خ آنان را تبرئه کنند!

آنچه ايشان در اين جا گفتند لابد از باب مزاح و شوخي با دين و حيثيت علماي ديني و وارثان علوم آل محمد عليهم السلام است! گويا آنچه علما، فقها و محدثان و متکلمان ما تا اين تاريخ در باره علوم امامان معصوم و مقامات ايشان آورده اند براي مطايبه و شوخي بوده و خود ايشان آنها را قبول نداشته اند!! و فقط ابن عربي سني دشمن شیعه مباحث انسان کامل را البته براي مقابله و مبارزه و رقابت با مقامات امامان معصوم شيعه آورده و کسانی هم خيال کرده اند که او مدافع مقامات امامان شيعه است.

ابن عربي عصمتي همچو عصمت پيامبر صلي الله عليه وآله را براي عمر بن خطاب قائل شده که هيچ کدام از بزرگان عامه چنين عصمتي براي او قائل نشده اند. او مي گويد: «و از استوانه‌هاي اين مقام عمر بن خطاب مي‌‌باشد که پيامبري که خداوند به او قدرت را عطا کرده به او گفت: اي عمر هيچ گاه شيطان تو را در يک مسير نمي‌بيند الا اين که مسيري غير از مسير تو را برمي‌گزيند. پس اين کلام که شهادت معصوم است به دلالت بر عصمت عُمر و اين که ما مي‌‌دانيم شيطان هميشه مي‌‌خواهد در راه باطل قدم بگذارد و آن راه باطل به گفته پيغمبر غير از راه عمر بن خطاب است. پس عُمر بنا بر اين فرمايش هميشه راه حق را پيموده و در اين راه سرزنش هيچ سرزنش کننده‌اي او را از راه هاي حق به خاطر خدا باز نمي‌دارد و او براي حق يک بزرگي محسوب مي‌‌شود و چون اين که حق را هر کسي نمي‌تواند بپذيرد و معمولاً حمل آن بر نفس انسان ها مشکل است و آن را قبول نکرده و بلکه آن را ردّ مي‌‌کنند به خاطر همين پيامبر فرموده که حق طلبي عُمر هيچ دوستي براي او باقي نگذاشته است!»[48]

و مي گويد: «و از بين ايشان (که خدا از آن ها راضي باد) گروهي محدث هستند و عمر بن خطاب از بين ايشان است و زمان ما ابوالعباس خشاب محدث است.»[49]

و در باره خودش مي گويد: ‌«در آن وقت مواهب حکمت به من داده شد که گويا جوامع کلم به من ارزاني شد... بعد از آن به روح القدس تأييد شدم.»[50]

همو نيز گويد: «اقطابي که در اصطلاح به طور مطلق به اين نام مي باشند، در هر زماني جز يک نفر نيستند که همو غوث – فريادرس- نيز مي باشد، او از مقربين و امام و پيشواي گروه در زمان خود است؛ و برخي از ايشان داراي حکم ظاهر نيز هست و حائز خلافت ظاهره هم مي شود همان گونه که از حيث مقام داراي خلافت باطني نيز مي باشد مانند ابوبکر و عمر و عثمان و علي و حسن و معاوية بن يزيد و عمر بن عبدالعزيز و متوکل، و بعضي از ايشان تنها داراي خلافت باطني مي باشند و داراي حکم ظاهري نيستند، مانند احمد بن هارون الرشيد سبتي و ابي يزيد بسطامي و اکثر اقطاب داراي حکم ظاهري نيستند.»[51]

مولوي گويد:

«پس به هر دوري وليي قائم است      تا قيامت آزمايش دائم است

پس امام حي قائم آن ولي است         خواه از نسل عمر خواه از علي است

مهدي و هادي وي است اي راه جو     هم نهان و هم نشسته پيش رو»

بايزيد بسطامي مي گويد:

«ان لوائي اعظم من لواء‌ محمد.[52] «پرچم من از پرچم محمد عظيم تر است.»

