ت دولت قدرت است و سياست، اما ماهيت تصوف، انزواست و زهد. كم‌كم خانقاه اردبيل از محراب فاصله گرفت و به تخت تمايل يافت. به همين مقدار و به صورت طبيعي از تصوف فاصله گرفت. براي رسيدن به قدرت چاره‌اي جز دوري از تصوف نبود. اما چه بايد مي‌كرد كه تصوف عصاي دستش بود. چندي تلاش كرد اين دو را حفظ كند اما به صرف تشكيل دولت، تناقض آغاز شد. مي‌بايست كشور را با فقه اداره مي‌كرد نه با زهد. فقه اهل عمل است و زهد صوفيانه فارغ از عمل. دين تصوف، به درد زندگي فردي مي‌خورد و وقتي هم صورت جمعي به خود مي‌گيرد به يك حزب منحط تبديل مي‌گردد در حالي كه فقه نظام‌ساز است. صفويان صوفي خيلي زود اين را درك كردند و به سرعت تصميم به تغيير مسير گرفتند. در اينجا بود كه صوفيان... به كنار رفتند و فقيهان صدرنشين و قاضي و شيخ‌الاسلام جايشان را گرفتند. طهماسب مي‌گفت: من فقط عالم جبل‌عاملي مي‌خواهم. عالمان ايراني مشتي... فلسفه و هيئت و نجوم مي‌دانند. اين‌ها به درد اداره مملكت نمي‌خورد.

پروسه‌اي كه طي آن تصوف جايش را به تشرع داد و متشرعه جاي متصوفه را گرفت، يكصد سال به درازا كشيد. چون هم مبارزه سياسي مي‌طلبيد و هم مبارزه فكري. اين مبارزه را از يك سو شاهان صفوي و از سوي ديگر عالمان و شيخ‌الاسلام‌ها، دنبال كردند. حركت كند بود، زيرا قزلباشان حافظ منابع جريان تصوف بودند. آنان قدرت سياسي و نظامي وافري داشتند. كوتاه كردن دست آنان به سادگي ممكن نبود. راههايي براي توافق براي يكصد سال تدارك شد اما مبارزه فكري از همان عصر نخست آغاز شد. هم محقق كركي ضد صوفيان نوشت و هم فرزندش شيخ حسن. آنان با قصه‌خوانان درافتادند و ابزار دست قزلباشان را خرد كرده و فرهنگ آنان را سست كردند... دهها كتاب و رساله بر ضد صوفيان نوشته شد و در اين كار فقيهان جبل‌عاملي پيشگام بودند. صد البته بايد شيخ بهايي را استثنا كرد كه شاه عباس را در بازگشت از سفر مشهد بر سر قبر بايزيد بسطامي مي‌برد. اما او هم فقيه دستگاه صفوي بود و دوش به دوش شاه عباس ريشه قزلباشان را از اساس برافكند. مجلسي اول و فيض هم تا زماني پيرو مكتب او بودند.

اينها همه يك روي سكه بود. روي ديگر سكه چه بود؟ روي ديگر آن بود كه صفويه با از ميان بردن تصوف تيشه به ريشه خود زدند. تا وقتي تصوف حاكم بود، آنان مرشد كل بودند اما حالا كه ريشه آنان در حال كنده شدن بود، شاهان نايب مجتهدان شده بودند و مجتهدان نايب امام زمان... جريان ضد تصوف هم از درون بر دولت صفوي فشار مي‌آورد و هم از بيرون. هم رنگ سياسي داشت و هم رنگ فرهنگي.

اكنون بايد پرسيد جايگزيني فقه به جاي تصوف اگر خللي در بنيادهاي دولت صفوي و عصبيت صوفيانه آن ايجاد كرد، چه مزيتي براي دولت صفوي داشت؟ نگاهي به درونمايه‌هاي فكري و تمدني صفويه نشان مي‌دهد كه اين‌ها آثاري از تصوف نداشت. اصولا صفويان بدون تصوف و پس از حذف آن، توانستند به زندگي مادي مردم توجه ويژه كنند و آثاري در هنر و معماري بيافرينند. با برافتادن كشكول گدايي صوفيانه بود كه تحركي در اصفهان پديد آمد و شهر يك ميليون نفري با صدها مدرسه و مسجد پديد آمد. با درآمدن لباس مندرس و كوتاه شدن ريش‌هاي انبوه و سر و روي اصلاح ناشده و حمام نارفته صوفيان بازاري و از ميان رفتن شعارهاي ضد علم و دانش و رونق گرفتن بازار مدرسه و تحصيل در اصفهان و تبريز و ديگر شهرها بود كه چيزي به نام تمدن صفوي شكل گرفت.

