 هدايت کرد. و چون در آخر عمر خود ديد که ديگر اين مصلحت جايي ندارد و پرچم هاي ضلالت و طغيان ايشان اوج گرفته، و احزاب شيطان غلبه کرده اند، و ايشان دشمنان آشکار خداوندند، از ايشان تبري جست و ايشان را در عقايد باطلشان تکفير مي کرد، و من راه و روش او را بهتر مي دانم، و دست خطهاي وي در اين باره در نزد من است.»

«شما در بحار جايي را پيدا کنيد که مجلسي ثاني از خودشان حرف پخته اي در شرح روايتي گفته باشند (غير از تجزيه ترکيب نحوي و مباحث لغوي). ايشان از ملا صدرا در بحار از بعض المحققين ياد مي کنند. جايي را که ايشان مي گويد بعض المحققين، اگر مراجعه کنيد، مي بينيد که عبارت مال شرح اصول کافي ملاصدراست. در خيلي جاها هم مي گويد، قال بعض و عين عبارت ملاصدرا را مي آورد ولي اسم او را معمولاً نمي برد.»
از اين حرف ايشان معلوم مي شود که اصلا به بحار و بيانات علمي و تحقيقي مرحوم مجلسي مراجعه نکرده يا اصلا آنها را نفهميده اند و يا از روي تعصب و تقليد نابجا فقط از زبان برخي معاندان اسلام و دشمنان مرحوم مجلسي نظري را نقل نموده اند. در اين باره کافي است که ايشان تنها به کتاب سماء و عالم بحار مراجعه کنند تا هم قدرت استدلال و تبحر مرحوم مجلسي را ببينند، و هم به بطلان عقايد خود و اساتيد خود و حتي صدر الفلاسفه، در مسأله اعتقاد به قدم عالم آگاه شوند.

ملاصدرا شرح خود بر اصول کافي را نيز بر مبناي عقايد وحدت موجودي و جبر و ساير عقايد نادرست فلسفي و عرفاني خود نوشته است، لذا برخی در باره شرح ملاصدرا بر اصول کافي گفته­اند: «اول من شرحه بالکفر: ملاصدرا اولين کسي است که اصول کافي را به کفر شرح کرده است.»

شک نيست که مرحوم مجلسي گاهي سخنان برخي فلاسفه و عرفا را در بحار الانوار مي آورند، اما غالبا پس از اينکه سنخ حرفهاي ملاصدرا و هم فکران وي را نقل مي کنند، تصريح مي کنند که آنها مزخرفات و خرافات و خيالات و اوهام فاسد و سخيف است، چنان که مي فرمايند: «وأقول ما أشبه هذه المزخرفات بالخرافات و الخيالات الواهية و الأوهام الفاسدة... و ما قاله الحكماء و الرياضيون في ذلك فهو على الخرص و التخمين و الله الهادي إلى الحق المبين.»[93]

‏ ايشان حتي توضيحات فلسفي ميرداماد را ـ که استاد ملاصدرا و در مورد مطالب فلسفه خيلي با ملاحظه تر از او سخن مي گويد ـ توضيح و تحقيق بر مذاق هاي انحرافي شمرده، مي فرمايد: «فلعله رحمه الله حاول تحقيق الأمر على مذاق المتفلسفين و مزج رحيق الحق بمموهات آراء المنحرفين عن طرق الشرع المبين مع تباين السبيلين و وضوح الحق من البين و قد اتضح بما أسلفنا صريح الأمر لذي عينين و سنذكر ما يكشف أغشية الشبه رأسا عن العين‏.»[94]

و بعد از نقل مطالب فلاسفه و امثال ملا صدرا در مورد عالم مثال و اسما و صفات الهي، همه آنها را از خرافات صوفيه مي شمارند و مي فرمايند: «أقول هذه الكلمات مبنية على خرافات الصوفية إنما نورد أمثالها لتطلع على مسالك القوم في ذلك و آرائهم‏.»[95]

و در موردي ديگر که مطالبي را از اشخاصي مانند ملاصدرا به عنوان بعض المحققين نقل مي کنند مطالب ايشان را مطالب صوفيه، و مخلوطي از حق و باطل مي دانند و مي فرمايند: «أقول هذا من تحقيقات بعض الصوفية أوردناه استطرادا و فيه حق و باطل و الله الملهم للخير و الصواب‏.»[96]

«مجلسي ثاني در اعتقادات، به خاطر شرايط زمانه، در کشاکش عقايد پدرشان و گرايش هاي خودشان مرددند.»
صدور اين سخن از ناآگاه ترین مردم نيز انتظار نمي رفت چه اينکه مخالفت مرحوم مجلسي با فلسفه و متصوفه و وحدت وجوديان از روز هم روشن تر است.

