منها علم الشجاعة وممارسة الأسلحة ومعلوم إن نسبة هذه العلوم ينتهي إليه. فثبت بما ذكرنا أنه ع كان أستاذ العالمين بعد محمد ص في جميع الخصال المرضية والمقامات الحميدة الشريفة وإذا ثبت أنه كان أعلم الخلق بعد رسول الله ص وجب أن يكون أفضل الخلق بعده لقوله تعالى‏ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ‏ وقوله تعالى‏ يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ‏».[66]

مرحوم سيد در اين جا به نقل از فخر رازي، علم تمام فرقه هاي متکلمين ـ حتي بزرگان خوارج ـ را هم منتهي به امير المؤمنين عليه اسلام مي داند، لا بد ايشان از همين جا استدلال مي کنند که پس تمام فرقه هاي اسلام حتي خوارج حق، و مستند به امير المؤمنين اند! در حالي که خود فخر رازي هم اين مطلب را قبول ندارد. مرحوم سيد از فخر رازي نقل مي کنند:

«وأيضا فجميع فرق المتكلمين ينتهي آخر نسبهم في هذا العلم إليه أما المعتزلة فهم ينسبون أنفسهم إليه وأما الأشعرية فكلهم منتسبون إلى الأشعري وهو كان تلميذا لأبي على الجبائي المعتزلي وهو منتسب إلى أمير المؤمنين وأما الشيعة فانتسابهم إليه ظاهر. وأما الخوارج فهم مع غاية بعدهم منتسبون‏ إلى أكابرهم وأولئك الأكابر كانوا تلامذة علي بن أبي طالب ع فثبت إن جمهور المتكلمين من فرق الإسلام كلهم تلامذة علي بن أبي طالب وأفضل فرق الأمة الأصوليون وكان هذا منصبا عظيما في الفضل... قال عبد المحمود فهذا آخر كلام الرازي وقد روى في هذا الكتاب من الفضائل لعلي بن أبي طالب ع والمناقب والخصائص الجليلة ما قد تقدم شرح بعضها عنهم من كتبهم».[67]

«در همين دوره، برادر سيد بن طاووس با ابن حمويه که جزو بزرگان تصوف است عقد اخوت بسته است.»
ابن حمويه سني است و لابد در نظر ايشان احمد بن طاووس هم سني بوده است که با او عقد اخوت بسته است!

·     خواجه طوسي متکلم يا فيلسوف؟!

«شخصيت بزرگ ديگري که در اين قرن وجود دارد، جناب خواجه نصير الدين طوسي است. ... خواجه نصير الدين رسماً عارف است. يعني وحدت وجودي بسيار رک و راست و صريحي است. کتاب آغاز و انجام ايشان را اگر ملاحظه بفرماييد، اولين جمله اش اين است: سپاس آفريدگاري که آغاز همه اوست و انجام همه به دست اوست بلکه خود همه اوست. در کتاب اوصاف الاشراف که مقامات عارفين را بيان مي کند، در آخر به بحث فنا مي رسد. حتي ايشان فصل اتحاد هم دارد. معمولاًعرفا از کلمه اتحاد فراري هستند چون بار معنايي دوئيت دارد. ايشان فصل فنا و اتحاد دارد و از انا الحق حلاج دفاع مي­کند و از سبحاني ما اعظم شاني بايزيد دفاع مي کند و مفصلاً مي گويد که به اينها ظن بد نبر. مطالب اينها حق است و...»
بسيار ناداني است که کسي متکلم محقق و متبحر بي نظير در فلسفه خواجه نصير الدين طوسي را از جهت عقيده فيلسوف بداند تا چه رسد به صوفي! آيا فرق ما با اهل سنت در چيست؟ بدون شک در اصول اعتقادي مکتب. زيرا اصول مکتب اهل سنت سقيفه و عدم عصمت امام و مکتب خلافت و... است و شيعه در اين‌ها با آن‌ها مخالف است. همين طور اصول و مباني فلاسفه هم عبارت است از قدم عالم (و لو به اسم حدوث ذاتي) و صدور اشياء از ذات خدا، و ظهور خدا به صورت اشيا، و وحدت وجود، و جبر، و تشبيه، و سنخيت، و قاعده الواحد و... و علماي تراز اول شيعه و از جمله مرحوم خواجه نصير الدين در تمام اين‌ها در کتاب تجريد الاعتقاد با فلاسفه به شدت مبارزه کرده است! و با صرف نظر از اينکه عبارت ابتداي کتاب آغاز و انجام در برخي نسخ آن موجود نيست، معناي آن را نيز بر اساس افکار باطل خود فهميده ايد. معناي واضح آن مخصوصا با توجه به عقايد مسلم خواجه در تجريد الاعتقاد، و نيز اخلاقي و غير اعتقادي بودن کتاب آغاز و انجام، اين است که از جهت حاکميت و سلطنت جز او هيج نيست، نه اين که جز ذات او هيچ چيزي نبوده و آن طور که فلاسفه و عرفا و متصوفه فکر مي کنند هر جماد و حيواني حصه اي از وجود خدا باشد!

