 فلسفه مشايي بوده است و نه به معناي هستي شناسي عقلي. علامه هستي شناسي عقلي را به عنوان اشرف علوم مي داند ولي فلسفه مشايي به خاطر چهار پنج تا عامل، جزو علومي بوده است که بزرگان ما از آن فراري بودند. در فلسفه مشاء عالم مثال را منکرند. فلسفه مشائي هيئت بطلميوسي را به عنوان يکي از پيش فرض هايش پذيرفته است و خرق افلاک را هم جايز نمي دانند لذا در مسئله معراج مشکل پيدا مي کردند. با مسئله معاد مشکل پيدا مي کردند. در فلسفه مشاء، علم خداوند به جزئيات، به حسب ظاهر نشدني است يعني با مباني فلسفه مشائي، اثبات اينکه خداوند جزئيات را مي داند مشکل است. لذا بوعلي را به خاطر همين که علم خدا را به جزئيات انکار مي کرد تکفير مي کردند. در فلسفه مشائي گزاره هايي است که با مسلمات ديني ما سازگار نيست. انکار فلسفه مشائي به عنوان يک نحله فکري، به معناي انکار هستي شناسي عقلي نيست. کما اينکه بزرگان ما هم ده ها نحله فلسفه شرقي و غربي را انکار مي کنند، اما با اصل هستي شناسي عقلي و اصل ارزشمندي عقل کسي در نمي افتد. لذا مرحوم علامه را نبايد مخالف فلسفه دانست.»
بدون شک هستي شناسي عقلي را نبايد انکار کرد، اما در پرتو هدايت هاي معارف مکتب وحي که اين کار را دقيقا علما و متکلمان ما انجام داده اند نه فلاسفه و عرفايي که اوهام و وخيالات يونانيان را به جاي مطالب عقلي مي پندارند.

لذا يونس بن عبدالرحمن می گويد: «به امام كاظم عليه ‏السلام عرض كردم: توحيد الهي را چگونه بشناسيم؟ فرمودند: يا يونس، لا تَكونَنَّ مبتدعا، مَنْ نَظَرَ بَرأيَهِ هَلَكَ، وَمَنْ تَرَكَ أَهلَ بيتِ نبيِّهِ، وَمَنْ تَرَكَ كتابَ اللّهِ وَقَوْلَ نَبيِّهِ كَفَرَ.»[74] «در علم توحيد و خداشناسي بدعت‏گذار مباش و در اين راه با پاي خود گام مزن، هر كس عقيده‏اش را به رأي و نظر خويش برگزيند، هلاك خواهد شد و هر كس اهل بيت پيامبرش را واگذارد گمراه خواهد شد و هر كس كتاب خدا و گفتار پيامبرش را وانهد كافر خواهد شد.»

اين آقايان بزرگوار اگر فلسفه را نزد متکلماني چون علامه حلي مي خواندند نه نزد شيفتگان عقايد فلسفي، و مي دانستند که متخصص در فلسفه ناقدان فلسفه مي باشند نه آنها که فکرشان از محدوده فلسفه فراتر نرفته لذا تسليم آن شده اند و به روشني در مي يافتند که فلسفه امروز ما، نه تنها هيچ يک از مطالب باطل و خلاف عقل و وحي فلسفه مشاء را کنار نگذاشته است، بلکه همه آن­ها را در بر داشته، و مطالب خلاف و باطل ديگري هم بر آن­ها افزوده است.

گر چه براي رهايي از بن بست، به کفر ارکان فلسفه مانند بوعلي سينا اعتراف مي کنند، اما واقعيت اين است که ظواهر برخي از مطالب فلسفه مشاء سازگار با دين مي­نمايد لذا اگر هم کسي از علما پيدا شود که با فلسفه اندکي روي خوش نشان دهد به خاطر همين ظواهر فلسفه مشاء است (همانطور که زماني که حضرت آيت الله بروجردي از درس فلسفه آقاي طباطبايي مؤلف الميزان در قم جلوگيري فرمودند، نسبت به فلسفه مشاء اين قدر حساسيت نداشتند) ولي در فلسفه صوفيانه و صدرايي امروز ديگر پرده ها کاملا بالا زده شده است و مخالفت­هاي آن با اصول مسلم عقلي و ضروريات ديني به مراتب بيشتر و نمايان تر است لذا حتي کساني که با فلسفه مشاء اندکي با مسامحه برخورد کرده اند با قاطعيت تمام با فلسفه صدرايي و امروزي مبارزه کرده اند و جاي تعجب بسيار است که ايشان کاملا بر عکس استدلال کرده و کاملا مطالب را وارونه بيان مي کند!

