 ملكه زيبايي را كه غالباً غربي است برمي‌گزينند. اين كار زشت نيز ريشه‌اي يوناني رومي [تحت تعليمات فلاسفه ايشان] دارد. سقط جنين نيز مثل ديگر كارهاي ناپسنديده ريشه‌اي يوناني دارد. روسپي­گري و فاحشگي به صورت رسمي، و سربازي زن، بدين معني كه زنان نيز بايد دوشادوش مردان بجنگند و حتي در ورزش‌ها با بدن‌هاي برهنه و عريان شركت كنند (جمهوري/457) نيز ريشه‌اي يوناني دارد.

يوناني‌ها هيچ‌گونه عقيده‌اي به توحيد و نبوّت و روز حساب و كتاب يا معاد نداشتند، چنان كه افلاطون انسان‌ها را از اخلاف خدايان (بتهاي كوه المپ) مي‌داند و معتقد است كه در اين دنيا انسان‌هاي بدكار بعد از مرگ به صورت حيوانات درمي‌آيند. (تيمائوس/ 92)، و انسان‌هاي خوب به خدايان مي‌پيوندند (تيمائوس/ 41) و خدا مي‌شوند. (جمهوري/ 469).

افلاطون در كتاب قوانين مي‌گويد: بهترين سازمان اجتماعي و كامل‌ترين حكومت‌ها و شايسته‌ترين قوانين را در جامعه‌اي مي‌توان يافت كه... نه تنها همه اموال، بلكه زنان و كودكان نيز ميان همه مردم مشترك باشند، و مالكيت شخصي از هر نوع و به هر كيفييت از بين برده شود.(قوانين /739). افلاطون در مورد اشتراك در زنان و كودكان مي‌گويد: زنان پاسدار بايد متعلق به همه مردان پاسدار باشند و هيچ يك از آنان نبايد با مردي تنها زندگي كند. كودكان نيز بايد در ميان آنان مشترك باشند. پدران نبايد كودكان خود را از ميان آنان تمييز دهند و كودكان نيز نبايد پدران خود را بشناسند. (جمهوري /457).

·    مقام اختصاصي امامت معصومان، يا انسان کامل صوفيان؟!

« عرفان در دو بعد قابل بحث است. يکي توحيد چيست و ديگري موحد کيست؟ يا به تعبيري، بحث از حقيقت توحيد و مقام انسان کامل مي کند.»
با توجه به اينکه سران صوفيه در آغاز سني مسلک بوده اند طبيعي مي نمايد که تن به ولايت اهل بيت علیهم السلام ندهند. لذا براي انصراف از اهل بيت و معارضه با مقامات اختصاصي ايشان و جذب مردم به طرف خود تعريفي از ولايت به عنوان انسان کامل ارائه دادند که با اعتقادات تشيع و مباني روايي و حتي آيات قرآن در تعارض است.

اين مسئله باعث شده که پنداشته شود تصوف و تشيع مترادف يا عين هم اند. حتي سيد حيدر آملي گفته است که شيعه اي که صوفي نباشد شيعه نيست و صوفي اي که شيعه نباشد صوفي نيست. هر چند بعدها در فرقه هاي شيعي تصوف سعي شد بين اين دو تفکر جمع شود اما سران بسياري از فرقه ها براي حفظ جايگاه خود به انديشه اين سران دامن زدند.

مهمترين انديشه سران اين جريان مطرح کردن خود به جاي ائمه عليهم السلام و نفي روايات و آيات بود. نمونه هاي بارز اين جريان را در کلام حلاج، جنيد، شمس و مولوي مي توان ديد.

کيوان قزويني مي گويد: « صحت اعمال و عبادات و معارف موقوف است به اجازه قطب و الا باطل است و قبول خدا نيست اگر چه با خلوص نيت باشد زيرا معناي خالص بودن نيت خلوص للقطب است و کسي راهي به خلوص لله ندارد مگر از راه قطب. ولايت يعني بيعت با ولي امر که بواسطه آن صورت قطب وارد قلب مي شود.»[36]

البته در فرقه هاي فعلي نيز اين جريان ادامه دارد. دکتر شهرام پازوکي صوفي گنابادي مي گويد: «ولايت در تصوف با ولايت در تشيع شباهت فراواني دارد.»[37]

فصلنامه عرفان ايران ارگان رسمي فرقه گنابادي مي نويسد: «اعتقاد به وجود امام به عنوان قطب عالم امکان با مفهوم قطب در تصوف تقريبا يکسان است.»[38] و يا مي نويسد: «قطب و امام هر دو مظهر يک حقيقت و داراي يک معنا و اشاره به يک شخص است. »[39]

