 تعليم و تربيت را به مقصدي که ختم نبوت و ختم ولايت است و خودش طي ننموده و از اسرار و خفاياي آن مطلع نيست ندارد».[59]

اهل عرفان وصول به معرفت و توحيد خداوند متعال را، بدون واسطه بودن پيامبر و امام جائز و ممکن دانسته، و غافل از اينکه حجاب هاي نور، همان انوار مقدس معصومين عليهم السلام مي باشد، و توحيدي که از غير طريق ايشان حاصل شود عين شرک است، مي گويند: «والدم علامه سيد محمد حسين طهراني به طور مکرر مي فرمود که آيت الله انصاري در سال هاي آخر عمرش به تمام مراحل سير و سلوک رسيده بودند، و هيچ حجاب ظلماني و نوراني بين ايشان و خداوند وجود نداشت،‌ و حقاً به مقام لقاء الله که آرزوي عارفان است رسيده بود. آيت الله نجابت در مورد مقام توحيدي ايشان مي فرمودند که: آيت الله انصاري بسيار قوي بود و استادم عارف بزرگ آيت الله ميرزا علي قاضي طباطبائي مي فرمودند که آيت الله انصاري مستقيماً توحيد را از خداوند گرفته اند!... او تنها کسي است که مستقيماً‌ توحيد را از خدا گرفته است!».[60]

در حالي که امام صادق عليه السلام مي فرمايند:‌ «الاوصياء هم ابواب الله عزوجل التي يؤتي منها، ولولاهم ما عرف الله عز وجل، بهم احتج الله تبارک وتعالي علي خلقه.»[61]

«اوصياء همان ابواب الهي هستند که از آن ها مي توان وارد شد، و اگر ايشان نبودند خداوند هرگز شناخته نمي گشت، و خداوند تبارک و تعالي تنها به واسطه ايشان بر خلق خود حجت آورده است».

و اميرالمؤمنين علي عليه السلام مي فرمايند: «نحن الاعراف الذي لا يعرف الله الا بسبيل معرفتنا.»[62]

«ما همان نشانه هائي هستيم که جز به شناخت ما، خداوند شناخته نمي گردد».

«روح مجرد» در باره استاد خود مي نويسد: «به سبزه ميدان که رسيدم اين فکر به نظرم آمد که من چقدر ايشان را قبول دارم؟! ديدم در حدود يک پيامبر الهي! من واقعاً به کمال و شرف و توحيد و فضايل اخلاقي و معنوي ايشان در حدود ايمان به يک پيغمبر ايمان و يقين دارم... گو اينکه همه اهل همدان هم او را صوفي تلقي کنند».[63]

و در جاي ديگر از کتاب روح مجرد به دفاع از ادعاي ابن عربي مبني بر اين که خود را افضل صاحبان ولايت و امام تمامي اعصار بعد از خود مي داند پرداخته مي نويسد: محي الدين خود را براي جميع اعصار بعدي يکه تاز ميدان توحيد مي داند و ابن فارض شاگردش را براي جميع اعصار قبلي، وي مي گويد:

ومن فضل ما اسأرت شرب معاصري                ومن کان قبلي فالفضائل فضلتي.

«و از ته مانده آن چه را که من نوشيدم، نوشيدن معاصرين من است و نوشيدن کساني که پيش از من بوده اند. بنابر اين تمام فضائل عبارت است از بقيه و زياد مانده نوشيدن من.»

اينک بر شيعيان مکتب اهل بيت عصمت عليهم السلام است که ببينند آيا مي توانند با پذيرش اصول و مباني عرفا، امامان معصوم خود را که در زيارت جامعه ايشان عرضه مي دارند:‌ «خداوند به شما خاندان چيزهائي عنايت فرموده که به احدي از عالميان نداده است، هر صاحب شرافتي در مقابل شرافت شما سر به زير است، و هر اهل کبريائي در اطاعت از شما سر تسليم و خشوع فرود آورده است،‌ هر صاحب جبروتي در مقابل فضل و برتري شما فروتن گشته و همه چيز ـ آن چه خدا خلق کرده ـ در آستان عظمت شما سر خواري و ذلت سپرده است» از پيروان و ـ نعوذ بالله ـ کاسه ليسهاي ابن عربي و ابن فارض و امثال ايشان بدانند؟!

