 و ضرورت‌هاي دين مي‌باشد. اگر هم فيلسوفي پيدا شد که قدم عالم را قبول نکرد اصلاً فيلسوف نيست. مانند اين که اگر يک سني بگويد من مکتب سقيفه را قبول ندارم و غدير را قبول دارم ديگر سني نيست.

چنين مي‌نمايد که سخنران محترم تا کنون يک کتاب فلسفي هم نخوانده‌اند و نديد‌ه‌اند که در فلسفه مي‌گويند اشياء صادر از ذات خدايند و اشيا عين ذات خدايند و خدا عين وجود جمادات و نباتات و حيوانات است و... و الا از فلسفه ساخته ذهن خود سخن نمي‌گفتيد و فلسفه را مطابق با عقلانيت نمي‌شمرديد.

و البته اين طور نيست که بعضي از فلاسفه اين اشکالات و عقايد را داشته باشند و برخي ديگر از آنان معتقد به حدوث واقعي عالم، و خلق لا من شيء، و بطلان صدور عالم از ذات خدا، و بطلان عينيت اشيا با ذات خدا و امثال آن باشند، بلکه مبناي تفکر فلسفي بر صدور اشياء از ذات خدا، و وحدت و عينيت بين وجود مخلوق و خالق، و جبر و... است و اين مباني مورد اتفاق تمامي ارکان ايشان مي‌باشد.

در نتيجه بهترين تعريفي که مي‌توان از فلسفه ارائه کرد اين است که:

فلسفه عبارت است از مجموعه‌اي از عقائد از قبيل وحدت وجود و جبر و سنخيت و عينيت و قدم عالم و صدور و... که تماماً مخالف عقل و برهان و وحي و کتاب و سنت و ضرورت‌هاي ديني مي‌باشد و بر خلاف واقعيت اسم خود را دفاع از عقلانيت گذاشته است.

«فيلسوف کسي است که بر اساس مقدمات عقلي بدون پيش فرض هاي نقلي، يک نظام جهان بيني ارائه کند. خواه اين فيلسوف مسلمان باشد و خواه غير مسلمان. و اگر مسلمان بود، خواه مشائي و خواه صدرايي باشد و يا هر ايده و نظريه ديگري که داشته باشد.»
بدون ترديد مسلمان و غير مسلمان، در اصول عقلي اعتقادي و جهان بيني خود، در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، اينک آيا چگونه ممکن است که هر دو با هم يک جهان بيني مشترک عقلي ارائه دهند؟! آيا هنوز هم وقت آن نرسيده است که آقايان بفهمند با پذيرش اين تعاريف خلاف بداهت، چه کلاهي سرشان رفته است، و چگونه دشمن را به محيط فکر و انديشه و اعتقاد خود راه داده و بر دنيا و آخرت خود مسلط کرده اند؟!

فلسفه ـ حتي اسلامي آن ـ همان علوم نقلي يوناني است که هيچ عقلانيتي در آن پيدا نمي شود، ولي سياست برخي فلاسفه اين است که براي اينکه روپوشي بر اين مطلب بگذارند و مبتديان متوجه اين مطلب نشوند، پيش دستي کرده، پيشاپيش مخالفان خود را به همين مطلب متهم مي سازند تا اين احتمال در باره خودشان داده نشود!

گذشته از اينکه اگر واقعا جهان بيني فلسفي، استقلال در فهم عقلي بدون پيش فرض هاي نقلي است، چه نيازي به تقديس فلاسفه يوناني و بالا بردن آنان تا مقام نبوت و عصمت است؟! ملاصدرا را ببينيد که فلاسفه يونان را معصوم از هر گونه اشتباه و خطا مي داند! و گويا در زيارت جامعه امامان معصوم آنها را مخاطب ساخته (عصمکم الله من الزلل!)، ايشان را داراي علوم الهامي، ساکن در قصرهاي بهشتي، بلکه وجود ايشان را مايه آبادي بهشت مي داند! : «فأقول مخاطبا لهم ومواجها لأرواحهم: ما أنطق برهانكم يا أهل الحكمة! وأوضح بيانكم يا أولياء العلم والمعرفة! ما سمعت شيئا منكم إلّا مجّدتكم و عظّمتكم به، فلقد وصفتم العالم وصفا عجيبا إلهيّا، وعلمتم آلاء اللّه علما شريفا برهانيّا، ونظمتم السّماء والأرض نظما عقليّا، ورتّبتم الحقائق ترتيبا إلهاميّا حقيقيّا. جزاكم اللّه خير الجزاء! للّه درّ قوّة عقليّة سرت فيكم وقوّمتكم وصانت عليكم وعصمتكم من الخطأ والزّلل، وأزاحت عنكم الآفة والخلل والأسقام والعلل؛ ما أعلى وأشمخ قلّتها وأجلّ وأشرف علّتها! عمر اللّه بكم دار الآخرة والسّرور، وبنى لكم درجات الجنّة والقصور، وأطال لكم عيش الملكوت الأصفى والبهجة العليا والنّور الأسنى مع النّبيّين والصّدّيقين والشّهداء والصّالحين، وحسن أولئك رفيقا».[35]

فلاسفه يونان اهل توحيد و اخلاق بودند يا بت پرست و ضدّ اخلاق؟!

