مي­فرمايند: «كسي كه از مطالعه علوم ديني اعراض نمايد و عمرش را صرف فراگيري فنون و مباحث فلسفي نمايد، ديري نپايد كه هنگام افول خورشيد عمرش زبان حالش چنين باشد: تمام عمر با اسـلام در داد و ستــد بودم كنون مي‌ميرم و از من بت و زنّار مي‌ماند»

مرحوم آيت الله بروجردي مي­فرمايند: «حتي اصطلاحات فلسفه را به کار نبريد که موجب انحراف از حقايق الهيه نفس الامريه است».[7]

حضرت آيت الله وحيد خراسانی در ردّ فلسفه و عرفان و نقل و تأييد سخنان مخالفان فلسفه (فايل‌هاي تصويري موجود است) فرمودند: «عرفان پيش من است، همه مولوي را مي‌خواهي پيش من است، هر جا را مي‌خواهي برايت بگويم، فلسفه را بخواهي از اول اسفار تا آخر، از هر جا بگويي از اول مفهوم وجود تا آخر مباحث طبيعيات برايت بگويم، اما همه کشک است، هر چه هست در قرآن و روايات است... اين سنخيتي که بين علت و معلول قائلند باطل است، و وحدت وجود و موجود از ابطل اباطيل و کفر محض است.... ما امام صادق عليه السلام را نشناختيم، اگر جعفر بن محمد عليهما السلام را مي­شناختيم دنبال اين و آن نمي­رفتيم، قي­کرده­هاي فلاسفه يونان را نشخوار نمي­کرديم، زباله­هاي عرفان اکسيوفان را هضم نمي­کرديم».

حضرت آيت الله اراکي رحمه الله فرمودند: «من حاضرم با فلاسفه مباهله کنم».

مرحوم آيت الله بهجت خواندن فلسفه را خطرناک مي‌دانستند مگر بعد از اجتهاد در علم کلام و تصحيح اعتقادات.[8]

و به کسي که قبل از علم کلام مي‌خواست فلسفه بخواند فرمودند: «آقا مي‌خواهد برود کافر شود!»

آيت الله شهید سيد محمد باقر صدر رحمه الله در شرح عروة الوثقي: «بدون شک اعتقاد به مرتبه‌اي از دوگانگي که موجب تعقّل انديشه خالق و مخلوق باشد مقوّم و ريشه و اساس اسلام است زيرا بدون آن عقيده توحيد اصلا معنايي ندارد. بنابر اين اعتقاد به وحدت وجود اگر به گونه‍‍‍‍‍‍اي باشد که آن دوگانگي را از انديشه معتقد به وحدت وجود بزدايد کفر است... گاهي ادعا مي‌شود که فرق بين خالق و مخلوق فقط امري اعتباري و غير واقعي است زيرا اگر حقيقت به طور مطلق و بدون صورت در نظر گرفته شود خداست، و اگر به طور مقيد و داراي صورت‌هاي مختلف در نظر گرفته شود غير خداست و... اين اعتقاد کفر است».

آیت الله محمد تقی جعفری در کتاب مبدأ اعلي می نویسند: «مکتب وحدت موجود، با روش انبيا و سفراي حقيقي مبدأ اعلي تقريبا دو جاده مخالف بوده، و به همديگر مربوط نيستند، زيرا انبيا همگي و دائما بر خداي واحد، ماوراي سنخ اين موجودات مادي و صوري تبليغ و دعوت کرده­اند، و معبود را غير عابد تشخيص، و خالق را غير مخلوق بيان کرده­اند... و دانشمند­ترين علما و فلاسفه عالم بشريت در نظر اعضاي اين مکتب مانند حيوانات لايعقل مي باشد».[9]

و : «اگر تمامي تعارفات و روپوشي و تعصب­هاي بي­جا را کنار بگذاريم و از دريچه بي­غرض خود حقيقت مقصود را بررسي کنيم در اثبات اتحاد ميان مبدأ و موجودات به تمام معنا، در افکار بعضي از اين دسته ترديد نخواهيم کرد... بدون شک عبارات و سخنان گروهي از آن­ها را نمي­توانيم به هيچ­وجه تأويل و تصحيح کنيم، يعني در حقيقت به تناقضات و سخريه عبارات خود گويندگان مبتلا خواهيم شد... و حاصل مقصود را با دو کلمه بيان مي­کنيم: "خدا عين موجودات، و موجودات عين خداست" يعني در حقيقت و واقع يک موجود بيش­تر نداريم».[10]

سپس ايشان نتيجه مي­گيرند که سخن عرفا در نهايت با سخن ماديون يکي است چرا که هر دو تنها يک موجود را قبول دارند که عرفا نام آن را خدا، و ماديون نام آن­را ماده مي­گذارند![11]

