طب خود شيخ سليم بشري که عالم سني است بسيار محترمانه و با القابي بي نظير چندان برابر آن چه که در کلام خواجه نسبت به مخاطبان منحرف وي آمده است ياد کرده است لابد شما از اين تعبيرات استفاده مي کنيد که سيد شرف الدين هم سني بوده اند!

«و خواجه نصير هم براي خودش وزير دربار بوده است و فضا فضاي تقيه و احترامات و تعارفات نيست. در فضاي تعارفات هم چنين الفاظي لازم نيست. ... چنين شخصيتي طبيعتاً در رواج گرايش هاي عرفاني و صوفي در جهان تشيع تأثير بسيار زيادي داشته است.»
بلکه يکي از بزرگترين کساني که پس از گذشتن دوران تقيه و اسارت در چنگ حکومت هاي فلسفي مزاج اسماعليه به شدت به قلع و قمع مباني صوفيه پرداخت خواجه طوسي اعلي الله مقامه بود.[69]

«يکي ديگر از اين بزرگان، کمال الدين ميثم بحراني شارح نهج البلاغه است است. در احوالات او گفته اند که ايشان ابتدا مشغول به تحصيل علوم رسمي بود و فلسفه مي خواند و بعد از مدتي ديد که اينها فايده ندارد و رها کرد و صوفي شد و خودش اهل خرقه است و معتقد است که خرقه صوفيه به ائمه برمي گردد.»
سخنان سخنران محترم کاملا خلاف واقع و بي اساس است!

«گزارشي از حالات کمال الدين ميثم را مرحوم سيد حيدر آملي در جامع الاسرار ص 497 و 498 آورده است. ايشان در تاريخ به الفيلسوف الرباني معروف است. قبل از آن هم صاحب کرامات و آثاري بوده است. بزرگترين شخصيت در قرن هشتم، علامه حلي است. در باره خود علامه حلي گرايش هاي عرفاني ثابت نشده است. بنده تا به حال در آثار ايشان نيافته ام. ولي چون ايشان در دامن اين سه شخصيت (ابن طاووس و خواجه نصير و کمال الدين ميثم) بزرگ شده است. ارادت بسيار زيادي به اينها دارد.»
بدون شک ما هم به اين سه بزرگوار ارادت داريم مخصوصا به خاطر اينکه اساس عقايد و بدعت هاي امثال صوفيه را بر باد داده اند.

مضافا بر اينکه اين استدلال باطل، مثل اين است که کسي در مورد جناب ابراهيم بن محمد، فرزند بزرگوار ملا صدرا ـ که به تصريح برخي علما از پدر خود ملا صدرا هم کاملتر و عالمتر بوده است (تتميم امل الآمل) ـ بگويد: چون ايشان در دامن ملا صدرا بزرگ شده است لابد به عقايد پدرش ارادت دارد! با آنکه مسلم است ايشان در تصوف و حکمت از سرسخت ترين مخالفان روش و عقايد پدر خود ملا صدرا بوده است تا آنجا که او را نسبت به پدرش (يخرج الحي من الميت) مانند زنده اي دانسته اند که از مرده اي چون ملاصدرا پيدا شده است![70]

«علامه حلي... مطلقاً در برابر صوفيه جبهه گيري نمي کند و با صوفيه همکاري مي کردند؛ گرچه ما جايي نديديم که خود ايشان اهل عرفان باشند يا گرايش هاي تصوف داشته باشند. ... ديدگاه ايشان نسبت به حکمت اين است که حکمت فقه اکبر است و علوم عقلي اهميت بسياري دارد. ... مرحوم علامه در ضمن علومي که تعلمش حرام است، از فلسفه نام مي برند. مي فرمايد تعلم فلسفه جايز نيست. اين نکته باعث شده است که کساني علامه را در رديف مخالفين فلسفه جا بزنند. متأسفانه صدر و ذيل عبارات و قرائن را نگاه نمي کنند و فقط يک کلمه فلسفه را که با کامپيوتر جستجو مي کنند و کنارش يک بدگويي باشد را فورا جدا کرده و به عنوان نظر يک بزرگ اعلام مي کنند.»
"علامه حلي" در كتاب "كشف ‏الحق و نهج ‏الصدق" مي‌‏فرمايد:

«برخي صوفيان سني مذهب گفته اند: "خداوند نفس وجود است، و هر موجودي همان خداست". و اين مطلب عين كفر و الحاد است. و حمد مر خدايي را كه ما را به پيروي از اهل‏بيت عليهم‏السلام ـ نه پيروي از نظرات گمراه كننده ـ فضيلت و برتري بخشيد.»[71]

