، برخى براى آنان شرايطى قائل شده اند و بعضى ديگر «سماع» را براى گروهى روا و براى گروه ديگر ناروا دانسته اند. داستانهاى بسيارى از مشايخ و مريدان است كه در سماع، مرغ روحشان از قفس تن پريده است، در طبقات الصوفيه آمده است كه ذوالنون، فضيل بن عياض، ابوسعيد خراز، شبلى، نورى، دراج، ابوبكر اشنانى، و ابوالقاسم سايح، از جمله مشايخى هستند كه در سماع برفته اند! (طبقات الصوفيه: 514 ـ 573 ـ 580 ـ 581) به اصطلاح كشته مجالس سماع (موسيقى) بوده اند. 
به هر حال مجالس صوفيه از ديرباز با سماع و قول همراه بود و تشكيل مجلس رقص و پايكوبى و دست افشانى و شعر خوانى، تحت عنوان سماع به صورت يك كار گروهى در خانقاهها معمول بود و اين موضوع آنچنان مورد توجه قرار داشت كه عده اى مى گفتند مسلك تصوف جز رقص نيست (كشف المحجوب ـ 542).
2.. نقل از كتاب اسرارالتوحيد، صفحه 93 و نفحات الانس جامى، صفحه 322. 
3. نقل از كتاب اسرارالتوحيد، صفحه 33. 
4. عطار، جلد 2، صفحه 138. 
5. كتاب اسرارالتوحيد، صفحه 186. 
6. آثار البلاد قزوينى، صفحه 290. 
7. ارشاد، جلد 2ـ صفحه 185. 
8. اللمع ـ 36304.
بعضى از صوفيه به سبب ترك تأهل و يا به جهت مصاحبت با نوجوانان، متهم به «شاهد بازى» بودند. البته اين صحبت نوجوانان كه از خيلى قديم در مجالس صوفيه و خانقاه هاشان تردد داشتند، از آفات صوفيه به شمار مى آمد. حتى بعضى از مشايخ منسوب به شاهد بازى شدند! «احمد غزالى» در پيش خوبرويان سجده مى كرد! «اوحدالدين كرمانى» با شاهدان سرو سرّى داشت! و در غلبه «وجد» سينه بر سينه هاشان مى نهاد! حكايت او با پسر خليفه مشهور است، و گويند شمس تبريزى در اين بابها بر روى اعتراض لطيف كرد.(1)

فخرالدين عراقى در دنبال قلندر پسرى خوبروى از عراق به هند افتاد!(2)

شواهد بسيار در اين باب هست كه خانقاهها از اين جوانان نو خاسته پر بود. بسيارى از مشايخ صوفيه هم آنها را در دام صحبت با امردان بر حذر مى داشتند. در هر حال اين توجه به «شاهدان» و «سادگان» از اسباب نفرت و اعتراض عامه در حق صوفيان بوده است!(3)

نگارنده گويد: نه تنها نفرت مردم كه نفرت خدا و خلق!

1.. ارزش ميراث صوفيه، صفحه 154. 
2. كليات عراقى مقدمه، صفحه 49 و 50. 
3. ارزش ميراث صوفيه، صفحه 155.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:2005.xml">شيخ و قطب و مرشد</a><a class="text" href="w:text:2012.txt">تفسير به رأى و قانون شكنى!</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2006.txt">شيخ و قطب و مرشد(1)</a><a class="text" href="w:text:2007.txt">حدود اختيارات اقطاب</a><a class="text" href="w:text:2008.txt">راه شناسايى قطب و مرشد!</a><a class="text" href="w:text:2009.txt">شمس من و خداى من!</a><a class="text" href="w:text:2010.txt">خطرات اين طرز فكر</a><a class="text" href="w:text:2011.txt">عقيده دانشمندان اسلام در اين باب</a></body></html>از بحثهاى گذشته اجمالا به دست آمده كه صوفيان معمولا يك سلسله دستورات گوناگون به پيروان خود مى دهند كه در بسيارى از موارد نه با موازين عقلى سازگار است و نه با موازين شرعى، چنانكه نمونه هاى آن با ذكر مدارك روشن در بحث «رياضت» و «كشف و شهود» و مانند آن گذشت.

لذا براى اينكه پيروان خود را در مقابل اين دستورات تسليم كنند و آن دستورات براى آنها به تمام معنى لازم الاجراء باشد، مقامات فوق العاده بزرگ با اختيارات كاملا وسيع براى سران خود قائل مى شوند.(2)

منطق صوفيان در اين باره چنين است كه «سالك الى اللّه» براى اين كه از گردنه هاى خطرناك سلوك به سلامتى بگذرد و در پنجه خطرات نفسانى و وساوس شيطانى گرفتار نشود و از كشمكش و اضطراب خيال آسوده باشد، بايد رهبر و راهنمايى براى خود انتخاب كند، چون اين راه خطرناك است و قطع آن جز با همرهى رهروان اين را ممكن نيست!

قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن *** ظلمات است بترس از خطر گمراهى!

گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهى *** كه در اين مرحله بسيار بود گمراهى

صوفيان اين رهبر را «قطب» مى نامند و معمولا اين عنوان را به كسى مى دهند كه به عقيده آنها در سير و سلوك استغناى كامل پيدا كرده باشد و محتاج به راهنما و رهبر نيست، اما اگر هنوز استغناى كامل پيدا نكرده است او را «شيخ مجاز» كه اجازه هدايت «فقراء الى اللّه»! را از قطب دريافت داشته، يا «مرشد» مى نامند.

صوفيان معمولا معتقداند كه همه چيز، اعم از اعمال و گفتار (حتى ذكرهايى كه 