شاه نعمت الله ولي کرماني گويد:

«نعمت الله در همه عالَم يکي است     لاجرم او سيد هر دو سراست»

و باز گويد:

«سيدم از خطا چو معصومم                        هر چه بينم صواب مي بينم»

و مولوي مي گويد:‌

«قطب شير و صيد کردن کار او                     باقيان خلق باقي خوار او

قطب آن باشد که گرد خود تَنَد                      گردش افلاک گرد او زند»

کيوان قزويني در بيان حدود و اختيارات اقطاب مي نگارد:

«حدود اختيارات قطب ده ماده است: اول آن که من داراي همان باطن ولايت هستم که خاتم الانبياء داشت و به نيروي آن تأسيس احکام تصوف را نمود، الا آن که او مؤسس بود و من مروج و مدبر و نگهبانم؛... هفتم آن که من مفترض الطاعة و لازم الخدمة و لازم الحفظ هستم... دهم من تقسيم کنندة بهشت و دوزخم.»[53]

با مطالعه کلمات مزبور کاملا‌ روشن مي شود که صوفيه تمامي مقامات اختصاصي برگزيدگان خاص خداوند متعال، امامان معصوم شيعه را براي هر سالکي در نتيجه سلوک و سير و رياضت، قابل وصول مي دانند. و البته اين همان چيزي است که مقتضاي اصول مسلم اهل عرفان مي باشد، و چنان که گذشت ايشان صاحب آن مقام و سالک آن سير را قطب زمان و متصرف در زمين و زمان و ارواح و شرايع و نفوس و تمامي اکوان مي شمارند. ولي از آن جا که عرفان با ورود در هر مسلک و آئيني بايد رنگ همان آئين را پذيرفته و خود را با آن تطبيق دهد و از ضروريات مذهب تشيع اين است که امامت منصب انتصابي و اختصاصي امامان معصوم دوازده گانه بوده و تباين روش عرفاني با سنت قطعي تشيع در اين باره امري مسلم و آشکار است، لذا «لب اللباب» ـ که تقریر مباحث سیر و سلوک صاحب المیزان است که به قلم آقای حسینی طهرانی نوشته شده است ـ مي نگارد:

«اگر کسي بگويد که اين مناصب اختصاصي بوده و وصول به اين ذروه از معارف الهيّه منحصراً راجع به انبياء عظام و ائمه معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين است و ديگران را به هيچ وجه من الوجوه بدان راه نيست، در جواب گوئيم منصب نبوت و امامت امري است اختصاصي، ولي وصول به مقام توحيد مطلق و فناء در ذات احديّت که تعبير از او به ولايت مي شود ابداً‌ اختصاصي نيست».[54]

اينک سخن ما اين است که با جواز وصول هر سالکي به مقامات مذکوره، ديگر کدامين منصب اختصاصي امامان دوازده گانه باقي خواهد ماند؟

امام صادق عليه السلام مي فرمايند: «من ادعي الامامة وليس من اهلها فهو کافر.»[55]

«کسي که خود را امام خواند و اهل آن نباشد کافر است».

امام باقر عليه السلام فرمودند:

«من ادعي مقامنا يعني الامامة فهو کافر او قال مشرک.»[56]

«هر کس ادعاي مقام ما يعني امامت کند کافر است يا فرمودند مشرک است».

امام صادق عليه السلام مي فرمايند:

«من اشرک مع امام امامته من عند الله من ليست امامته من الله کان مشرکا.»[57]

«هر کس با امامي که امامت او از طرف خداوند است کسي را که امامتش از طرف خداوند نيست شريک کند مشرک است».
·     ادعاي عبور سالک از مقام والاي امامت!

در مکتب اهل عرفان نه تنها مقام والاي امامت را مخصوص برگزيدگان خاص خداوند متعال نمي دانند، و نه تنها نيل به مقام امامت را براي هر سالکي پذيرفته اند بلکه عبور از آن را نيز براي سالکي ممکن، و براي رسيدن به کمال لازم شمرده اند! «روح مجرد» مي نويسد: «سالکِ طريق پس از عبور از مراحل مثالي و ملکوت اسفل و تحقق به معاني کليه عقليه، اسماء و صفات کليه ذات حق تعالي براي وي تجلي مي نمايد. يعني علم محيط و قدرت محيط و حيات محيط بر عوالم را بالعيان مشاهده مي نمايد که در حقيقت همان وجود باطني و حقيقي ائمه عليهم السلام مي باشند، و حتماً براي کمال و وصول به منبع الحقائق و ذات حضرت احديت بايد از اين مرحله عبور کند! و الا الي الابد در همين جا خواهد ماند!.»[58]

بلکه عرفان طي مرحله ختم نبوت و ختم ولايت را از جمله شرائط ارزنده استاد مي شمارند؛ "روح مجرد" مي گويد: «اگر استاد... خودش جميع مراحل و منازل سلوک را در نورديده نباشد، امکا