شناخت اکثر مدافعان فلسفه در مورد فلاسفه يونان، مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و... از طريق فارابي و ابن سينا و امثال ايشان است، و آن‌ها نيز گاهي با چندين واسطه، از ترجمه‌هايي از کتاب‌هاي يونانيان استفاده‌ کرده‌اند که توسط مترجمان دستگاه خلافت اموي و عباسي صورت يافته و اصلا قابل اعتماد نيست، به همين جهت يونانيان را شخصيت‌هايي الهي پنداشته‌اند. در حالي که مراجعه صحيح به کتاب‌هاي ايشان روشن مي‌کند که افراد مورد اشاره گروهي بت‌پرست، و معتقد به خدايان بي‌شمار، و منکر معاد و نبوت انبيا بوده، از جهت اخلاق اجتماعي و خانوادگي و فرهنگي نيز از پست‌ترين ملل جهان در‌شمارند.

نيز ايشان افرادي هم‌جنس‌باز و اشتراکي ـ حتي در مورد زنان و فرزندان! ـ بوده، در بازار سياست هم داراي اين فرهنگ مي‌باشند که مي‌گويد: "حق با کسي است که زور بيشتر دارد!" و "تفرقه بينداز و حكومت كن".

بازي‌گري‌هاي ضد اخلاق المپيک، و انتخاب ملکه زيبايي و امثال آن نيز از خدمات! ایشان به بشريت است. لذا مطالب ذيل را (که گزينشي بسيار مختصر از کتاب "کنکاشي در تبار فلسفه يونان" است) مرور کنيد:

«ارسطو به پيروي از افلاطون و اساتيد او بت‌پرست بوده است و خدايان يونان را مورد ستايش قرار مي‌دهد. هلن روسپي، در يونان مورد ستايش و حتي پرستش قرار مي‌گيرد. افلاطون به ترويج زنا و بي بند و باري، و شراب‌خواري و مستي (قوانين/654)، و شرك و پرستش بتان زشت و شهوت‌پرست مستقر در كوه المپ (تيمائوس/14)، و ترويج همجنس گرایی (ضيافت/239)، و اين‌که همه زنان متعلق به همه مردان باشند (قوانين/739) معتقد است، و معيار تربيت خوب، را رقص و موسيقي (قوانين/654) مي‌داند. و پس از مرگ به تناسخ اعتقاد دارد (تيمائوس/ 91 ـ 92).

افلاطون خدايان كوه المپ را با تمام ضعف‌هايشان مي‌پذيرد و مي‌گويد:"مگر ديوانه باشيم كه دست التماس به درگاه همه خدايان برنداريم.» (تيمائوس/27)

در رساله مهماني افلاطون وقتي سخن از عشق به همجنس به ميان مي‌آيد اروس خداي عشق مورد ستايش قرار مي‌گيرد. در كتاب قوانين او سخن از ستايش ديونيزوس خداي شراب و مستي است. وقتي سخن از جنگ است ذكر خداي جنگ به ميان مي‌آيد. نيايش و ستايش خدايان در تمام آثار افلاطون و ارسطو ديده مي‌شود، و حتي سقراط خود را فرستاده آپولون يكي از خدايان مي‌داند.

ويل دورانت در مورد آكادمي افلاطون مي‌گويد: آكادمي يك انجمن اخوت مذهبي بود كه در خدمت پرستش خدايان قرار داشت". ( تاريخ تمدن ـ رنسانس/572).

افلاطون معتقد به اشتراك جنسي است و همه زنان را متعلق به همه مردان مي‌داند (قوانين/ ش 739). و شراب را سعادتي بزرگ و هديه ديونيزوس خداي مستي مي‌داند (قوانين/ ش 646). تجاوز به سرزمين ديگران و استعمار را تجويز مي‌نمايد (جمهوري/ ش 373) و زناشوئي برادر با خواهر را جايز مي‌شمارد. (جمهوري ش 461). و معتقد است انسانها پس از مرگ به بت‌ها باز مي‌گردند (تيمائوس/ 41).

در مسابقه ملكه زيبايي، زنان زيبا صورت و قد و سينه و أسافل أندام را به مسابقه مي‌گذارند، و هيأت داوران مرد