شمس تبريزي با فرياد بر سر علماي عصر خود مي گويد: «تا کي بر زين بي اسب سوار گشته و در ميدان مردان مي تازند؟... و تا کي به عصاي ديگران به پا رويد؟! اين سخنان که مي گوييد از حديث و تفسير و حکمت و غيره سخنان مردم آن زمان است که هر يکي در عهد خود به مسند مردي نشسته بودند و از خود معاني مي گفتند و چون مردان اين عهد شماييد اسرار و سخنان شما کو. بعضي کاتب و حي بودند و برخي محل وحي، اکنون جهد کن که هر دو باشي، هم محل وحي و هم کاتب وحي، خود باشي.»[40] و در همين زمينه بايزيد بسطامي مي گويد: «شما دانش خود را از سلسله مردگان فرا مي گيريد در حالي که ما معارف خود را از حضرت حق فرا مي گيريم که هميشه زنده است و نخواهد مرد.»[41]·     استاد سير و سلوک صوفيان

«اما عرفان عملي در مقابل عرفان علمي عبارت است از سيره عملي که در جهان اسلام بوده است و در ده قرن اول (عموماً نه هميشه)، گره مي خورد به داشتن خرقه و خانقاه و ذکر و استاد و اموري که معمولاً در بين عرفايي که از آنها به صوفيه تعبير مي شده است رواج داشته است.»
براي آگاه شدن از انحرافات صوفيه در مورد تسليم در مقابل استاد سير و سلوک رجوع کنيد به مقاله « آیا سلوک معنوی و تهذیب اخلاقی نیازمند مرشد و پیر و استاد است؟» فصلنامه سمات شماره اول، بهار 1389»

·     پرده پوشي بر افتضاح تصوف در دوره رونق و شکوفايي خود!

« واقعيت اين است که تاريخ حکمت و عرفان از قرن دوم تا قرن ششم در هاله اي از ابهام فرو رفته است و اين سبب شده است که بسياري از افرادي که تاريخ تصوف و عرفان نوشته اند، بگويند که شيعه در قرون اول عارف و صوفي نداشته است و علماي شيعه با اين مسائل موافق نبوده اند.»
اگر اين دوره از تاريخ مبهم است پس شما چگونه از بالاترين تجليات تصوف و عرفان که همان خرقه و خانقاه است در بين شيعه در همين دوره خبر مي دهيد؟!

البته بعد از اين، اعتراف خواهند کرد که در اين دوره از ترس علما اصلا تصوف در شيعه وجود نداشته است نه اينکه ابهامي در کار باشد. بدون شک قرن دوم تا ششم، اصلي ترين مراحل رواج و رونق بدعت تصوف است، اما از آنجا که در اين دوره احدي از علماي شيعه گرفتار اين دام نبوده اند، طرفداران صوفيه مجبورند آن دوره ها را در پس پرده ابهام فرو برند! مرحله رشد و رواج تصوف تقريبا قرن سوم است. از چهره هاي معروف اين دوره که تصوف را رشد دادند بايزيد بسطامي، جنيد بغدادي، سهل تستري، منصور حلاج، و شبلي بودند و مفاهيمي همچون شطحيات و تقديس شيطان وارد تصوف شد. اوايل قرن چهارم تصوف وارد کتابها مي شود و اولين کتابها به رشته تحرير در مي آيد. قرن هاي مقارن پس از آن، از بهترين قرن هاي رشد و رواج تصوف محسوب مي شود، در اين دوره سير و سلوک فرقه اي شروع شد و فرقه هاي زيادي شکل گرفت. از قرن سوم به بعد دامنه تصوف وسعت يافت و مايه هاي ذوقي و شعري در آن پيدا شد.

ابوسعيد ابوالخير احمد بن محمد بن ابراهيم (۳۵۷-۴۴۰ق) صوفي قرن چهارم و پنجم است. وي در ميان صوفيان منحرف مقامي بسيار بلند و استثنايي دارد و در تاريخ انديشه‌هاي صوفيانه در صدر اين قلمرو در کنار حلاج، بايزيد بسطامي و ابوالحسن خرقاني به شمار مي‌رود.

ابن سينا که به نام فلسفه، سرچشمه انحرافات صوفيانه در اسلام است نيز در همين دوره بوده است (428 قمري).

شيخ اشراق هم که اسطوانه ديگر تصوف و اشراقات وهمي است نيز در همين دوره (587 قمري)!

نيشابور از سده سوم تا ششم قمري از مراکز تصوف در اسلام به شمار مي‌رفته‌است. بيشتر صوفيا