يخ آنقدر جسور بوده اند که به حجت خدا امام رضا عليه السلام اعتراض مي کرده، و ايشان را محتاج تعليمات انحرافي خود مي دانسته اند.[98]

و با امام صادق عليه السلام به مناظره مي پرداخته اند.[99]

بسياري از دانشمندان و مورخان و نويسندگان غرب و حتي نويسندگان خود صوفيه تصريح کرده اند که: نامي از تصوّف در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نبوده و اين نام در اواخر قرن دوم هجري يا اندکي بعد از آن پيدا شده است.

و به گفته «کيوان قزويني» معروف به «منصور عليشاه» که خود مدت ها از جمله مشايخ صوفيه بود: «اول کسي که زير بار اين ننگ و بدعت رفت... ابو هاشم کوفي بود که رنجها به خود راه داد تا ارّاده صوفيه راه افتاد».

و هنگامي که ارتباط مسلمانان با فرهنگ هاي بيگانه، شدت يافت، دشوارتر و پيچيده تر شد، چيزي نگذشت که تصوّف تحت تاثير آشنايي مسلمانان با فرهنگ هند و ايران و بخصوص فرهنگ يونان قرار گرفت و به صورت چاره جويي براي متّحد شدن يا پيوستن با خدا يا شناخت او از طريق اشراق و تحت عنوان عرفان در آمد و تصوف به مذاهب باطنيان آميخته شد و بيش از پيش دشوار و پيچيده گشت و از آنچه مردم از معارف ديني مي شناختند، منحرف گرديد و خود به صورت مذهبي جداگانه بلکه مذهب هايي مورد اختلاف ِاختلاف کنندگان در آمد، متصوّفه سخناني گفتند که مورد انکار فقها و محدّثين و متکلمين قرار گرفت... پس از بني اميه، عباسيان بر سر كار آمدند ( 132هجري ) ولي آنها نيز راه امويان را ادامه داده، و براي استحكام پايه هاي حكومتشان به حربه هاي مختلف چنگ زدند. يكي از برنامه هاي آنها براي بقاي خود، به وجود آوردن محيطي مناسب براي بحث ها و جدل هاي عقيدتي دور از تعليمات معصومان عليهم السلام بود، تا با مطرح شدن عقايد اديان و مذاهب مختلف و جلسات مباحثه و مناظره، و از طرفي سر كوب كردن علماي واقعي، در عقايد مسلمين شك و شبهه ايجاد نموده و آنها را گروه گروه نمايند، و چنان که در تاريخ ملاحظه مي شود، اين سياست را به خوبي عملي کرده و توانستند مسلمانان را از محور اصلي دين يعني ائمه اطهار عليهم السلام متفرق نمـايند.

تصوف مخلوطي است كه از به هم آميختن تعاليم اسلام و معتقدات اقوام غير مسلمان از قبيل بودايي، مانوي، زرتشتي، هندي، صوفيان مسيحي، نو افلاطوني، كِنِوسي، زرواني و هرمسي به دست آمده است. و داراي مباني ديگري از قبيل حلول، اتحاد و فنا در ذات خداوند متعال است كه كاملاً مخالف عقايد مسلمانان بود، لذا نه تنها در شيعه، و نه تنها در اسلام، بلکه در تمام اديان مبارزه با فلسفه و عرفان وحدت موجودي تا چه رسد به تصوف! پيوسته اولين اشتغال علماي تمام اديان بوده است.

بديهي است که نقد بهائيت و وهابيت تنها از زماني شروع شده است که اين بدعت ها ظهور يا رواج پيدا کرده اند، همين طور نقد تصوف تنها از زماني ضرورت پيدا کرده است که اين بدعت ها در تشيع پيدا شده يا رواج پيدا کرده باشند، چرا که قبل از آن با توجه به قوت دين و ايمان و بيداري عموم شيعيان، و قدرتي که علماي اعلام در قلع و قمع ايشان داشته اند، تصوف در تشيع اصلا جايگاهي نداشته که نيازمند به نقد نويسي باشد. مطالعات و تحقيقات در احوال و تراجم و مشايخ صوفيه روشن مي نمايد كه تا قبل از روي كار آمدن دولت صفويه هيچ قطب صوفي را نمي توان پيدا كرد كه شيعه و پيرو اهل بيت بوده باشد.[100]

سوابق صوفيه نشان مي دهد كه صوفيان نخستين تماما سني مذهب هستند مثل جنيد بغدادي، ابوهاشم كوفي، منصور حلاج، ابو حلمان دمشقي، قطب الدين حيدر و... مولوي، با يزيد بسطامي، عطار، سنايي و... همه و همه سني هستند. بيرون از قلمرو تشيع، صوفيان چندان به دشوارى سر نمى‌کردند ليکن در آن جاى‌ها نيز هرگاه فرصتى نصيب عالمان مى‌شد با اهل خانقاه ستيزه‌ آغاز مى‌کردند چنان که در هند چند تن از سران تصوف به دست ايشان طعم مرگ چشيدند.

و البته از زمان ظهور يا رواج اين بدعت ها در نتيجه سياست هاي مرموز استعمارگران، بر خلاف مدعاي ايشان عالمان مکتب چه اصولي و چه اخباري، با شدت تمام به رسوا کردن ايشان پرداخته اند، به گونه اي که امروزه جز فريب خوردگان و بي خبران از اصول و مباني مکتب، و واماندگان از کاروان معارف قرآن و احاديث روشنگر امامان عليهم السلام کسي دلباخته ايشان نشده است.


جاسوس انگليسي همفر، مي نويسد: «آنچه وزارت مستعمرات انگليس به هنگام اعزام به شرق به من توصيه نمود عبارت بوده از گسترش همه جانبه مراکز درويش پروري همانند خانقاه‌ها، و تکثير و انتشار رساله ها و کتاب­هاي... مانند کتاب احياء العلوم غزالي، مثنوي مولوي، و کتاب­هاي محي الدين عربي...»[101]

تا هنگامى که عالمان مذهبى شيعه به قدرت تام خود در عهد صفوى دست نيافته بودند، صوفيان کم و بيش از تعرض آنان رنجى نمى‌ديدند اما ديرى نکشيد که با توان‌يابى اين دسته دشنام گفتن و نسبت دادن کفر و زندقه و الحاد بدانان و تأليف رساله‌ها و کتاب‌ها در ردّ تصوف و نکوهش صوفيان آغاز شد و اين درست مصادف بود با اوايل قسمت دوم از دوران پادشاهى صفويان. نفوذ علماي شيعه در دربار باعث گرديد كه شاه عباس به مخالفت با صوفيان برخيزد و سر انجام دست به قلع و قمع صوفيان زد و كار به جايي رسيد كه كسي جرات نداشت خودش را صوفي معرفي كند.

علت دوم براي کثرت نقد نويسي در دوران صفويه چيزي است که برخي محققان (جعفريان، رسول) ذکر کرده اند و آن اين است که:

«تصوف چيزي نبود كه ـ منهاي ويرانگري‌اش براي تمدن اسلامي ـ براي كسي ضرري داشته باشد. اين پديده نه براي توده‌هاي تنبل، نه براي شاهان پرمدعا و مطيع‌پروري مانند تيمور و نه گدايان شكم‌باره كه از اين خانقاه به آن خانقاه در پي مطبخي گرم بودند و با خوردن چند قاشق آش شكم خويش را سير مي‌كردند، هيچ ضرري نداشت... آنان نه مسووليتي مي‌شناختند، نه به بخش مادي تمدن توجهي داشتند و نه غيرتي براي دفاع از مرزها در وجودشان ريشه داشت. در اين دوره به جز مغولان كه آنان هم خارجي بودند، نه دولت بزرگي پديد آمد و نه بر ضد مغولان جنبشي سامان يافت. هرچه بود مشتي دولت ملوك‌الطوايفي بود كه حاصل كارشان آشفتگي بيشتر در امت متشتت اسلامي بود… دير زماني اين وضعيت ادامه يافت. مدرسه‌ها و مسجدها از ميان رفت و به جاي آنها خانقاه‌هاي چند منظوره كه نه تعليم و تربيت جدي در آن بود و نه عبادت مشروع و تعريف شده، ساخته شد. از قرن هفتم تا نهم جز به استثناء در شرق اسلامي يادي از مساجد بزرگ نيست. فقط مكتب هرات و سمرقند در عين حرمت تصوف، حرمت مسجد را، آن هم تا حدي حفظ كرد. در اين دوره غير از مشتي شعر و تاريخ و ادبيات صوفيانه كه در قالب زبان فارسي نوشته شده، ميراث عمده‌اي نداريم. هيچ اثر فقهي بزرگ پديد نمي‌آيد. اگر فقه مظهر عملي و مادي تمدن اسلامي باشد، مي‌توان دريافت كه تا چه‌اندازه رواج تصوف و افول فقه، توانست فتيله چراغ تمدن اسلامي را پايين بكشد… نفوذ عميق تصوف در خانقاه اردبيل مانع از پاگرفتن دولت بود، چون ماهي