عرفتي شدند، کمال الدين ميثم بحراني است که به خودش جرأت داده است که نهج البلاغه را شرح کند. کمال الدين ميثم در عصر خودش معروف به الفيلسوف الرباني است.»
خود ابن ميثم قدس الله روحه مانند خواجه طوسي عليه الرحمه نام کتاب خود را قواعد المرام في علم الکلام گذاشته­اند و نيز مانند خواجه در اين کتاب وزين به اوهام فلاسفه در مورد قدم عالم و... با اتقان تمام پاسخ گفته­اند.

شيخ حر عاملي ايشان را چنين وصف فرمايد: «كان من العلماء الفضلاء المدققين متكلما ماهرا، له كتب منها: كتاب شرح نهج البلاغة كبير و متوسط و صغير».

از آثار اوست: شرح المائة كلمة للإمام علي عليه السّلام، شرح نهج البلاغة، قواعد المرام في علم الكلام، النجاة في القيامة في تحقيق أمر الإمامة و...

حدود شانزده کتاب براي او شمرده شده است که حتي يکي از آن ها فلسفه نيست!

·       ملاصدرا و اندازه تخصص او در شناخت و فهم روايات

«دومين نفري که جرأت کرده است وارد مسائل معرفتي شود مرحوم صدرالمتألهين است که شرح اصول کافي را نوشته است. قبل از صدر المتألهين کسي به روايات کافي نزديک نشده است. کساني هم که بعد از او وارد اين کار شدند، همه سر سفره صدر المتألهين نشستند.»
جاي تأسف بسيار است که کسي شرح هاي امثال صدوق و کليني و مجلسی... که در جاي جاي کتابهاي ايشان با کمال متانت و اتقان است را نديده باشد و تحريفات معنوي قرآن و حديث امثال صدر الفلاسفه را شرح حديث بنامد!

ملاصدرا و ساير فلاسفه غالبا به رواياتي استناد مي­کنند (و البته کل روايات مورد استناد ايشان در نه جلد اسفار و حواشي آن، حدود دويست و چهل تا مي­باشد!) که اکثریت قاطع آنها (با صرف نظر از صحت يا عدم صحت مضمون) از مجعولات متصوفه عامه منحرفين از مکتب ولايت و عصمت، و يا از موهونات از حيث مدرک است. که ان شاء الله در یکی از شماره های آتی سمات به تفصیل به این موضوع خواهیم پرداخت.

از جهت دراية الحدیث نيز استدلالات ملاصدرا بسيار عجيب و غريب است، مثلا کسي که کمترين آشنايي با روايات اهل بيت عليهم السلام داشته باشد مي­داند که حديث "کذب الوقاتون" در مورد کسي است که وقت ظهور امام زمان عليهم السلام را تعيين کند، اما ملا صدرا خيال مي­کند که اين روايات در مورد تعيين وقت قيامت است[33]! همچنین وی در شرح اصول کافی در شرح حدیثی می گوید عقول مردم در آخرالزمان رشد کرده و از حجت ظاهری یعنی امام معصوم علیه السلام بی نیاز می شوند!؟[34] و این البته عجیب ترین و در عین حال فاحش ترین خطایی است که یک عالم دینی می تواند مرتکب شود.

با توجه به آنچه گذشت معلوم مي­شود کساني که شيفته تخصص ملاي شيرازي و امثال وي در فهم و شناخت احاديث و روايات شده­اند، خودشان اصلا آگاهي صحيحي در اين مورد ندارند.

نکته قابل تأمل: ملاصدرا (در اسفار، ‏9 /277 ـ 278) حديث کذب الوقاتون را در مورد قيامت دانسته است و مي گويد: «في القيامتين الصغرى والكبرى، أما الصغرى فمعلومة من مات فقد قامت قيامته وأما الكبرى فمبهمة وقتها ولها ميعاد عند الله ومن وقتها على التعيين فهو كاذب‏ لقوله ص كذب الوقاتون».

و در "المظاهر الالهية فى اسرار العلوم الكمالية، 117 ـ 118" همين مطلب را از ابن عربي نقل کرده، و مي گويد: «حكمة كشفيّة: قال صاحب الكشف [ابن عربي. ر. ك: الفتوحات المكية، باب 64، في معرفة القيامة والحشر] القيامة قيامتان: قيامة صغرى، و هي معلومة: "من مات فقد قامت قيامته"؛ والكبرى، و وقتها مبهمة و لها ميعاد عند اللّه، و من وقّتها فهو كاذب، لقوله ـ صلى اللّه عليه وآله وسلم ـ: "كذب الوقّاتون".

