يتصورون لها معنى مطلقا و ان كان بعضهم يتظاهر بحالة الفهم و يقول بان للقوم اصطلاحات، لا تدرك الا بالذوق الذي لا يعرفه الا من شرب من شرابهم وسكر من دنهم و راحهم فلما راج متاعهم و ذاع ذكرهم وراق سوقهم تشعبوا فرقا و شعوبا و أغفلوا العوام و السفلة بالحديث الموضوع المفترى‏ (الطرق الى اللّه بعدد أنفاس الخلائق) و جعل كل فرقة منهم لتمييزها عن غيرها علائم و مميزات بعد اشتراك الجميع في فتل الشوارب و أخذ الوجهة و التجمع في حلقات الاذكار عاملهم اللّه و جزاهم بما فعلوا في الإسلام.

و أعتذر من إخواني الناظرين عن إطالة الكلام حيث انها نفثة مصدور و تنفس صعداء و شقشقة هدرت و غصص و آلام و أحزان بدرت، عصمنا اللّه و إياكم من تسويلات نسجة العرفان و حيكة الفلسفة و التصوف و جعلنا و إياكم ممن أناخ المطية بأبواب أهل بيت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و لم يعرف سواهم آمين آمين».[24]

«اگر در حوزه علميه کسي پنج سال اصول بخواند و بعد پرچم دستش بگيرد و بگويد علم اصول بي اساس است، باطل است، چه مي کنيم؟ به او مي خنديم در فلسفه هم همينطور است. کسي که کمتر از حد تخصصي در اين مسائل تحصيل کرده است، حرفش داراي اعتبار نيست. بنده در حد وسع خودم تا به حال کسي را نديده ام که در اين مسائل به نحو تخصصي وارد شده باشد و مخالف فلسفه و عرفان باشد.»
فلسفه و عرفان ـ تا چه رسد به تصوف! ـ براي مبتديان ادعا مي کند که ما اجتماع نقيضين را محال مي دانيم، اما در نهايت نه تنها اجتماع نقيضين را باطل نمي داند، بلکه خدا را جامع نقيضين مي داند، و فراتر از آن اصل عليت را از اساس آن انکار مي کند! اينک آيا از اين فلسفه انتظار چه خدمتي به علم و بشريت مي توان داشت؟! لذا از اظهار نظرهاي مبتديان که بگذريم، اهل بصيرت و عالمان آگاه به خوبي واقفند که تا به حال جز فقيهان و عالمان علوم و معارف عقلاني مکتب وحي هيچ کس خدمتي به دين و اسلام و عقايد صحيح بشريت نکرده است.

آنان از طرفي براي مبتديان مدعيند:

«اصل "امتناع تناقض" و اصل "اثبات واقعيت" دو "اصل متعارف" عمده‌اي است که مورد استفاده استدلالات و براهين فلسفي قرار مي‌گيرد. در حقيقت اين دو اصل به منزله دو بال اصلي است که سير و پرواز فلسفي قوه عاقله را در صحنه پهناور هستي ميسر مي‌سازد».

و از طرف ديگر به بهانه واهي کشف و شهود، صريحا مقتضاي عقل و برهان و فهم و ادراک را انکار مي کنند و مي گويند:

«خلاصه سخن اينكه در عقل نظرى شي‏ء واحد يعنى عين ذات خارجى در صورتى كه علت است معلول نمى‏شود. ولى در اين نظر فوق حكم عقلى كه حكم كشف و شهود است اين است كه ذات، مجمع أضداد و متصف به ضدين و جامع نقيضين است... ذات بارى ... هم علت است و هم معلول!»[25]

«به علّيت حکم کن اما آن ‌را به اين معنا برگردان که علّيت داراي صور و شؤون مختلف شدن است نه معناي توحيد که معتزلي به آن معتقد است!»[26]
مسلم است که اگر کسي پيش از خواندن کلام و عقلانيت مکتب وحي و برهان و تصحيح اعتقادات، پيش استاد مدافع فلسفه شاگردي کند و مطالب آنها را بپذيرد مانند خود استاد فلسفه به بیراهه خواهد رفت، و اگر بعد از اجتهاد در کلام و عقلانيت مکتب وحي و برهان وارد فلسفه شود نه تنها نيازي به استاد فلسفه ندارد بلکه استاد اساتيد آنها را هم درس مي دهد و متوجه خطاها و ضلالت های فلسفه و فلاسفه مي نمايد
«اختلاف نظر در همه جا هست. در فقه و اصول هم اختلاف نظر هست اما مخالفت با اصل مسئله و اين ادعا که اينها با مکتب اهل بيت نمي سازد، ما در حد وسع خودمان نيافتيم.»
پس برويد کمي نظرات علما ـ از جمله علامه حلي و ديگران ـ را که در اين باره نقل کرديم مطالعه کنيد تا آنجا که شيخ حر عاملي ـ قدس الله نفسه ـ بيان مي دارد که اجماع علماي شيعه در تمامي زمان ها بر ابطال تصوف، و رد بر ايشان بوده است و مي فرمايند: «اجماع الشيعة الامامية واطباق جميع الطائفة من زمن النبي والائمة عليهم السلام الرد علي الصوفية من زمن النبي صلي الله عليه وآله وسلم والائمة عليهم السلام الي قريب من هذا الزمان وما زالوا ينکرون عليهم تبعا لائمتهم في ذلک»[27]

