 مطالب عقيده خود سيد بن طاووس است! و اصلا توجه ندارند که ذکر اين مطالب از باب احتجاج و استدلال بر ضد خصم، به کلماتي است که خودش قبول دارد .

مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني مي نويسد که رحمت علي‏ شاه نعمت اللهي شيرازي (از اقطاب صوفيه)، در کتاب طرائق الحقائق که آن را در احوال مشايخ صوفيه، و احياي رسوم ايشان نوشته است، سيد ابن طاوس و برادرش أحمد و فرزندش عبد الكريم و ابن فهد و شهيد و مجلسي اول و دوم و غير ايشان را از صوفيه شمرده است! سپس مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني، در مورد کساني که اين بزرگان را به تصوف نسبت داده اند مي فرمايد: «اين مطلب امر بسيار عجيب و شگفتي است که از ايشان سر زده است! زيرا تصوفي که به اين بزرگان مثل ابن فهد و ابن طاوس و خواجه نصير الدين و شهيد ثاني و بهائي و غيرهم نسبت داده مي شود جز انقطاع به سوي خالق جل شانه، و زهد در دنيا، و استغراق در حب خداوند تعالى و أشباه آن چيز ديگري نيست، و آن تصوفي نيست که به بعضي از صوفيه نسبت داده مي شود که به فساد اعتقاد مانند قول به حلول و وحدت وجود و شبه آن معتقدند، و يا اعمال مخالف شرع فاسدي دارند که بسياري از ايشان در مقام رياضت يا عبادت و غير آن مرتکب آنها مي شوند!»[46]

تکمله امل الآمل مي نويسد: «ما با تأخري که از عصر صفويه داريم مي دانيم که همين مشايخ رضي الله تعالى عنهم توانستند احكام شرعيه را نشر دهند و دولت صفويه را که شعار سلطنتشان تصوف بود و ايشان و همه وزرا و لشکرشان صوفي بودند و جز طريقت صوفيان چيزي نمي دانستند، شيخ حسين و بهائي و أمثال ايشان با روش و جدال و مماشاة أحسن و حضور در مجالس ذكر ايشان، آنان را به سوي تشرع و أخذ به شريعت و تقليد و تعبد به احكام بکشانند... تا جايي که از ايشان دولتي متشرع و پرورش دهنده فقهاء و محدثين، و مروج طريقه أهل البيت عليهم السلام ساختند. و تعجب از اين فاضل است (که آنان را به تصوف نسبت مي دهد!) و با اينکه زمانش به ايشان نزديک است اين مطلب را نمي فهمد و ايشان را متهم مي کند! و همين که ديد کسي ـ مانند شهيد در منية المريد و ابن فهد در عدة الداعي و التحصين ـ در نوشته هاي خود از معارف و اخلاق سخن مي گويد بلا فاصله او را به ميل به تصوف متهم مي سازد! در حالي که تصوف مکتبي است که كتاب ها و افراد آن کاملا مشخص و معلومند، و اهل علم به خوبي ايشان را مي شناسند. آنها به علماي ما چه ربطي دارند؟ آيا يک نفر در ميان علماي ما هست که معتقد به وحدت وجود باشد؟ در حالي که هيچ صوفي پيدا نمي شود که به آن معتقد نباشد! منازل السائرين و رساله قشيرية و رسائل ابن عربي و حلاج و جنيد و عطار و خواجه عبد الله و أمثال ايشان را ببين! ايشان صوفيند نه شهيد و ابن فهد و بهائي‏ و پدرش که از حكماي دين و بزرگان متشرعين مي باشند.»[47]

«مرحوم سيد مقيدند که اگر چيزي هم از صوفيه نقل مي کنند، با عنوان بعض العارفين نقل کنند. ايشان تعبير عارف را مي آورند و نه صوفي. سرّ مسئله در اين است که صوفيه در جهان اسلام سلسله عقايدي داشتند که از طرف مخالفين هميشه سرکوب مي شد.»
شما که مدعي هستيد تصوف اين قدر در تشيع پر رونق بوده است چگونه ادعا مي کنيد که مايلان و متهمان به تصوف در جهان اسلام سرکوب مي شده اند؟! آنهم از جانب کساني که حتي امثال سيد بن طاووس هم از آنان حساب مي­برده است!