اينها در سايه تصوف نمي‌توانست پديد آيد. وقتي علامه مجلسي حلية ‌المتقين را در آداب و رسوم زندگي متناسب با شرعيات نوشت، حتي اگر در ذهنش نبود، به خودي خود با صوفي‌بازي‌هاي بازاري و مريدگرايي‌هاي جاهلانه مقابله كرد... ماجراي منازعه صوفيان و فقيهان كه قرن‌ها بود جريان داشت در روزگار صفوي هم وقت بسياري را گرفت و پرداختن به آن، اوراق زيادي را از دو طرف تيره كرد و انشقاق امت را فزوني بخشيد. صد البته كه فقيهان بر صوفيان غلبه كردند اما تصوف هم از ميان نرفت و بار ديگر در ميانه عصر قاجاري سربرآورد و داستانهاي خيراتيه و غيره را در پي داشت.»[102]

«چون ايام دهه فجر است و سالروز انقلاب اسلامي است، سزاوار است از کسي که به ما حق حيات داد و اين جلسات همه به برکت مجاهدات آن عالم رباني منعقد مي شود يعني بنيانگذار کبير جمهوري اسلامي و رهبر فقيدمان ياد کنيم که اگر مجاهدات و بينش عميق ايشان نسبت به فلسفه و عرفان نبود، معلوم نبود که امروز ما مجاز باشيم بنشينيم تاريخ فلسفه و عرفان بگوييم.»
رواج فلسفه امروز ما نتيجه کوشش هاي صاحب کتاب بداية الحکمة و نهاية الحکمة و الميزان، و شاگردان ايشان، و انجمن فلسفه شاه، و همکاري هاي همسر شاه با جاسوس فرانسوي هانري کربن است که همه اينها مربوط به دوره قبل از انقلاب است، نه کسي که تصريح دارد: اگر من هم به جاي آقاي بروجردي (که درس فلسفه آقاي طباطبايي در قم را تعطيل کردند!) بودم مانند ايشان عمل مي کردم!

«روزي امام درباره کثرت فلسفه خوانها در حوزه فرمودند، کي حوزه‌هاي علمي شيعه اين قدر فلسفه خوان داشته است؟ آيا اينها همه فلسفه را مي‌فهمند؟ فلسفه در طول تاريخ خود قاچاق بوده، و بايد به صورت قاچاق خواند، به خصوص در حوزه‌هاي علميه، نه اين قدر زياد و براي همه کس درس بگوئيد و اجازه بدهيد همه بيايند بنشينند، مگر همه اينها اهل هستند؟ کساني که شايستگي براي خواندن فلسفه دارند، به طوري که منحرف نشوند، کمند. بعد فرمودند: وقتي من در صحن معصومه عليها السلام حکمت درس مي‌گفتم حجره‌اي انتخاب کرده بودم که حدود هفده نفر جا داشت. عمدا چنان جايي انتخاب کرده بودم که بيشتر نيايند. به آنها که مي‌آمدند و افرادي خاص و شناخته شده‌اي بودند هم مي‌گفتم درس مرا بنويسيد بياوريد، اگر ديدم فهميده‌ايد، اجازه مي‌دهم بيائيد و گرنه شما نبايد فلسفه بخوانيد. چون مطالب را درک نمي‌کنيد و باعث زحمت خواهيد شد. هم زحمت خودتان و هم زحمت من! چون خواهيد گفت ما پيش فلاني فلسفه خوانده‌ايم. سپس فرمودند: اگر من هم جاي آقاي بروجردي و رئيس و سرپرست حوزه بودم از اين همه فلسفه گفتن، آنهم به اين زيادي و به صورت کاملا علني، احساس مسئوليت مي‌کردم. وضع حوزه براي فقه و اصول و حديث و تفسير و علوم ديني است. البته در کنار آن هم عده‌اي که مستعد هستند، مخصوصا اين روزها مي‌توانند با حفظ شرايط و رعايت وضع حوزه و مسئوليتي که فقيه مرجع مسئول وقت دارد، معقول بخوانند که کمک به علوم ديني آنها بکند، و بتوانند در برابر خصم مسلح باشند، ولي نه با اين وسعت و اين همه سر و صدا، از درس و بحث و نشر کتب فلسفه آنهم در حوزه.»[103]

اهل فن به خوبي واقفند که هيچ عالمي چنين سخناني را هرگز در مورد کتابي مانند شرح تجريد نمي گويد، با اينکه عمق مطالب کتاب تجريد از تمامي کتاب هاي فلسفي بالاتر است، چرا؟ زيرا بديهي است که نه تنها مطالب خلاف عقل و ضرورت مکتب وحي، نه تنها در اين کتاب پيدا نمي شود، بلکه عموم مطالب و مباني باطل و خلاف عق