اساس تاليفات و تعليمات صوفيه اثبات قدم عالم تحت عنوان غلط انداز حدوث ذاتي، و کوشش براي اثبات وحدت وجود و جبر و تشبيه و سنخيت و... است، در حالي که بزرگاني مانند خواجه نصیر و علامه حلی و فاضل مقداد، از بزرگترين مخالفان عقايد فوق مي باشند. براي نمونه مرحوم علامه، در شرح کلام أبو إسحق نوبختي رحمه ‏الله فلاسفه را ـ تا چه رسد به صوفيه! ـ خصوم و دشمنان مسلمين مي شمارد و مي فرمايد:

«واعلم؛ إنّ الناس اختلفوا في ذلك اختلافاً عظيماً وضبط أقوالهم: إنّ العالم إمّا محدث الذات والصفات، وهو قول المسلمين كافّة والنصارى واليهود والمجوس، وإمّا أن يكون قديم الذات والصفات، وهو قول أرسطو، وثاوفرطيس، وثاميطوس، وأبي نصر، وأبي عليّ بن سينا.. فإنهم جعلوا السماوات قديمة بذاتها وصفاتها إلاّ الحركات والأوضاع، فإنها بنوعها قديمة، بمعنى أنّ كل حادث مسبوق بمثله إلى ما لا يتناهى.»

نيز سيد مهنّا از مرحوم علامه مي پرسد:

«ما يقول سيدنا في من يعتقد التوحيد والعدل والنبوّة والإمامة لكنّة يقول بقدم العالم ؟ ما يكون حكمه في الدنيا والآخرة ؟ بيّن لنا ذلك،أدام اللّه‏ سعدك وأهلك ضدّك.»

و ايشان پاسخ مي‌دهند:

«من اعتقد قدم العالم فهو كافر بلا خلاف؛ لأن الفارق بين المسلم والكافر ذلك، وحكمه في الآخرة حكم باقي الكفار بالإجماع.»

و محقق طوسي رحمه‏ الله در كتاب فصول مي فرمايد:

« قد ثبت أنّ وجود الممكن من غيره، فحال إيجاده لا يكون موجوداً، لاستحالة إيجاد الموجود، فيكون معدوماً، فوجود الممكن مسبوق بعدمه وهذا الوجود يسمّى: حدوثاً، والموجود: محدثاً، فكل ما سوى الواجب من الموجودات محدث، واستحالة الحوادث لا إلى أوّل ـ كما يقوله الفلسفيّ ـ لا يحتاج إلى بيان طائل بعد ثبوت إمكانها المقتضي لحدوثها.»

نصير الدين طوسى "قدس سره" در "تجريد الاعتقاد"مي فرمايد:

«ولا قديم سوى اللّه‏ تعالى.»

و علاّمه حلّى "قدس سره" در شرح آن مي فرمايد:

«قد خالف في ذلك جماعة كثيرة، أمّا الفلاسفة فظاهر لقولهم بقدم العالم... وكل هذه المذاهب باطلة، لأن كل ما سوى اللّه‏ ممكن، وكل ممكن حادث.»[72]

و مي فرمايد:

«و اعلم أن أكثر الفلاسفة ذهبوا إلى أن المعلول الأول هو العقل الأول و... إذا عرفت هذا الدليل فنقول بعد تسليم أصوله إنه إنما يلزم لو كان المؤثر موجبا أما إذا كان مختارا فلا فإن المختار تتعدد آثاره و أفعاله و سيأتي الدليل على أنه مختار.»

و در كتاب نهاية المرام في علم الكلام مي فرمايد:

«القسمة العقلية منحصرة في أقسام أربعة:

الأوّل: أن يكون العالم محدث الذات والصفات وهو مذهب المسلمين وغيرهم من أرباب الملل وبعض قدماء الحكماء.

الثاني: أن يكون قديم الذات والصفات، وهو قول أرسطو وجماعة من القدماء، ومن المتأخرين قول أبي نصر الفارابي وشيخ الرئيس، قالوا: السماوات قديمة بذواتها وصفاتها إلاّ الحركات والأوضاع فإنها قديمة بنوعها لا بشخصها، والعناصر الهيولى منها قديمة بشخصها، وصورها الجسميّة قديمة بنوعها لا بشخصها، والصور النوعية قديمة بجنسها لا بنوعها ولا بشخصها.»

و فاضل مقداد رحمه‏ الله مي فرمايد:

«إنّ القول بقدم غير اللّه‏ كفر بالإجماع».

نيز علامه بزرگوار حلي در نهج ‏الحق, صفحه 125, مي‌‌فرمايد:

«فارق بين اسلام و فلسفه اين مسأله است که خداوند قادر نبوده و مجبور باشد, و اين همان کفر صريح است.»[73]

·    مشائي يا صدرايي يا هيچ کدام؟!

«فلسفه در آن دوره به معناي