بی تردید برداشت شما حضرات از واژه بومی نیز همان سنّت است، اما مقصود مقام معظم رهبری بی شک غیر از این است.

واژه سنت حاکی از یک واقعیت است که در جامعه به طور عینی و عملی وجود داشته باشد و آقایان به معنی و مفهوم لفظی که به کار می برند کاملاً آشنا هستند و می دانند که چه می گویند و یک تصور کاملاً شفاف از آن چه می گویند، در ذهن دارند. بنابراین مرادشان واقعیتی است که در تاریخ جامعه ما وجود و حضور عینی داشته است. و اشتباه و خطای بزرگ در همین نکته است که موجب خواهد شد «از چاله در آمده و به چاه بیفتیم».

علوم انسانی سنتی ما در عینیت جامعه مان، و یا دست کم اصول و مبانی و حتی کلیات این علوم در جامعه و سنت ما چه بوده است؟ هر چه به تاریخ و به دیروز و امروزمان می نگریم چیزی در این باره مشاهده نمی کنیم مگر آن چه جناب آقای دکتر سروش در کتاب «تفرّج صنع» آورده است؛ ابتدا ما را دارای اصول و مبانی علوم انسانی معرفی کرده، سپس آن چه را که به نظرش علوم انسانی ما است در مقابل علوم انسانی غرب قرار داده و به مقایسه پرداخته و سنت ما را محکوم و غرب را حاکم کرده است.

بی گمان آن چه در نظر حضرات هم هست همان بینش دکتر سروش است. زیرا در سنّت عینی ما غیر از آن چه غرب آورده چیزی وجود ندارد.

ممکن است حضرات با نیّت خدمت و نیز قربةً الی اللّه راه سروش را نروند، بلکه اولاً آن چه را که در سنت عینی ما بوده حکّ و اصلاح کرده و به صورت پیراسته و ویراسته در آورند، ثانیاً با دید مثبت به این عینیات در سنت بپردازند و جنبه های خوب آن را فراز کرده به عنوان پایه های اساسی علوم انسانی قرار دهند و بدین سان علوم انسانی غربی را بومی سازی کنند.

اما این سنت ما هم ماهیتش روشن است و هم امتحانش را پس داده است:

ماهیت: آن چه بر عینیت سنت ما در این عرصه گذشته و دکتر سروش آن را به طور متجمّع در مقابل علوم انسانی غرب قرار داده و با علوم غربی مقایسه کرده، چیزی نیست غیر از اصول و مبانی فرهنگ ایران سنّی، که از مولوی سنّی، بایزید سنّی و... گرفته شده و نیز حدیث هائی که صوفیان جعل کرده و براساس آنها مانور معارفی داده و طوری آنها را رواج داده اند که حتی به فرهنگ جامعه نیز تبدیل شده است.

حتما می پرسید این فرهنگ سنی چه عیب و نقصی دارد؟ امیدوارم شامّه آقایان فوراً به مسئله «وحدت شیعه و سنی» منعطف نشود و بنده را به مخالفت با آن متهم نکنند. خود فرهیختگان برادران سنی کاملاً توجه دارند که متون دینی (حدیثی) شان از هر نوع «تبیین» خالی است؛ متون حدیثی شان فقط و فقط به احکام فقهی منحصر است که در خلال آن گاهی حدیث های اخلاقی نیز یافت می شود. نه احادیث کیهان شناسی دارند، نه انسان شناسی، نه روان شناسی، نه جامعه شناسی و نه نظام اقتصادی و... و به همین دلیل جامعه برادران سنی و اندیشمندان شان هرگز در صدد تأسیس علوم انسانی بر اساس مبانی خودشان بر نیامدند زیرا می دانند که فاقد چنین مبانی ای هستند.

در حقیقت زمینه رشد و همه گیر شدن تصوف در میان برادران سنی به همین دلیل است که هنوز پنجاه سال از هجرت نگذشته بود، تصوف آمد و در پایان قرن اول این خلأ را به حدی اشباع کرد که کنجکاوی بشر و  پرسش های اساسی که به ذهن هر متفکر خطور می کرد را کاملاً (از نظر کمی) پاسخ داد، به حدی که هیچ پرسشی نیست مگر این که پاسخ آن در متون صوفیان داده شده است ، به ویژه در آثار مولوی.