از درخشنده ترين نقاط کتاب کشف المراد اين است که مرحوم خواجه با مهمترين مباني فلسفي به شدت مخالفت مي‌کند. مانند مساله حدوث عالم و مطلق ماسوي الله و بطلان قاعده الواحد لا يصدر عنه الا الواحد در مورد صدور عالم از ذات احديت و اثبات اختيار و پاسخ به شبهات فلاسفه براي اثبات جبر و اثبات معاد جسماني و امکان خلق عالم ديگر و ابطال نظريات فلاسفه.

عده‌اي براي استدلال بر فيلسوف بودن خواجه مي‌گويند خواجه در اول کتابش الهيات بالمعني الاعم و بحث وجود و عدم و امکان و وجوب و ماهيت و جوهر و عرض را آورده است و سپس وارد الهيات بالمعني الاخص شده است! در حالي که فارق بين فيلسوف و متکلم اين نيست.

مضافاً بر اين که جناب خواجه در همين دو مقصد اول کتاب تجريد الاعتقاد اصول عقايد فلاسفه را باطل مي‌نمايد و نظريات ايشان را باطل مي داند.

خواجه اشارات را هم شرح کرده است اما اين کار وي به خاطر معارضه با فخر رازي بوده است نه اينکه مباني کتاب اشارات را پذيرفته باشد. خود در اين کتاب اشاره مي‌کند که من فقط شارحم و به مطالبي که با عقيده من مخالف است کاري ندارم. و الا قصد خواجه در آن کتاب تبيين اعتقادات خود وي نبوده تا آنجا که در قسمتي از آن مي‌گويد: «اني اشترطت على نفسي في صدر هذه المقالات ـ أن لا أتعرض لذكر ما أعتمده ـ في ما أجده مخالفا لما أعتمده.»[68]

علي‌رغم اين‌که برخي بدون تأمل مرحوم خواجه نصير الدين را به عنوان فيلسوف مي‌شناسند و مي‌شناسانند، مراجعه به کتاب تجريد الاعتقاد وي که مهم‌ترين کتاب اوست، و وي آن را به عنوان عقايد برهاني خود نگاشته است کاملا نشان مي‌دهد که وي از بزرگ‌ترين مدافعان آراي برهاني و وحياني کلامي، و از مخالفان سرسخت آراي موهوم فلسفي مانند اعتقاد به قدم و ازليت عالم، قاعده الواحد و صدور عالم از ذات باري تعالي، جبر، و... مي‌باشد.

علامه حلي در کشف المراد بارها صريحاً مي‌گويد فلاسفه اين را مي‌گويند ولي اعتقاد ايشان مخالف با مباني قواعد اسلاميه است. البته يادمان باشد که کفر بودن عقيده ملازمه‌اي با کافر بودن صاحب آن ندارد و چه بسا خود قائل نمي‌داند چه مي‌گويد. بله اگر کسي بفهمد خلاف قرآن و روايات دارد مي‌گويد کافر مي‌شود.

«شما اگر نامه هاي خواجه نصير الدين به صدرالدين قونوي را نگاه کنيد، تعابيري را که خواجه در مورد صدر الدين قونوي به کار برده است، نه فقط تعابيري مختص به يک شيعه مخلص است بلکه تعابيري است که مختص يک عارف کامل است.»
البته اين از کمالات مرحوم خواجه قدس الله سره است که در زماني که دشمنان او را با لقب کلب نام مي برند ايشان با کمال متانت و وقار و ادب از ايشان با اين تعبيرات ياد مي فرمايد اما اگر شما اين تعبيرات را نشانه تأييد عقايد مخاطبان وي بدانيد لا بد بايد او را سني ناصبي هم بدانيد زيرا قونوي و امثال او مانند ديگر بنيان گذاران عرفان و تصوف سني و ناصبي هم بودند! مرحوم سيد شرف الدين در کتاب المراجعات با مخ