نکته قابل تأمل اين است که ابن عربي از آنجا که اعتقادات شيعه در مورد غيبت و ظهور امام زمان عليه السلام را قبول ندارد، اين حديث معروف را که در مورد ظهور امام زمان عليه السلام است در مورد قيامت دانسته است، و ملاصدرا هم که بر اساس تحقيقات برخي از علما (مرحوم آقا ضياء الدين درچه اي اصفهاني) غالبا مطالب اسفار خود را تقليدوار و بدون تحقيق از روي کتاب هاي ديگران بازنويسي کرده است، دچار اين اشتباه واضح و غير قابل اغماض شده است که حديث مورد اشاره را در مورد قيامت دانسته است، نه ظهور امام زمان عليه السلام!·    اوهام و خيالات به جاي مطالب عقلي و عرشي!!

«مسأله ديگري که بسيار مهم است و جاي تذکر دارد اين است که منظور از فلسفه يا حکمت در اين مباحث به معناي هستي شناسي عقلي است. ... بسياري از کساني که در طول تاريخ با فلسفه مخالفت کرده اند، منظورشان مخالفت با فلسفه مشائي بوده است. وقتي ما صحبت از فلسفه مي کنيم، کاري به فلسفه مشائي نداريم. امروزه فلسفه به معناي هستي شناسي عقلي يا جهان بيني عقلي است.»
بزرگترين غفلتي که در این سخنان وجود دارد همين است که فلسفه را "هستي شناسي عقلي" شناخته و تعريف کرده اند، در حالي که اين تعريف از مدعیات خود اهل فلسفه عرفان است و الا روشن است که در نظر متکلمان والامقام ما فلسفه و عرفان جز موهومات و ساخته هاي بشري در مقابل تعليمات عقلاني مکاتب وحياني چيز ديگري نيست. ايشان اصلاً متوجه نيستند که فلسفه و تصوفي که ايشان آن را معرفي نموده‌اند که مبتني بر عقلانيت باشد هيچ گونه وجود خارجي ندارد!

متاسفانه هر گاه سخن از اختلاف فقها و متکلمين با فلاسفه، و به تعبير بهتر دين و فلسفه ـ تا چه رسد به تصوف! ـ در ميان مي‌آيد، مدافعان فلسفه بلا فاصله دامنه سخن را به دفاع از عقل و برهان و اصالت داشتن و راهگشا بودن آن مي‌کشانند! اما آيا واقعا سبب اختلاف اين دو گروه همان ارزش دادن ايشان به عقل و برهان، و نفي ارزش آن از جانب مخالفان ايشان است؟! آيا متکلمين ما که خود غالبا از بزرگ‌ترين پيشروان روش عقلاني بوده‌اند مانند شيخ مفيد، سيد مرتضي، شيخ طوسي، ابو صلاح حلبي، خواجه نصير الدين طوسي و علامه حلي و فاضل مقداد و علامه مجلسي رحمهم الله و... در گزينش اعتقادات خود فقط متعبد به ظواهري ظني و مشکوک بوده‌اند؟! آن هم مسائل مهمي مانند حدوث يا قدم عالم، ذاتي بودن يا حدوث اراده خداوند متعال، جبر يا اختيار در فعل انسان و خداوند، وحدت وجود و عينيت خدا با همه چيز يا فراتري او از هر شيء، و ديگر مسائلي از اين قبيل که هميشه اين دو گروه را در دو جبهه کاملا مخالف قرار داده است.

علي‌رغم اين‌که برخي بدون تأمل مرحوم خواجه نصير الدين را به عنوان فيلسوف مي‌شناسند و مي‌شناسانند، مراجعه به کتاب تجريد الاعتقاد وي که مهم‌ترين کتاب اوست، و وي آن را به عنوان عقايد برهاني خود نگاشته است کاملا نشان مي‌دهد که وي از بزرگ‌ترين مدافعان آراي برهاني و وحياني کلامي، و از مخالفان سرسخت آراي موهوم فلسفي مانند اعتقاد به قدم و ازليت عالم، قاعده الواحد و صدور عالم از ذات باري تعالي، جبر، و... مي‌باشد. خلاصه اينکه آيا شما از کدام فلسفه دفاع مي‌کنيد؟ فلسفه خارجي که مورد تدريس مي‌باشد ربطي به عقل و عقلانيت ندارد بلکه اساسش اموري است مانند وحدت وجود و قدم عالم و جبر و صدور و... که همگي خلاف عقل و برهان