استاد مطهری در کتاب انسان کامل مي­نويسد: «عرفا... توحيد آن­ها وحدت وجود است... در اين مکتب انسان کامل در آخر عين خدا مي شود؛ اصلا انسان کامل حقيقي، خودِ خداست».[12]

علامه مجلسي مي‌فرمايد: «مشهور نمودن کتب فلاسفه در ميان مسلمانان از بدعت هاي خلفاي جور دشمن ائمه دين است تا بدين وسيله مردم را از دين و امامان عليهم السلام برگردانند... صفدي در شرح لامية العجم ذکر کرده که چون مأمون عباسي با بعضي از پادشاهان نصاري صلح کرد ـ گمان مي‌برم که پادشاه جزيره قبرس باشد ـ از آن‌ها طلب کرد که مخزن و کتابخانه کتب يونان را در اختيار او بگذارند... پادشاه دوستان خصوصي خود را که صاحب رأي نيکو مي‌دانست جمع کرد و با ايشان مشورت نمود، تمامي آن‌ها رأي دادند که آن کتب را در اختيار مأمون نگذارد و نزد او نفرستد مگر يک نفر از آن‌ها که گفت اين کتب را نزد ايشان بفرست زيرا اين علوم (يعني فلسفه) داخل هيچ دولت ديني نشده است مگر آن که آن‌ها را به فساد کشانيده و اختلاف در بين علماي ايشان ايجاد کرده است... مشهور اين است که اول کسي که کتاب‌هاي يونانيان را به زبان عربي ترجمه کرد خالد بن يزيد بن معاويه بود.»[13]

هشام بن حكم، متکلّم بزرگ و مدافع عقايد و معارف اهل بيت عصمت عليهم السلام با فلاسفه مخالف بود و ايشان را رد مي‌‌کرد.[14] وي کتابي در باب توحيد در رد آراي ارسطاطاليس نوشته است.

نيز فضل بن شاذان نيشابوري ثقه جليل و فقيه و متكلم نبيل كتاب الرد علي الفلاسفة را نوشته است.[15]

مرحوم علاّمه خويي ـ مؤلّف كتاب "منهاج البراعة" در شرح نهج البلاغة ـ بعد از نقل مطالبي[16] از "ابن‏عربي" و "قيصري" مي‌‏فرمايد: «اين خلاصه كلام اين دو پليد نجس و نحس بود. اين دو نفر در آن كتاب از اين‏گونه سخنان بسيار گفته‏اند، و انسان تيزبين بايد تأمّل و دقّت نمايد كه چگونه اين دو نفر، باطل را به صورت حق جلوه داده، و كلام خداوند را ـ با نظرات و خيالات پوچ و فاسد خويش ـ بر طبق عقايد باطل خود برگردانده‏اند، در حالي كه پيامبر بزرگوار اين‌چنين فرموده‏اند كه: "هر كس قرآن را بر اساس رأي و نظر و دل‏خواه خود تفسير نمايد، جايگاه و نشيمن‏گاه خويش را در دوزخ آماده نموده است." به جان خودم قسم مي‌‏خورم كه اين دو نفر ... حزب و گروه شيطان و دوستان و همراهان بت‏پرستان و بندگان طاغوتند! هدف و مقصود ايشان جز تكذيب پيامبران و بينات و برهان‏هاي رسولان الهي، و از بين بردن پايه و اساس اسلام و ايمان، و باطل نمودن تمام شرايع و اديان آسماني، و رواج دادن بت‌پرستي، و بالا بردن سخنان كفر، و پايين كشيدن كلمه خداوند هيچ چيز ديگري نبوده است... با تمام اين‏ها، تعجب در اين است كه ايشان گمان مي‌‏كنند كه خودشان موحّد و عارف كاملند و ديگران در پرده مانده و حق را نشناخته‏اند! برخي از ايشان بالاتر رفته و ادّعاي ولايت قطبيه نموده‏اند، و برخي نيز ادّعاي الوهيت و ربوبيت كرده‏اند و گمان دارند كه خدايشان در ايشان تجلّي نموده، و در شكل و شمايل منحوس آنان ظاهر شده است! "ابن‏عربي" در فتوحاتش مي‌‏گويد: "خداوند بارها براي من تجلّي نمود و به من گفت بندگان مرا نصيحت كن"! و بايزيد بسطامي مي‌‏گويد: "منزهم من! چقدر والامرتبه هستم! و معبودي جز من نيست". و حلاج مي‌‏گويد: "در جبّه و لباس من جز خدا نيست!" و مي‌‏گويد: "من حقم، و من خدايم!" و بعضي از اينان كار را به انتها 