 العلوي الحسيني أدام الله فضائله وأسبغ فواضله ان يروي ذلك عني عن والدي قدس الله سره، وان يعمل بذلك و يفتي به و كتب محمد بن الحسن بن يوسف بن علي بن المطهر الحلي في أواخر ربيع الآخر لسنة 761 والحمد لله تعالى وصلى الله على سيد المرسلين محمد النبي و آله الطاهرين.

واستظهر صاحب الذريعة ان صاحب المسائل التي سال عنها فخر الدين و أجابه عنها هو غير الذي اجازه فخر الدين ان يروي المسائل المدنية عنه عن أبيه لتصريح الأول في توقيعه انه آملي وعدم ذكر فخر الدين وصف الآملي في اجازته للثاني رواية المسائل المدنية مع كونه من الأوصاف الظاهرة له وكونه معروفا به ويمكن ان يكون سقوط لفظ الآملي من سهو القلم منه أو من النساخ والله اعلم ... وقال صاحب الذريعة... استدل على تغايرهما بوصف أحدهما بالآملي وعدم وصف الآخر به وكيف كان فالظاهر تغاير الرابع والسابع ومغايرتهما لصاحب العنوان كما ستعرف‏.»[79]

سيد حيدر به دستور فخر المحققين کتاب نفيسي در مورد علت سکوت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام نوشته است، لذا امکان دارد که فخر المحققين به خاطر اين کتاب و بدون اين که از انحرافات صوفيانه او اطلاعي داشته باشد او را مدح کرده باشد.

«ابن بطوطه مي گويد، من وارد نجف که شدم، در مقابل حرم اميرالمؤمنين خانقاه هاي بسيار زيادي بود و مدارسي بود که طلاب شيعه و صوفيه شيعه در اينها ساکن بودند و کساني که مي خواستند به حرم مشرف شوند، اين طلاب شيعه و صوفيه که متولي امر حرم اميرالمؤمنين بودند، اينها را راهنمايي و پذيرايي مي کردند براي آنها اذن دخول مي خواندند.»
بدون شک در هر دوره اي در تمامي مذاهب و اديان افرادي، وجود داشته و دارند که از عالمان حقيقي فاصله گرفته و از عقايد صحيح مکتب و مذهب اطلاعي ندارند و راهي بتکده و ميکده و خانقاه که بدتر از آن دو است مي شوند ولي اگر کسي عمل آنها را دليل بر تأييد عالمان مکتب بداند چه می توان به او گفت؟!

«در گزارشي که از مدرسه سلطانيه اولجايتو به دست ما رسيده است (مدرسه سلطانيه که به دستور اولجايتو ساخته شد، زير نظر علامه حلي بوده است. اولجايتو بدون اذن علامه هيچ کاري انجام نمي داد) در اين مدرسه بيست نفر مرشد صوفي مي آورند که مخصوص تدريس تصوف بودند و تعدادي زاويه و اتاق براي کساني که مشغول تهذيب نفس بودند وجود داشت. در کنار آنها هم عده اي از فقها تدريس مي کردند. مثلاً علامه حلي در يک صفه تدريس مي کردند. شيخ صفي الدين اردبيلي در صفه ديگر تصوف تدريس مي کرد. بنابراين در عهد علامه اين طور نبوده که بگويند اينها چون صوفي اند، منحرفند. نه؛ رسماً از اينها براي تدريس دعوت مي کردند و نظراتشان را بيان مي کردند.»
با فرض این که این گزارش صحت داشته باشد، اين استدلال مانند اين است که کسي بگويد در همين دوره خود ما تمامي خانقاه ها و کليساها و پارتي هاي مختلط زنانه و مردانه و... مورد تأييد علما و مراجع و رهبران ديني است!

«شهيد اول در سلسله اساتيدشان، از سيد تاج الدين ابن معيه به عنوان بزرگترين استاد نام مي برند. ... اگر به عمده الطالب في انساب آل ابي طالب نگاه کنيد که کتابي است تأليف شاگرد سيد تاج الدين، ايشان به اسم سيد تاج الدين که مي رسد، يک صفحه در مورد مناصب اجتماعي سيد صحبت مي کند. مي گويد، سيد تاج الدين بزرگ صوفيه عراق و بزرگ فتيان عراق بود. کسي خرقه تصوف يا لباس فتوت در عراق نمي پوشيد مگر به اذن سيد تاج الدين. ... بر خلاف اينکه شما مي بينيد خيلي اوقات مخالفين فلسفه و عرفان مي گويند خرقه در بين شيعه نبوده است و سلسله و خانقاه نبوده است، آنقدر در آن دوران اين مسائل رسمي بوده است که مي گويد هيچ کسي خرقه صوفيه يا لباس فتوت بدون اذن ايشان در کل عراق نمي پوشيد مگر کساني که از ايشان اذن داشته باشند. به برخي اذن مي داد که خرقه تصوف بر تن ديگران کنند.»
متاسفانه تمام آن چه در مورد تصوف و خرقه بازي ايشان گفتند از اساس دروغ است و نه در آن کتاب و نه در هيچ منبع قابل اعتناي ديگري چنين اتهاماتی در باره آن شخصيت بزرگوار وجود ندارد!