به راستي بايد از محضر والاي ولي کائنات و فرمانرواي کل هستي حجة بن الحسن المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف با کمال شرم و حيا پوزش خواست که چنين مطالبي بايد به قلم آورده شود در حالي که امير المؤمنين عليه السلام مي فرمايند:

«جل مقام آل محمد عليهم السلام عن وصف الواصفين ونعت الناعتين، وان يقاس بهم احد من العالمين.»[64]

«منزلت خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم فراتر است از توصيف ستايش گران و بيان گويندگان، و از اين که احدي از جهانيان با آنان مقايسه گردند.»

ابن عربي اندلسي به تصريح خودِ "روح مجرد"، يک عالِم سنّي مالکي مرام مي باشد که از بدو امرش در محيط عامّه و مکتب بي اساس اهل سنت رشد و نما کرده است[65] و در ظاهر و باطنِ علوم و حتي کشف و شهود خود، مقام ابوبکر و عمر و عثمان را از اميرمؤمنان عليه السلام بالاتر مي داند در حالي که در زيارت روز غدير آن حضرت مي خوانيم: «فلعن الله من ساواک بمن ناواک والله جل اسمه يقول: هل يستوي الذين يعلمون والذين لايعلمون،‌ فلعن الله من عدل بک من فرض الله عليه ولايتک...» «خداوند هر کس را که تو را با رقيبت برابر داند لعنت فرمايد که خداوند جل اسمه مي فرمايد: «آيا آنان که مي دانند با نادانان برابرند؟!» پس خدا لعنت کند کسي را که تو را هم طراز کساني داند که خداوند ولايت تو را بر آنان واجب فرموده است». بنابر اين از ابن عربي انتظار معرفتي جز اعتقاد به وحدت وجود و ادعاي امامت و ولايت براي خود و ديگر فاسقان غير معصوم خيانت گر به اسلام و مسلمانان نمي رود.

·     دروغ هاي شاخدار!

«علاوه بر اينها، سید بن طاووس اساتيدي داشتند که جزو صوفيه رسمي بودند و خرقه مي دادند. در فهرست اساتيد مرحوم سيد، برجسته ترين استاد ايشان که بيش از همه از او تعريف مي کند، جناب کمال الدين حيدر بن محمد حسيني است که از سادات است. ... اين بزرگوار که از علماي شيعه است و جزو روات نهج البلاغه، جزو صوفيه رسمي است و در زمان خودش، عده اي از ايشان خرقه گرفته اند.»
نسبت تصوف و خرقه به ايشان از اساس آن کذب و دروغ است.

«ارتباط سيد بن طاووس با اين افراد، ارتباطي بسيار مثبت بوده است. يعني هيچ حساسيتي نسبت به تصوف نداشتند. مطالب صوفيه را با تعبير بعض العارفين در کتاب هايشان نقل مي کنند و استناد صوفيه را به ائمه عليهم السلام در طرائف مطرح مي کند و مي گويد، همه صوفيه به اميرالمؤمنين مي رسند.»
چنان که اشاره کرديم کلمات سيد بن طاووس اولا نقل قول از فخر رازي است، و ثانيا از باب احتجاج و استدلال کردن بر ضد خصم به وسيله مطالبي است که خودش قبول دارد، کلمات سيد بن طاووس در کتاب طرائف خود چنين است:

«وقد ذكر محمد بن عمر الرازي المعروف بابن خطيب الري وهو من أعظم علماء الأشعرية صاحب التصانيف الكثيرة طرفا منها أيضا يقول في الكتاب الذي صنفه وجعله دستورا لولده وسماه كتاب الأربعين في الفصل الخامس من المسألة التاسعة والثلاثين في بيان أفضل الصحابة بعد رسول الله ص و يورد عشرين حجة في أن علي بن أبي طالب أفضل الصحابة بعد رسول الله. يقول في الحجة الثالثة منها ما هذا لفظه إن عليا كان أعلم الصحابة والأعلم أفضل وإنما قلنا إن عليا كان أعلم الصحابة للإجمال والتفصيل. أما الإجمال فهو... قال علي بن أبي طالب‏ لو كسرت لي الوسادة لحكمت لأهل التوراة بتوراتهم‏، على ما نقلناه ومنها علم الفصاحة ومعلوم أن واحدا من الفصحاء الذين بعده لم يدركوا درجته ولا القليل من درجته ومنها علم النحو ومعلوم أنه إنما ظهر منه وهو الذي أرشد أبا الأسود الدؤلي إليه ومنها علم تصفية الباطن ومعلوم أن نسب جميع الصوفية ينتهي إليه 