مى گويند!) بايد به اجازه شيخ و قطب و مرشد باشد و اذكار و اعمالى كه بدون اجازه او باشد چندان اثرى در طى مقامات معنوى نخواهد داشت!(3)

اقطاب و شيوخ آنها هم درست مانند طبيبى كه آمپولها و داروهاى مختلف را به كميت و كيفيت معينى در زمان خاصى تجويز مى كند، مى گويند، فلان ذكر را تا چهل روز هر روز اين مقدار و آن تعداد بگو و بعداً آن را ترك كن و فلان ذكر را... ظاهراً خودشان هم از اين تشبيه ابايى نداشته باشند و خود را اطبا روحانى مى دانند.

ولى آيا ذكر خدا كه در هر حال و به هر صورت خوب است، و در دستورات ائمه معصومين عليهم السلام و شخص پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله همه مردم را (بدون استثناء) دعوت به يك سلسله اذكار مستحبى كه مشتمل بر ياد خدا و توجه به اسماء حسنى و صفات ذات پاك او است كرده اند، چيزى است كه به بعضى از مزاجها مى سازد، و به بعضى از مزاجها نمى سازد؟ اگر راستى چنين است چرا در اخبار پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه معصومين(عليهم السلام) اثرى از آن نيست؟ چرا آنها اين برنامه ها را نسبت به اصحاب و ياران خود عمل نكردند؟

***

1. سالك توبه كار بعد از توبه بايد پيرو و مطبع كسى شود كه او را رهبرى نمايد و به اصطلاح صوفيه بايد مرشدى انتخاب كند. اين مرشد به اسامى مختلف ناميده مى شود از قبيل «پير»، «ولى»، «شيخ»، «قطب» و «دليل راه» و شخصى است كه تجربه و علم كافى دارد و «خود به حق و اصل شده» است. 
2. رهبرى در تصوف، بر اساس سلسله مراتب و «هرم قدرت» قرار گرفته است «قطب» يا پير طريقت، بر فراز قله اين هرم جاى دارد، ديگران همه در مراحل پايين تر وى، مقام گزيده اند. سالكان راه بايد از مراحل بسيار دشوار و پيچيده اى بگذرند تا به مرحله والاى قطب برسند قطب خود را محور نظام دنيا و آخرت دانسته! و مدعى شاهى و حكم فرمايى بر همه مى باشد! دكتر غنى مى گويد: «براى اينكه اهميت مقام «ولى» و «پير» در تصوف روشن شود بهترين وسيله استشهاد از بزرگان صوفيه است از جمله مولاناى رومى در مثنوى كه يكى از بزرگترين شاهكارهاى آثار ادبى ايران و بلاشك جامع ترين و عالى ترين و دلپذيرترين آثار متصوفه اسلام است در موارد عديده «ولى» را به تعبيرات گوناگون وصف مى كند. از جمله مى گويد: 
قطب شير و صيد كردن كار او *** باقيان اين خلق باقى خوار او 
تا توانى در رضاى «قطب» كوش *** تا قوى گردد كند در صيد جوش!
چون برنجد بينوا گردند خلق *** كز كف عقل است چندين رزق خلق!
ز آنكه جمله خلق باقى خوار اوست *** اين نگهدار، اردل تو صيد جوست!
او چو عقل و خلق چون اجزاى تن *** بسته عقل است تدبير بدن 
قطب آن باشد كه گرد خود تند *** گردش افلاك گرد او زند!
(مثنوى، جلد 5، صفحه 502) يعنى مقامى فراتر از همه انبياء و اولياء!   
3.. صوفيها در مقام «پير»، «قطب» و «مرشد» غلو بسيار كنند، او را روحا متحد با «خدا» شمرده اعمال او را، اعمال خدا مى دانند! و هر چه از او صادر شود بدون چون و چرا بجا و صواب مى شمارند. دكتر غنى مى نويسد: «سالك چون ولى و مرشد خود را انتخاب كرد و دست ارادت به او سپرد بايد چشم بسته مطيع او باشد و بدون چون و چرا اوامر او را واجب الاطاعة بشمرد به قول حافظ: به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد *** كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم منزلهابه هر حال اقطاب از نظر صوفيه اختيارات فوق العاده وسيعى دارند تا آنجا كه نويسنده «استوارنامه» كيوان قزوينى ملقب به «منصور على شاه» كه زمانى خود از اقطاب صوفه بوده است، مى نويسد «حدود ادعاى قطب ده ماده است:

اوّل: آنكه من داراى همان باطن ولايت هستم كه خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله) داشت و به نيروى آن تأسيس احكام تصوف را نمود! الا آنكه او مؤسس بود و من مروج و مدير و نگهبانم!

