ى رومى نوشته اند: روزى شمس تبريزى از ملاى رومى شاهدى (پيرى) خواست مولانا «حرم» (عيال) خود را دست گرفت در ميان آورد، و فرمود او خواهر جانى منست، گفت: «نازنين پسرى» مى خواهم! فى الحال فرزند خود «سلطان ولد» را پيش آورد، فرمود كه وى فرزند من است! حاليا اگر قدرى «شراب» دست مى داد ذوقى مى كردم «مولانا» بيرون آمد و سبويى از محله «جهودان» پر كرده بر گردن خود بياورد! مولانا شمس الدين فرمود كه من قوت مطاوعت وسعت مشرب مولانا را امتحان مى كردم و از هر چه گويند زيادت است!! (جامى، نفحات الانس، صفحه 466). 
از اين داستان و امثال آن كه در كتابهاى بزرگان صوفيه به فراوانى مى توان يافت به ميزان تمكين و سر سپردگى مريد سالك در برابر پيرو مراد و «قطب» پى برد و تا كسى به اصطلاح زير خرقه نرود، هفت شهر عشق را نپيمايد، مراحل تصوف را طى نكند در برابر «قطب» فروتنى و تمكين، تا مرحله تسليم و فناى خويش، نجويد وى هرگز به برخوردارى از امتيازات ويژه مقامات تصوف نايل نخواهد آمد!بسيارى از صويان عقيده دارند كه قطب را بايد از طريق خواب! (يا بدل افتادن!) شناخت و به او سر سپرد و از اين رو اهميت زيادى به خواب مى دهند و خوابهاى خود را با آب و تاب زيادى به نام «واقعه» (يا مكاشفه) در مجالس نقل مى كنند و چون زياد به خواب عقيده منداند، خواب هم زياد مى بينند! و به دلايلى كه در بحث «كشف و شهود» گفته شد، فعاليت «قوّه وهميه» در آنها نيز زياد است و اين امر كمك زيادى به خوابهاى عجيب و غريب آنها مى كند.

 بد نيست در اينجا به اشعار مولوى درباره «قطب» و مرشدش «شمس تبريزى» اشاره اى كنيم و چند بيتى از اشعار او را كه در ديوان شمس (سروده مولوى) آمده و ميزان اعتقاد او را نسبت به شمس روشن مى سازد نقل كنيم و با توجه به موقعيت «مولوى» و «شمس» در ميان صوفيان، اين اشعار مى تواند مدرك خوبى براى اين بحث باشد. او درباره شمس تبريزى چنين مى گويد:

پير من و مراد من، درد من و دواى من! *** فاش بگفتم اين سخن: شمس من و خداى من!

از او به حق رسيده ام اى حق، حق گزار من *** شكر تو را ستاده ام شمس من و خداى من!

مات شوم ز عشق تو زانكه شه دو عالمى *** تا تو مرا نظر كنى، شمس و من و خداى من!

محو شوم به پيش تو تا كه اثر نماندم *** شرط ادب چنين بود، شمس من و خداى من!

شهپر جبرئيل را طاقت آن كجا بود؟ *** كز تو نشان دهد مرا، شمس من و خداى من!

عيس مرده زنده كرد، ديد فناى خويشتن *** زنده جاودان توى، شمس و من و خداى من!

ابر بيا و آب زن، مشرق و مغرب جهان *** صور بدم كه مى رسد، شمس و من و خداى من!

حور و قصور را بگو رخت برون بر از بهشت *** تخت بنه كه مى رسد، شمس و من و خداى من!

كعبه من، كنشت من، دوزخ من، بهشت من! *** مونس روزگار من، شمس و من و خداى من!

برق اگر هزار سال چرخ زند به شرق و غرب *** از تو نشان كى آورد، شمس و من و خداى من!

نعره هوى وهاى من، از در روم تا به بلخ *** اصل كجا خطا كند، شمس من و خداى من!

از در مصر تا به چين گفته وهاى هوى من *** گفته شمس دين بخوان شمس من و خداى من!(2)

محتواى اين اشعار بى نياز از بيان است، زيرا غلو و بى حساب گويى در آن به اندازه اى است كه هر آدم مؤمنى را شديداً مشمئز و متنفر مى كند.

مولوى در كتاب مثنوى نيز درباره مرشد يا ولى مى گويد:

پس بهر دورى ولىّ قائم است *** تا قيامت آزمايش دائم است

پس امام حىّ قائم آن ولى است *** خواه از نسل عمر خواه از على است !

مهدى و هادى وى است اى راه جو *** هم نهان و هم نشسته پيش رو!