سنيان افتخار مي کنند که در تاريخ صوفيه نزديک به هزار نفر از مشايخ صوفيه نام برده شده اند که همگي سني هستند و در بين ايشان حتي يک نفر از اهل هوا و انحراف (يعني شيعيان!) وجود ندارد! و دليلشان هم اين است که صوفيه پاکانند! لذا خبيثاني مثل معتزلي را قبول نمي کنند، تا چه رسد به شيعيان![28]

بلکه صوفيه کار را به جايي رسانده اند که داد زيديه ـ تا چه رسد به عالمان شيعي ـ هم در آمده فرياد برداشته اند که صوفيه ذات خدا را در دختران و پسران براي عشقبازي با آنان داخل دانسته اند: «الصوفية: بل يحل في الكواعب الحسان، ومن أشبههن من المردان... الصوفية: بل اتحد بالبغايا والمردان فصار إياهم، تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا... وقولهم رحمن اليمامة، كقول الصوفية: (اللّه) للمرأة الحسناء، تعالى اللّه [الرحمن‏] عن ذلك علوا كبيرا»[29]

و البته با کمال شرمساري اين اشکال زيدي مذهبان به فلاسفه و عرفا و متصوفه مسلمان وارد است! لذا ابن عربي و شارح معاصر کتاب وي تصريح مي کنند که مواقعه و عمل زناشويي بين زن و مرد در واقع بين مرد و خدا واقع مي شود، چنان که بر خلاف ضرورت عقل و وحي در مجامعت و مواقعه مرد و زن، خدا را فاعل و منفعل! دانسته­اند، و همين را هم مقتضاي وحدت شخصيه وجود! (که البته اين مسأله حتي زنا و لواط و مواقعه مشرکين و ملحدين و ناصبي­ها را هم شامل مي­شود!) و خلقت خداوند و پيدا شدن خلق را، مانند توليد مثل انسان از مني خود! دانسته­اند، و همين را هم مقتضاي معارف قرآن و روايات و علوم اهل بيت عليهم السلام![30] فاعتبروا یا اولی الابصار
فصل يازدهم : در مشورت كردن با برادران و آداب آن 
ازامير المؤ منين ((عليه السلام )) منقول است كه : نفس خودرا بمخاطره ها مياندازد كسيكه مستغنى ميشود براى خود از راءى ديگران .
درحديث ديگر فرمود كه مشورت كن باجماعتى كه ازخدا ترسند و دوستدار برادران مؤ من را بقدر پرهيزكارى ايشان و بپرهيز از زنان بد و ازنيكان ايشان در حذر باش و اگر تورا بنيكى امر كنند مخالفت كن ايشان را تا طمع نكنند درآنكه موافقت ايشان كنى در بديها.
درحديث ديگر فرمود كه من بيزارم از كسى كه مسلمانى با اومشورت كند و آنچه خيراو را در آن داند نگويد.
ازحضرت رسول خدا ((صلى الله عليه وآله وسلم )) منقول استكه : هرگروهى كه با يكديگر مشورت كنند و درميان ايشان كسى باشد كه نامش ‍ محمد يااحمد يا محمود يا حامد باشدو در مشورت ايشان داخل باشد البته آنچه خير ايشان است بر ايشان ظاهرميشود.
از حضرت صادق ((عليه السلام )) منقول است كه : بعمار ساباطى فرمود كه اگرخواهى كه نعمت الهى براى تو مستقيم باشد و مروت تو كامل باشد و زندگانى تو نيكو باشد در امور خود مشورت مكن بابنده و بامردن دون .
ازحضرت رسول ((صلى الله عليه وآله وسلم )) منقول است كه : مشورت مكن باجبان ترسان كه راه بدرشدن را برتو تنگ ميكند ومشورت مكن ب