اما در متون حدیثی شیعه احادیث تبیینی چندین برابر احادیث فقهی است و جالب این که حدیث های فقهی شیعه در عین فقهی بودن هر کدام به یکی از علوم انسانی توجه داشته و مربوط است و به همین دلیل تصوف نتوانست تا قرن هفتم هجری به جامعه تشیع نفوذ کند. زیرا اندیشمندان شیعه نیازی به تعاریف خیال پردازانه صوفیان نداشتند.

اگر مراد حضرات از «سنّت» همین است که هنوز هم در جامعه ایرانی رواج دارد و متأسفانه به شدت به ترویج آن پرداخته می شود که هست، این همان سنّت برادران سنی است. بهتر است ما نیز مانند آن ها واقعیت را بپذیریم و در صدد تأسیس علوم انسانی بر مبانی این سنت برنیاییم، چرا که بی تردید مصداق «از چاله در آمدن و به چاه افتادن» خواهد بود.

در این مسئله باید از غرور افراطی پرهیز کرده دقیقاً بدانیم که دست اندرکاران و متخصصان و محققان علوم انسانی در جامعه مصر، لبنان و برخی دیگر از کشورهای سنّی، اگر عالم تر و محقق تر از ما نباشند، کمتر از ما نیستند. چرا که همیشه علوم غربی پیش تر به دست آنان رسیده و سپس به دست ما. آنان به خوبی دریافته اند که چنین کاری به جائی نمی رسد و به همان علوم انسانی غربی بسنده کرده اند و اگر گوشه ای کوچک یا یک مسئله جزئی تر در آن میان یافته اند که با آیه ای از قرآن سازگار است در سر کلاس یا در مقاله ای به آن آیه اشاره ای کرده اند. همان کاری که ما نیز امروز می کنیم و در این بستر غیر از این راهی نیست.

سنّت ما امتحانش را پس داده است؛ این سنّت که در خدا شناسی به «انسان خدائی» معکوس و در واقع به «انسان علیه انسان»، و به هستی شناسی هپروتی می اندیشد، و همه چیز را وارونه کرده و خرافات را در بیان های زیبا و دلنشین جایگزین اصالت ها نموده است، چه ارزش علمی دارد تا مبنای علوم انسانی شود؟

مگر همین علوم انسانی سنّتی نبود که جامعه مسلمانان را عقب مانده و جامعه غربی را بر ما مسلط کرد؟! مگر همین خمودی ها و صوفیانه اندیشی ها نبود که امت را از شتابی که پیامبر صلی الله علیه و اله به آن داده بود، باز داشت؟! چرا تاریخ را نمی بینیم؟! چرا در تاریخ گذشته مان جامعه شناسی نمی کنیم؟! چرا هیچ جامعه شناسی در زمینه «عوامل سقوط ایران به دست مغول» فعالیتی نمی کند؟ چرا کسی در چرائی «عدم توجه مسلمانان به اکتشافات، اختراعات، ابتکارات» کار علمی انجام نمی دهد؟ اگر کسی از ما به تاریخ علوم توجه کند اولاً کاری با عرصه جامعه اسلامی ندارد، ثانیاً اگر به آن توجه کند صرفاً به صورت تاریخ توصیفی عبور می کند بدون کوچک ترین تحلیل جامعه شناسانه.

به عنوان مثال، برترین، فرازترین و مبرزترین شخصیت سنت مذکور، ابن سینا است که «شفا»یش «قانون»ش را خفه کرده است. ابن سینا به عنوان نویسنده قانون، به درد جامعه می خورد و امروز هم می خورد. متأسفانه قانون او را کنار گذاشتند و به شفای او پرداختند، کتاب شفا که نه ذره ای برای دنیای مردم فایده دارد و نه برای آخرت شان.

عده ای من را متهم می کنند که نسبت به بزرگان پیشین گستاخی می کنم. من نیز آنان را متهم می کنم که: تا زمانی که به دامن گذشتگان تان چسبیده اید به جائی نمی رسید، اگر آنان مفاخر ما هستند باید درک کنیم که مفاخر تاریخی ما هستند نه مفاخر امروزی.

اکنون می خواهید علوم انسانی را بر اساس مبانی انسان شناسی ابن سینا یا مولوی تدوین کنید، مبانی ای که امتحانش را پس داده است؟ اشتباه در همین نکته است که امروز به دنبال شخصیت هائی که به تاریخ پیوسته اند می رویم؛ گوش و مغز مردم و کودکان را نیز با نقل ها و مداحی های آنان پر ک