مرحوم شيخ حر مي فرمايد: «السيد تاج الدين أبو عبد الله، محمد بن القاسم بن معية الحسني الديباجي: فاضل، عالم، جليل القدر، شاعر، أديب، يروي عنه الشهيد، وذكر في بعض إجازاته أنه أعجوبة الزمان في جميع الفضائل والمآثر.»[80]

و هيچ نشاني از نسبت ايشان به تصوف در ميان نيست.

«فتوت هم داستاني طولاني دارد. در قرن هفتم يک تشکيلات فتوت داشتيم و يک تشکيلات تصوف. افرادي که تازه کار بودند، اول مي رفتند وارد تشکيلات فتوت مي شدند که خودشان مي گويند، نهايه الفتوه بدايه التصوف. مدتي در فتوت بودند. فتوت کلاه و شال مخصوص داشته است ولي لباس مخصوص يعني خرقه نداشتند.»
خوب است داستان فتوت را از زبان ملا صدرا و حلاج اولياي تصوف و عرفان بشنويد. ملا صدرا مي نويسد:

«بدان که همه چيز در عالم اصلش از حقيقت الهي، و سرش از اسم الهي است، و اين را جز کاملان نمي شناسند!...حلاج گفته است که "فتوت" هرگز راست نيامد مگر در مورد محمد [صلي الله عليه و آله و سلم] و ابليس! گويا (حلاج) مي خواهد بگويد که اين دو تا مظهر، در باب خود کامل شده اند که يکي مظهر اسم محبت خدا شده، و ديگري مظهر اسم قهر و خشم خدا!... چرا که خدا مجمع موجودات، و محل بازگشت همه چيز است، و همه اشيا مظاهر اسما و محل هاي تجلي صفات اويند! پس همان خدايي که در ظاهر شيطان را به سجود امر نموده است که گفته: اسْجُدُوا لِآدَمَ، در پنهان او را از سجده بر غير خود نهي فرموده است (!) و خودش هم به شيطان استدلال بر ترک سجده در مقابل خدا را آموخته است که گفته: أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً! حبيب من اين چيزها را خوب بفهم که به مطالبي رسيديم که اذهان اين ها را نمي فهمد، و دسته احمق ها و ديوانه ها از شنيدن اين اسرار به جنب و جوش مي آيند و بفهم سخني را که گفته است: همانا نور شيطان از نار عزت خداست، و اگر نور شيطان ظاهر مي شد همه خلايق او را مي پرستيدند!»[81]

«مدتي در وادي فتوت بودند. شروطي با آنها مي کردند. اگر اين شروط اخلاقي را مراعات مي کردند بعداً ترقي مي کردند و به آنها خرقه تصوف مي دادند و وارد تشکيلات تصوف مي شدند.»
حال که معناي "فتوت" را که به قول ايشان مقدمه و ابتداي تصوف است از زبان حلاج شناختيد، خواهيد دانست که "تصوف" که نهايت فتوت است چه خواهد بود!·    تحريف حکم وقف بر صوفيان

«شهيد اول در کتاب وقف دروس يک تعبيري دارند که اين مطلب را کاملاً نشان مي دهد. ايشان در اين کتاب مي گويند که اگر کسي مالي را بر صوفيه وقف کرد، به چه کساني بايد داد؟ شما مستحضريد که در کتاب وقف، وقتي مالي بر کسي وقف مي شود، بايد به کساني بدهند که انصراف عرفي به همانها دارند.»
اولا شهيد رحمه الله مي فرمايد که اگر بر ذمي هم وقف کنند بايد به همانها داده شود زيرا واقف از نظر خودش ايشان را قبول دارد، لابد شما از اين جا استدلال مي کنيد که مرحوم شهيد عقايد ذمي ها را هم قبول دارد!

«ايشان مي