َسَاوِيهِ مَسَاوِيَ وَ مَنْ كَانَتْ حَقَائِقُهُ دَعَاوِيَ فَكَيْفَ لَا تَكُونُ دَعَاوِيهِ دَعَاوِيَ»؛

خدای من کسی که خوبی هایش بدی باشد چگونه بدی‌هایش بدی نباشد و کسی که حقیقت هایش ادّعا باشد چگونه ادّعاهایش ادّعا نباشد.

«إِلَهِي حُكْمُكَ النَّافِذُ وَ مَشِيَّتُكَ الْقَاهِرَةُ لَمْ يَتْرُكَا لِذِي مَقَالٍ مَقَالًا وَ لَا لِذِي حَالٍ حَالًا»؛

خدای من فرمان نافذ تو و خواست غالب تو جای هیچ سخنی را برای گوینده ای و هیچ حالی را برای صاحب حالی نگذاشته است (همه در برابر حکم و فرمان نافذ تو و خواست قاهر تو لال شده اند و خود را باخته اند).

«إِلَهِي كَمْ مِنْ طَاعَةٍ بَنَيْتُهَا وَ حَالَةٍ شَيَّدْتُهَا هَدَمَ اعْتِمَادِي عَلَيْهَا عَدْلُكَ بَلْ أَقَالَنِي مِنْهَا فَضْلُكَ»؛

خدای من چه بسیار طاعتی که آن را به پاداشم و حالتی که آن را محکم نمودم ولی عدل تو اعتماد مرا بر آن ها خراب کرد بلکه این فضل تو بود که اینها را از من پذیرفت.

«إِلَهِي إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي وَ إِنْ لَمْ تَدُمِ الطَّاعَةُ مِنِّي فِعْلًا جَزْماً فَقَدْ دَامَتْ مَحَبَّةً وَ عَزْماً»؛

خدای من تو می دانی که گرچه اطاعت از من به گونه یک کار مستمر و محکم ادامه نیافته است ولی محبت اطاعت و عزم بر آن استمرار داشته است.

«إِلَهِي كَيْفَ أَعْزِمُ وَ أَنْتَ الْقَاهِرُ وَ كَيْفَ لَا أَعْزِمُ وَ أَنْتَ الْآمِرُ»؛

خدای من چگونه تصمیم بگیرم در حالی که مسلّط بر همه چیز هستی و چگونه تصمیم نگیرم در حالی که تو دستور می دهی.

«إِلَهِي تَرَدُّدِي فِي الْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ فَاجْمَعْنِي عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِي إِلَيْكَ»؛

خدای من چرخش من در آثار دوری دیدار را باعث می شود پس مرا با در خدمت بودنی که به تو برساند برای خودت گردآور.

«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ»؛

چگونه با چیزی که در اصل وجودش به تو نیازمند است، می توان بر تو استدلال کرد آیا برای غیر تو ظهوری هست که برای تو نیست تا او بتواند تو را ظاهر سازد.

«مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ»؛

چه زمانی تو غایب بوده ای تا نیازمند دلیلی باشی که بر تو دلالت نماید.

«وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ»؛

و چه زمان تو دور بوده ای تا اینکه آثار ما را به تو برساند.



«عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً»؛

کور باد چشمی که تو را مراقب خویش نبیند و زیان بار باد سودای بنده ای که تو از محبت خویش برای او بهره ای قرارنداده‌ای.

«إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ فَارْجِعْنِي إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَايَةِ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الِاعْتِمَادِ عَلَيْهَا إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ»؛

خدای من، تو دستور داده‌ای که به آثار رجوع کنیم پس مرا به سوی خویش با پوشش انوار و راه یابی به بینایی بازگردان تا به سوی تو از آثار بازگردم آن‌گونه که نزد تو آمدم در حالی که نهانم از توجّه به آثار محفوظ مانده باشد و همّتم از تکیه به آثار فراتر آمده باشد. تو بر هر چیزی توانایی.

«إِلَهِي هَذَا ذُلِّي ظَاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ هَذَا حَالِي لَا يَخْفَى عَلَيْكَ»؛

خدای من این ذلّت من است که در پیشگاه تو روشن است و این حال من است که بر تو پوشیده نیست.

«مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَيْكَ وَ بِكَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ فَاهْدِنِي بِنُورِكَ إِلَيْكَ وَ أَقِمْنِي بِصِدْقِ الْعُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ»؛

از تو می طلبم رسیدن به تو را و با تو بر تو استدلال می کنم پس مرا با نورت به سویت هدایت کن و مرا به بندگی کردن صادقانه در پیشگاهت به پادار.

«إِلَهِي عَلِّمْنِي مِنْ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ وَ صُنِّي بِسِرِّكَ الْمَصُونِ»؛

خدای من از دانش نهان نگاه داشته خود به من بیاموز و با پوشش محفوظ خودت مرا حفظ نما.

«إِلَهِي حَقِّقْنِي بِحَقَائِقِ أَهْلِ الْقُرْبِ وَ اسْلُكْ بِي مَسْلَكَ أَهْلِ الْجَذْبِ»؛

خدای من با حقیقت های مقربان خودت مرا تثبیت نما و مرا به راه کسانی که جذب تواند، ببر.

«إِلَهِي أَغْنِنِي بِتَدْبِيرِكَ لِي عَنْ تَدْبِيرِي وَ بِاخْتِيَارِكَ عَنِ اخْتِيَارِي وَ أَوْقِفْنِي عَلَى مَرَاكِزِ اضْطِرَارِي»؛

خدای من با تدبیری که تو برایم می کنی مرا از تدبیر خودم بی نیاز کن و با انتخابی که تو برای من داری مرا از انتخاب خویش بی نیاز فرما و مرا بر مواقف اضطرارم واقف فرما.

«إِلَهِي أَخْرِجْنِي مِنْ ذُلِّ نَفْسِي وَ طَهِّرْنِي مِنْ شَكِّي وَ شِرْكِي قَبْلَ حُلُولِ رَمْسِي»؛

خدای من مرا از ذلّت و خواری نفسم بیرون آور و از شک و شرکم پیش از ورود به قبرم پاکم ساز.

«بِكَ أَنْتَصِرُ فَانْصُرْنِي وَ عَلَيْكَ أَتَوَكَّلُ فَلَا تَكِلْنِي وَ إِيَّاكَ أَسْأَلُ فَلَا تُخَيِّبْنِي وَ فِي فَضْلِكَ أَرْغَبُ فَلَا تَحْرِمْنِي وَ بِجَنَابِكَ أَنْتَسِبُ فَلَا تُبْعِدْنِي وَ بِبَابِكَ أَقِفُ فَلَا تَطْرُدْنِي»؛

از تو یاری می طلبم مرا یاری نما و بر تو توکّل می کنم مرا رهایم نساز و از تو می خواهم مرا ناامید مساز و به فضل تو رغبت دارم مرا محروم مساز و به جناب تو خودم را منتسب می سازم مرا دورم مساز و بر در تو می ایستم مرا طرد مکن.

«إِلَهِي تَقَدَّسَ رِضَاكَ أَنْ تَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْكَ فَكَيْفَ يَكُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنِّي»؛

خدای من خشنودی تو مقدس و پاک است که علتی برایش از تو باشد پس چگونه علتی از من برای آن باشد.

«إِلَهِي أَنْتَ الْغَنِيُّ بِذَاتِكَ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ فَكَيْفَ لَا تَكُونُ غَنِيّاً عَنِّي»؛

خدای من تو به ذاتت بی نیازی از اینکه سودی از خودت به تو برسد پس چگونه بی نیاز از من نباشی.

«إِلَهِي إِنَّ الْقَضَاءَ وَ الْقَدَرَ يُمَنِّينِي وَ إِنَّ الْهَوَى بِوَثَائِقِ الشَّهْوَةِ أَسَرَنِي فَكُنْ أَنْتَ النَّصِيرَ لِي حَتَّى تَنْصُرَنِي وَ تُبَصِّرَنِي وَ أَغْنِنِي بِفَضْلِكَ حَتَّى أَسْتَغْنِيَ بِكَ عَنْ طَلَبِي»؛

خدای من قضا و قدر مرا آرزومند می سازد و هوای نفس همراه با بندهای شهوت مرا به اسیری گرفته اند پس تو یار من باش تا مرا یاری دهی و بینایی بخشی و مرا با فضلت بی نیاز ساز تا به واسطه تو از طلب و پی گیری خودم بی نیاز شوم.

«أَنْتَ الَّذِي أَشْرَقْتَ الْأَنْوَارَ فِي قُلُوبِ أَوْلِيَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّد