 گويند، اگر مالي بر صوفيه وقف شد «والصوفيه المعرضون عن الدنيا المشتغلون بذکر الله» هستند. کساني که از دنيا اعراض کردند و به ذکر خدا مشغولند، اين پول به آنها داده شود.»
همان طور که خودتان اقرار داريد مرحوم شهيد به صراحت شرط کرده اند که بايد عقايد حقه داشته باشند و البته اگر چنين شخصي پيدا شد که عقايد وحدت وجود و جبر و تشبيه و... نداشته باشد و انسان ساده لوحي هم پيدا شد و نفهميد و چنين وقفي کرد قطعا بايد آن را به اهل اعراض از دنيا و اشتغال به آخرت داد. عبارت "معرضون از دنيا و مشتغلين به ذکر خدا" در کلام مرحوم شهيد، تعريف صوفيه نيست، بلکه به قرينه شروطي که ذکر فرموده است، تعريض به بطلان طريق آنها، و حرمت دادن مال وقف شده به ايشان است، و اشعار به اين دارد که وقف بايد از صوفيه منحرفه برگردانده شود، و به غير آنها که "معرضون از دنيا و مشتغلين به خدايند" و داراي عقايد صحيح باشند داده شود. بنابر اين روشن مي شود که مرحوم شهيد، صوفيه را حتي به اندازه اهل ذمه هم قبول ندارند!

«بعد يک فرض فقهي مطرح مي کند و مي گويد آيا هر کس که خرقه داشته باشد؟ و جواب مي دهد که اين محل تأمل است.»
اين مطلب کذب است. زيرا مرحوم شهيد بر عکس مي فرمايند که اصلا داشتن خرقه شرط نيست نه اينکه در شرط بودن آن تأمل است!

«و مي پرسد آيا هر کس که شيخي داشته باشد و پاسخ مي دهد که اين هم محل تأمل است.»
اين هم کذب ديگري است. زيرا مرحوم شهيد بر عکس مي فرمايند که اصلا داشتن شيخ شرط نيست.

«آيا شرط است که حتماً در خانقاه باشد و يا اگر در خانقاه هم نبود مال وقف به او تعلق مي گيرد؟ همينطور فروضي را مطرح مي کند.»
بلکه مرحوم شهيد بر عکس مي فرمايند که اصلا محل سکونت شرط نيست.

«و سپس مي گويد، به نظر ما بايد از صوفيه اي باشد که عقايد حقه دارد. از صوفيه باطله نباشد. اين نشان مي دهد که شهيد نسبت به اصل تصوف مشکلي ندارند.»
اينک ما نص کلام مرحوم شهيد را مي آوريم تا نسبت هاي خلاف واقع و خطاهاي ايشان در استدلال و فهم مطلب مرحوم شهيد کاملا روشن شود:

«ولو وقفه الذمي جاز، لاقراره على معتقده.»[82]

«ولو وقف على الفقهاء و قصد المجتهدين أو من حصل طرفا من الفقه فذاك. وإن أطلق حمل على الثاني و المتفقهة الطلبة في الابتداء أو التوسط أو الانتهاء ما داموا مشتغلين بالتحصيل. و الصوفية المشتغلون بالعبادة المعرضون عن الدنيا. و الأقرب اشتراط الفقر والعدالة فيهم، ليتحقق المعنى المقتضي للفضيلة. و أولى منه اشتراط أن لا يخرجوا عن الشريعة الحقة. وفي اشتراط ترك الخرقة [الحرفة] تردد، ويحتمل استثناء التوريق و الخياطة، وما يمكن فعلها في الرباط. ولا يشترط سكنى الرباط، ولا لبس الخرقة من شيخ، ولا زي مخصوص.»[83]

با توجه به توضيحاتي که داديم بطلان مدعاي آقاي شعراني (که مطالب مرحوم خواجه را نیز در کتاب تجريد به عنوان ترجمه و شرح تحريف نموده اند) هم معلوم مي شود که گفته اند:

«شهيد رحمه اللّه در وقف دروس بر صوفيه شرائط صوفى و خانقاه را ذكر كرده تا وقف بر آنها صحيح باشد... مقصود از ذكر تفصيل آن بود كه بدانى تنفر مردم عهد ما از تصوف براى اعمال زشتى است كه بيشتر آنان ابا ندارند و علمى كه مؤسس آن على عليه السلام باشد ضلال نيست.»[84]

بديهي است چنان که توضيح داديم مرحوم شهيد هرگز مطلبي را به عنوان شرايط وقف بر صوفيه بيان نکرده، بلکه فرموده است که اگر کسي بر صوفيه وقف کرد بايد به کساني داد که اهل زهد و اشتغال به عبادت باشند، و اين سخن کنايه از اين است که نبايد به صوفيه که انحرافات و عقايد آنها معلوم است داده شود. و نيز تصوف، بدعت آشکار در دين است و هرگز به امير المؤمنين استنادي ندارد، بلکه اين صوفيه و اين منحرفانند که براي رواج کالاي فاسد خويش، خود را به امامان معصوم عليهم السلام مي بندند!

«اگر به مقدمه دروس شهيد اول مراجعه بفرماييد ...ايشان در آنجا مي گويد که فکر نکنيد که تصوف عبارت است از يک تسبيح و عصا. تصوف عبارت است از بندگي کردن، اطاعت کردن. اينها کاملاً نشان مي دهد که تصوف در آن دوره به عنوان يک مکتب رسمي بوده است و از آن هم دفاع مي کند.»
اشعار مرحوم شهيد در اين باره چنين است:

«بالشوق والذوق نالوا عزة الشرف     لا بالدلوف ولا بالعجب والصلف

ومذهب القوم أخلاق مطهرة       بها تخلقت الاجساد في النطف

صبر وشكر وإيثار ومخمصة       وأنفس تقطع الأنفاس باللهف

والزهد في كل فاق لا بقاء له       كما مضت سنة الأخيار في السلف

قوم لتصفية الارواح قد عملوا       وأسلموا عوض الأشباح للتلف

ما ضرهم رث أطمار ولا خلق     كالدر حاضرة مخلوق الصلف

لا بالتخلق بالمعروف تعرفهم       ولا التكلف في شئ من الكلف

يا شقوتي قد تولت أمة سلفت       حتى تختلف في خلف من الخلف

ينحقون تزاوير الغرور لنا         بالزور والبهت والبهتان والسرف

ليس التصوف عكازا ومسبحة     كلا ولا الفقر رؤيا ذلك الشرف

وإن تروح وتغدو في مرقعة       وتحتها موبقات الكبر والشرف

و تظهر الزهد في الدنيا و انت علي   عکوفها کعکوف الکلب في الجيف»[85]

چنان که روشن است مرحوم شهيد در اين اشعار هيچ گونه تعريف و تمجيد و تأييدي از خصوص صوفيه ندارد، بلکه به شدت ايشان را مورد تعريض و نکوهش قرار داده، و آنان را در زير خرقه خود اهل کبر و گناهان کبيره شمرده، و مانند سگهايي دانسته است که بر جيفه دنيا معتکفند!

«در ادامه به ابن فهد حلي مي رسيم. او جزو بزرگان صوفيه است. شخصيت بسيار ممتازي است.»
اين نسبت نيز از اساس آن کذب و دروغ است. در شرح حال اين بزرگوار مي خوانيم:

«الشيخ جمال الدين أحمد بن فهد الحلي: فاضل، عالم، ثقة، صالح، زاهد، عابد، ورع، جليل القدر، له كتب منها: المهذب ـ شرح المختصر النافع ـ، وعدة الداعي، والمقتصر، والموجز، وشرح الألفية ـ للشهيد ـ والمحرر، والتحصين، والدر الفريد ـ في التوحيد ـ، يروى عن تلامذة الشهيد.» (الشيخ الحر في تذكرة المتبحرين) که هيچ نامي از تصوف انحرافي ايشان در ميان نيست.

«شخصيت بعدي شهيد ثاني است که جزو فقهاي خمسه ماست و جزو کساني است که عارف به تمام معناست و يک وحدت وجودي بسيار قوي است. ايشان در منيه المريد مي گويد، اگر خواستي باطن قرآن را بفهمي و به نهايت هدف علوم برسي، به سراغ کتاب تأويلات ملا عبدالرزاق کاشاني برو. تأويلات ملا عبدالرزاق کاشاني همان کتابي است که امروزه در بيروت به اشتباه به اسم تفسير محي الدين عربي چاپ شده است. اين کتاب آنقدر شبيه آراي محي الدين است که به اسم تفسير محي الدين اشتباهاً چاپ شده است. تمام اين کتاب از اول تا آخر بر اساس وحدت وجود است و پر از تأويلات عرفاني بسيار غليظ است. ايشان (شهيد ثاني) مي گويد، نهايت سير يک طلبه، فهميدن کتاب ملا عبدالرزاق است.»
شهيد ثاني رحمه الله تعالي در کتاب منية المريد و غير آن، هيچ گونه تعريف و تمجيدي از صوفيه نفرموده است، و آن چه که در مورد کتاب تأويلات عبد الرزاق کاشاني به وي نسبت دادند از اساس آن کذب و تهمت است، بلکه مرحوم شهيد در منية المريد با نوعي تعري