اين اشعار نيز به خوبى طرز عقيده صوفيان را درباره قطب و مرشد روشن مى سازد و معلوم مى دارد كه حدود اختيارات آنها را چه اندازه وسيع و نامحدود مى دانند.

بديهى است منظور ازاين اشعار، امامان اهلبيت(عليهم السلام) نيست زيرا جمله «خواه از نسل عمر خواه از على(عليه السلام) است» موضوع را روشن مى سازد.

***

1.. «در اين مورد غالبا اين اصطلاح به كار مى رفت كه «مريد» در دست «شيخ» همانند «جسد» در دست «مرده شوى» است. وسوسه كردن مريد معمولا با آزمايشهايى آغاز مى شد كه هدف از آن معين كردن اين مطلب بود كه او تا چه اندازه غرق در انديشه اطاعت محض است، به مريد دستورات تحقيرآميزى مى دادند، و او مى بايست خدمت ساير مريدان را گزارد. 
مبرزهاى (توالتهاى) عمومى را پاك كند و خار براى سوزانيدن گرد آورد، و جز اينها. چنين مثالها و نمونه هايى نيز فراوان است كه وقتى جوانى از خانواده اى «توانگر» نزد «شيخ» نامدارى رفت و نخستين كارى كه شيخ به او سپرد، «دريوزگى»، (گدايى) در كوچه ها براى تمام برادرانش بود. چون همه مردم شهر مى دانستند كه او از خانواده ثروتمندى است اين كار براى او بسيار دشوار و تحقيرآميز بود. بدين سان غرور و اراده مريد در هم مى شكست!...
شيخ، مريد را وادار مى ساخت كه تمرينات متعدد مرتاضانه انجام دهد، گرسنگى بكشد، شبها بيدار بماند، در وضع و حالات بسيار زجر دهنده و دشوارى به تلاوت قرآن مشغول شود و چهل شبانه روز پياپى وادارش مى كرد كه در تنهايى مطلق به سر برد و ورد بخواند. 
اين تمرينات رفته رفته چهره ديگرى به خود مى گرفت. شيخ طرز تفكر مريد را به تفكرى استعاره آميز و نمادى تبديل مى كرد و براى آنكه مريد بتواند هر مانعى را از سر راهش بر گيرد در نهاد او پايدارى و اراده به وجود مى آورد. روشن است، مشايخ كه به نوعى «روانشناسى آزمايشى» مى پرداختند در خود خصوصياتى مى پروردند كه در آن زمان تصورى از معجزه و كرامات به وجود مى آورد، چنانكه مى توانستند مريد را هيپنوتيزم كنند افكار او را بخوانند و به كارهاى ديگرى از اين دست بپردازند. يك چنين استعدادها براى «شيخ» وجه تقدس و اعجاز به بار مى آورد و به افزايش اعتبار او كمك مى كرد. هنگامى كه شيخ مى ديد كه ديگر چيزى براى آموختن به مريد خود ندارد به او اجازه مى داد كه برود و گرد خويش مريدانى فراهم آورد و سنتهاى استاد خود را به ديگران بياموزد. بستن كمربندى خاص بر كمر مريد، بخشيدن كلاهى به او و پوشانيدن خرقه و انجام ساير مراسم وابسته به رسوم محلى، نشانه ظاهرى فرمانبردارى از شيخ بود». (تصوف و ادبيات تصوف، 47 ـ 46).
2.. كليات شمس تبريزى، صفحه 623 چاپ هند. فصل دهم : در فضيلت ذكر حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ائمهعليهم السلام در مجالس و مباحثه علوم ايشان نمودن و احاديثفضايل ايشانرا ياد كردن
از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : هر قومى كه در مجلسى جمع شوند و خاد را ياد نكنند آن مجلس برايشان حسرت خواهد بود در روز قيامت .
حضرت امام محمد باقر عليه السلام كه ياد ما كردن ياد خداست و ياد دشمن ما كردن از ياد شيطان است .
از حضرت صادق منقول است كه : حقتعالى را ملكى چند هست كه ايشان مى گردند در زمين هرگاه مى گذرند بر جماعتى كه ياد محمد و آل محمد مى كنند به يكديگر مى گويند بايستيد كه مطلب خود را يافتيم پس مى نشينند و با ايشان شريك مى شوند در آم امر پس چون ايشان برخيزند اگر بيمار شوند به عيادت ايشان مى روند و اگر بميرند به جنازه ايشان حاضر مى شوند و اگر غايب شوند جستجوى ايشا