«مرحوم سيد در آثارشان از اين گونه عقايد محکم دفاع کرده اند. دفاع هايي که مرحوم سيد از عقايد صوفيه کرده اند، سبب شده است که سيد را به عنوان يک شخصيت صوفي در کتب تراجم معرفي کنند.»
بدون ترديد سيد بزرگوار حتي يک بار هم از صوفيه دفاع نکرده است، و احدي از علما و اهل تراجم شيعه تا به حال ايشان و امثال ايشان را متهم به تصوف نکرده است مگر صوفيان منحرفي که براي رواج کالاي فاسد خود به چنين خيانت آشکاري دست يازيده اند.

·      وحدت شخصي وجود!

«در عرفان ما دو مبحث اساسي داريم؛ يکي مسئله کيفيت ارتباط خالق و مخلوق و حقيقت توحيد است که عرفا به نظريه عالي وحدت شخصيه وجود معتقدند.»
وحدت شخصي وجود يعني اينکه بين خدا و مخلوقات اصلا دوگانگي واقعي وجود ندارد و خالق متعال با ساير اشيا و مخلوقات وجودي واحد و شخص واحدي هستند! غير از مريدان ابن عربي و مکتب او احدي از علما و فقها و متکلمان نه تنها شيعي بلکه اسلام، وحدت شخصي وجود را که همان يکي بودن خالق و مخلوق است و هيچ معناي ديگري ندارد قبول نداشته و ندارد، و متقابلا احدي از فلاسفه و عرفا که منکر خلقت و آفرينشند را هم نمي يابيد که مبناي او غير از وحدت شخصي وجود باشد، و ما در اين مورد شواهد صريح و غير قابل تأويل کلمات ايشان را آورده ايم. (به مقاله وحدت وجود یا توحید در همين شماره سمات رجوع شود.)

«و يکي هم مسئله مقام انسان کامل. علماي ما تا عصر سيد بن طاووس به شدت با مقامات ائمه عليهم السلام مخالفند. يعني شما تا قرن هفتم و هشتم کسي را پيدا نمي کنيد که اعتقاد داشته باشد که امام عليه السلام عالم به ما کان و ما يکون و ما هو کائن الي يوم القيمه است. مطلقاً علم امام را منکرند و مي گويند که اصلاً معني ندارد که انساني به همه هستي علم داشته باشد.»
براي پي بردن به اشتباهات ايشان، و عقيده علماي ما در مورد سعه علم امام به کتابهاي شريف کافي و محاسن و بصائر الدرجات و کامل الزيارات و بحار الانوار و ساير کتابهاي مرحوم صدوق و مفيد و طوسي و... رجوع شود.

·    انسان کامل صوفيه؛ ولايت معصوم يا ولايت صوفي؟!

«با اينکه روايات ما در باب علم امام کالمتواتر است. کساني که در صدر اسلام از اين روايات دفاع مي کردند (که ما معتقديم اينها عارف بودند)، هميشه به غلو متهم بودند و از شهرها و حوزه هاي علميه آنها را بيرون مي کردند. گاهي نيز به عنوان اينکه اينها غالي و کافر هستند، نقشه قتلشان را مي کشيدند. اين جريان تا قرن هفتم ادامه داشت. بعد از قرن هفتم، کلام شيعه به علت رواج افکار عرفاني در کلام شيعي تحول پيدا مي کند. و علماي ما به اينجا رسيدند که مي شود انساني علم به اول و آخر و همه هستي داشته باشد. عوامل مختلفي در اين شرايط دست داشتند. جريان فکري جناب محي الدين عربي بر اين جريان تاثير زيادي گذاشت.»
در تاريخ شيعه شما حتي يک مورد هم پيدا نمي کنيد که بزرگان ما راوي يا عالمي را به جهت اعتقادش به عالم بودن امامان عليهم السلام به ما کان و مايکون از حوزه بيرون کرده، يا کمترين اذيت و آزاري به او رسانده باشند تا چه رسد به اينکه نقشه قتل او را کشيده باشند! ايشان در اين مورد بين چندين مطلب تاريخي و رجالي و عقيدتي (مانند بيرون کردن کساني که از ضعفا روايت مي کردند از قم، و تعريف حد و حدود غلو در نظر قميين و... که هيچ ربطي به هم ندارند) خلط نموده اند، و به بيان تفصيلي آنها نيازي نيست. بله بدون شک علماي ما پيوسته رفتارهايي بدتر اينها را با صوفيه (مانند بيرون کردن حلاج ملحد از قم توسط پدر بزرگوار مرحوم صدوق) داشته اند، و اين بزرگواران مي خواهند با سوء استفاده از عناوين علماي شيعه و تحريف مسلمات تار