دوم: اينكه مى توانم عده اى را تكميل كنم به طورى كه روح قبايح را در تن آنها بميرانم يا از تن آنها بيرون كرده، به تن ديگران (كفار) بيندازم!

سوم: آنكه من از قيود طبع و نفس آزادم.

چهارم: آنكه همه عبادات و معاملات مريدان بايد به اجازه من باشد!

پنجم: هر اسم را كه من به مريدان تلقين كنم و اجازه دهم به دل يا به زبان بگويند، آن اسم خدا مى شود و بقيه از درجه به اين معنى كه ترديد و تأمل در اجراى اوامر مرشد و ولّى و تصور خطا و اشتباه براى او كفر طريقت است! (تاريخ تصوف، صفحه 234). اعتبار ساقط است!

ششم: آنكه معارف دينى و عقايد قلبى اگر با امضاى من باشد مطابق واقع است والا عين خطا است!

هفتم: آنكه من مفترض الطاعة و لازم الخدمه و لازم الحفظ هستم!

هشتم: من در عقايد خودم آزادم!

نهم: من هميشه حاضر و ناظر احوال قلبى مريدم!

دهم: من تقسيم كننده بهشت و دوزخم!»(1)

البته اين عقايد همه فرق صوفيه نيست، اما منظور اين است كه اجمالا بدانيد چه اختيارات و مقاماتى براى اقطاب قائل هستند.

صوفيان حق هيچ گونه چون و چرا در برابر دستورات مرشد و قطب ندارند و كوچكترين مقاومتى در برابر آنها در حقيقت «ارتداد»! محسوب مى شود و شايد عنوان «سر سپرده» نيز به همين مناسبت گفته مى شود، يعنى همه چيز خود را به يك بار در طبق اخلاص گذارده و در اختيار قطب و مرشد قرار مى دهند و سر به آستانش مى سپارند و مى گويند:

اگر مخلصى سر بر اين در بنه *** كلاه خداوندى از سر بنه!

حتى اينكه بسيارى از صوفيان معتقداند كه سالك بايد صورت مرشد خود را در همه حال در نظر داشته باشد و كمتر از او غفلت كند، چنانكه حاج زين العابدين شيروانى كه از حاميان سر سخت اين طايفه است در كتاب خود «رياض السياحة» در صفحه 155 مى نويسد:

«پس در اين حال سالك بايد در جميع احوال و افعال و اقوال، از مراقبت صورت «مرشد» غافل نشود! و در هنگام ذكر و ورد و طاعت و خدمت از وجه شيخ خود غافل نگردد، تا آنكه سالك را از كشمكش خيال و اضطراب باز دارد و در نتيجه خطرات نفسانى و وساوس شيطانى نگذارد»!

و بر اثر همين اختيارات عجيب كه براى خود قائل هستند ممكن است بعضى از دستورات شرع مقدس را براى عموم يا براى بعضى علناً نقض كنند، به طورى كه يكى از دوستان مورد اعتماد من نقل مى كرد كه يكى از فرقه هاى صوفيان قرائت نماز مغرب يا عشاء را (ترديد از نويسنده) است رسماً آهسته مى خوانند، وقتى تحقيق كردم گفتند: فقيرى، در حالت توجه و جذبه معنوى بوده، ديگرى در كنار او به نماز مغرب يا عشاء مشغول شده و قرائت را بلند خوانده، فقير از آن حال خوش بدر آمده، مرشد را چون اين قضيه مسموع افتادى، دستور دادى كه همگان نماز خود آهسته خواننده، نكند فقير ديگرى را از حال خوشى باز دارند!

خلاصه اينكه: در دستگاه صوفيان يك انضباط بسيار شديد، شديدتر از انضباطهاى نظامى و حزبى حكومت مى كند، با اين تفاوت كه در انضباط هاى حزبى (مانند انضباط شديد احزاب كمونيست) فقط اعمال و رفتار كنترل مى شود اما در اينجا عقايد و افكار هم به گمان اينكه نزد مرشد آشكار است كنترل مى گردد، منتها گاه سران صوفيان خودشان آزاديهاى وسيعى به افراد مى دهند، چنانكه در اوايل كتاب هم اشاره شد.(2)

 

1.. نقل از استوارنامه، صفحات 95 تا 106 با تلخيص. 
2. در حالات مل