·     تصوف بد و تصوف خوب!

«تصوف خوب داريم و تصوف بد. ما با تصوف بد مخالفيم.»
اگر منظور از تصوف خوب همان عقايد صحيح علما و فقها و متکلمان مکتب وحي و زهد شرعي و اشتغال به عبادت است که هيچ عالمي با اين مطلب مخالف نيست و لو اينکه اين نام گذاري غلط و حرام است، چنان که مرحوم شيخ حر عاملي مي فرمايند: «اگر اين مطلب جايز باشد پس انسان مي‌تواند بدون لزوم تقيه خود را کافر، يا يهودي، يا فطحي، يا حنبلي هم بنامد! اين مطلب تنها نام و اسم گزاري لفظي نيست بلکه نام گزاري معنوي و ديني‌اي است که مفاسد کلي‌اي بر آن مترتب مي‌شود. مضافا بر اين که اين وجه عين مصادره بوده و به طور آشکارا انکار حق است.»[97]

و اگر منظور از تصوف بد همان عقايد ايشان و اساتيدشان و امثال ايشان است، باز هم حرف درستي است چرا که عقايد ايشان از اساس آن خلاف ضروريات عقل و وحي است چنان که بارها شواهد مطالب باطل ايشان را آورده ايم.

·     تاريخ نهضت نقد نويسي بر صوفيه

«پس بنابر اين، علماي ما از قرن هفتم تا قرن يازدهم و شروع نهضت اخباري گري کاملاً با تصوف و حکمت و علوم عقلي همکاري و هماهنگي داشتند. شما در کتب ذريعه و ساير کتب کتاب شناسي حتي يک کتاب پيدا نمي کنيد که در اين دوره در نفي تصوف نوشته شده باشد. يعني تمام نهضت نقد نويسي بر تصوف از آخر قرن يازدهم و اوايل قرن دوازدهم شروع شده است.»
جريان غالب عالمان شيعي از آغاز و از زمان ائمه ـ عليهم السلام ـ جريان منتقد فلسفه و ضد فلسفه بوده است تا چه رسد به نقد تصوف! به استثناي دو مقطع. يکي مقطع صفويه؛ دوران ملاصدرا و ميرداماد که يک مقدار جريان گرايش به فلسفه در ميان پاره اي از علماي شيعي رشد پيدا مي کند. البته همان موقع هم جريان منتقد فلسفه و ضد فلسفه، مثل مرحوم مجلسي و ديگران به صورت جدي مقابل اين جريان بودند. حتي شيخ بهايي کاملا موضع ضدفلسفه دارد. مقطع ديگر هم روزگار ما است. يعني دوران چهار پنج دهه اخير که فلسفه در ميان حوزه و عالمان تشيع اين طور بسط پيدا مي کند. بنابراين اصلا انتقاد از فلسفه و مقابله با فلسفه اختصاص به جريان اخباريون ندارد. يعني علماي اصولي و اصوليون منتقد از فلسفه و ضد فلسفه به صورت اساسي داريم.

هرگز مبارزه عالمان مذهبى اسلام، خاصّه شيعه با صوفيان امرى تازه نبوده، بلکه جنگى ديرينه بوده که از قرن‌هاى پيشين بازمانده و بدين‌ عهد رسيده بود که صوفيان و کسانى از قبيل حسين ‌بن منصور حلّاج و شبلى و بايزيد بسطامى و... را کافر و ملحد دانسته بودند.

كليني به سند صحيح از سدير صيرفي روايت كرده است كه من روزي از مسجد بيرون مي آمدم و امام باقر عليه السلام داخل مسجد مي شد، دست مرا گرفت رو به كعبه كرد و فرمود: "اي سدير،مردم مامور شدند از جانب خداوند كه بيايند و اين خانه را طواف كنند و به نزد ما آيند و ولايت خود را بر ما عرض نمايند" سپس فرمود: اي سدير، مي خواهي كساني را كه مردم را از دين خدا، جلو گيري مي كنند به تو نشان دهم؟ آنگاه به ابو حنيفه و سفيان ثوري (از بانيان و رهبران بزرگ صوفيه) كه در مسجد حلقه زده بودند، نگريست و فرمود: اينها هستند كه بدون هدايت از جانب خدا و سندي آشكار، از دين خدا جلوگيري مي كنند، اگر اين پليدان در خانه هاي خود بنشينند و مردم را گمراه نكنند، مردم به سوي ما مي آيند و ما ايشـان را از جانب خدا و رسول خبر مي دهيم.

بلکه صوفيه در طول تار