جالب تر اين که ديگر شيفتگان فلاسفه معترفند که حتي ابن سينا، تا چه رسد به ملاصدرا، همه مفسران عقيده وحدت موجودي و خدايي حلاجند:

«من عقلانيت ابن سينا را از منصور حلاج جدا نمي دانم. تاريخ فلسفه اسلامي، بسط سخن انا الحق حلاج است. ملاصدرا شارح منصور حلاج است. اساس فلسفه اسلامي، بحث وجود و وحدت وجود مي باشد. ابن سينا وحدت وجودي است. مي گويد: ما با تأمل در وجود به چيز ديگري براي اثبات خدا نياز نداريم. برهان صديقين را براي اولين بار او مطرح کرده است. اصلاً ابن سينا رئيس الاشراقيين است. سهروردي هم وحدت وجودي است. البته سهروردي به جاي وجود از نور حرف مي زند. ملاصدرا هم درست است که بيشتر روي وحدت تشکيکي تأکيد مي کند؛ اما وقتي از لحاظ انديشه اوج مي گيرد، به وحدت شخصي وجود قائل مي شود. به همين دليل، بنده تاريخ فلسفه اسلامي را بسط سخن حلاج مي دانم».[75]

لذا اشکال ما از همان ابتدا تا انتهاي فلسفه مشاء مي‌باشد که عالم را صادر از ذات خدا دانست و عقول مجرده اي درست کرد که به دليل عقلي و نقلي و برهاني تمامش اوهام است. و اشکال ما از همان ابتدا تا انتهاي فلسفه اشراق و حکمت متعاليه است که تصريح نمودند عالم عين ذات خدا است و... هيچ کدام از اين مکاتب حرفي غير از ديگري ندارند، در جوهره و متن اعتقاداتشان فرقي نيست و تنها در اسم‌ فرق دارند، اگر فلسفه مشاء تنها بيست درصد به مطالب خلاف شرع و عقل تصريح مي‌کرد و مي‌گفت تنها عالم مجردات از ذات خدا صادر شده است ملاصدرا آمد و گفت تمام عالم عين ذات خداست!

مبناي فيلسوف اين است که با صرف نظر از مراجعه به آنچه انبيا و ائمه فرموده‌اند خودم اصول را پيدا مي‌کنم! اگر هم کسي مانند ملاصدرا به قرآن و روايات استدلال کرد براي توجيه و حمل آن‌ها بر دريافت‌هاي خود او و عقايد باطل فلاسفه است که خود اين کار اشکال دومي است که بر او مي‌شود.

ثانياً چنانکه بارها گفته ایم فلسفه عقلي و برهاني نيست بلکه هميشه اسم عقل و عقلانيت را يدک مي کشد.

·    فلسفه بوعلي کجا و کلام مرحوم شيخ مفيد و طوسي کجا؟!

«وقتي بوعلي فلسفه ارسطو را تدوين و عرضه کرد، بساط نظرات کلامي شيخ مفيد و شيخ طوسي برچيده شد. به قرن ششم که مي رسيم، ديگر آراي شيخ طوسي و شيخ مفيد به طور کلي گم مي شود و هر کسي در اعتقادات چيزي مي نويسد، مطالب ارسطو و بوعلي را مي نويسد.»
بلکه متکلمان بزرگوار ما در تمام طول تاريخ عقايد شيعي با قاطعيت تمام و اتحاد کامل با عقايد شرک آلود و خلاف ضروري فلاسفه و عرفا و متصوفه مبارزه کرده اند.

صدور چنان سخني تنها از کسي ممکن است که نسبت به معارف الهيه در کتب متقن کلامي شيعي از ابتداي دوران ائمه عليهم السلام تا امروز کاملا بيگانه و بي خبر باشد، کمترين مراجعه به کتاب هاي کلامي شيعه و مخالفت هاي ايشان با نظریات فلسفي در قبل و بعد از بوعلي، بطلان سخنان ايشان را کاملا آشکار مي کند.

تنها يکي از نظرهاي کلامي بوعلي ـ با صرف نظر از انحرافاتي که در مسأله قدم عالم، و صدور عالم از ذات خدا، و جبر و... از او نقل کرديم ـ اين است که:

شيخ الفلاسفه ابوعلي سينا، عمر را از اميرالمؤمنين علي عليه السلام عاقل‌تر مي‌داند و مي‌گويد: «اگر امر امامت و خلافت دائر بين دو نفر شد که يکي عاقل‌تر و سياست‌مدارتر باشد و ديگري عالم‌تر، بايد آن کس که عاقل‌تر است مقدّم شود، و آن کس که عالم‌تر است وزير و کمک‌کار او گردد، همان‌طور که عمر و علي چنين کردند!»

اينک نص کلام او را ببينيد: «فصل في الخلي