رده ایم، بخشی از جامعه و اندیشمندان ما غرب زده اند و بخش دیگر در خرافات این «سنت» غوطه ور. و جالب این که هر دو در یک نکته با هم توافق دارند. غرب زده ها نه تنها سران این سنّت ویرانگر را مردود نمی دانند، بلکه با همه رئالیست بودن شان آنان را تأیید می کنند، زیرا که معبودهای غربی شان چنین می خواهند تا مبادا از خواب بیدار شویم.

دکتر سروش این علوم انسانی سنتی ما را به خوبی و به حق معرفی کرده است اما او در آن کتاب فراموش کرده که بگوید همه بدبختی ها و نکبت های جامعه اسلامی از همان سنت ناشی شده است.

اینک حضرات می خواهند چه کار کنند؟ اکنون که اندکی جوامع اسلامی به ویژه جامعه ما به خود آمده می خواهند از نو ما را دچار همان علوم انسانی و فرهنگ برخاسته از آن بکنند تا این بار شمال افریقا را مانند اندلس (اسپانیا) از دست بدهیم؟ یا ایران را از نو به مغول زمان بسپاریم؟ ارتجاع اندر ارتجاع.

انسان شناسی: حضرات باید بدانند (و می دانند) که غربیان کار عظیمی در علوم انسانی انجام داده اند. این پنیر دانمارکی نیست که مثلاً فلان کدبانو آن را به صورت پنیر لیقوان در آورد و به خورد خانواده اش بدهد. این علوم مبانی دارد مبانی ای که چند قرن مورد بحث و تحقیق قرار گرفته اند.

غربیان مبانی سنتی ما را بهتر از ما می شناسند و می شناختند و به دلیل ماهیت تخدیری و افیونی آن ها، آن ها را کنار گذاشتند. حتی از ابن سینای ما کتاب قانون را در آغوش محبت گرفتند اما کتاب شفای او را به پشیزی نخریدند، در پاریس بیمارستانی به نام او ساختند اما در عرصه فلسفه جایگاهی به او ندادند.

همه چیز در علوم انسانی به انسان شناسی بر می گردد؛ حضرات می خواهند چه کنند آیا به فیکسیسِم همان «سنّت» بر می گردند؟ و از نو به آدم خلق السّاعه ای و مجسمه ای معتقد می شوند یا تصمیم دارند در این مسئله به سنت مورد نظرشان عاصی شده و به ترانسفورمیسم غربی درباره انسان مهر تأیید بومی بزنند. آیا ترانسفورمیسم بومی است؟ حضرات باید بهتر بدانند که جان مسئله در همین نکته است؛ بی تردید باور به ترانسفورمیسم و «حیوان بودن انسان» بهتر از باور به فیکسیسم است که دستکم منافع مادی دنیوی داشته و دارد.

وقتی که کتاب «تبیین جهان و انسان» را پس از سال ها تدریس در حوزه و دانشگاه تدوین کردم و به برخی از دست اندرکاران علوم انسانی فرستادم، غرب زدگان که رابطه ای با قرآن و حدیث ندارند اعتنائی به آن نکردند و آنان که با قرآن و حدیث آشنائی دارند به دلیل همان سنت گرائی (که سنت بودائی صوفیان و ارسطوئیان است) و گرایش به همان سنّت نکبت آور که تاریخ مسلمانان را به سیاهی کشانیده است، توجه لازم را به آن نکردند. هنوز هم حتی تکلیف فردی خودشان را با فیکسیسم توراتی و ترانسفورمیسم غربی تعیین نکرده اند تا چه رسد به این که در «بومی سازی علوم انسانی» کاری از دست شان برآید.

انسان چیست؟ غرب در پاسخ این پرسش با جمله «انسان حیوان است» خودش را آسوده کرده و دستکم فرد و جامعه را از بلاتکلیفی در آورده است. تعیین تکلیف حتی به غلط، نیز بهتر از بلاتکلیفی است. فرد و جامعه بلاتکلیف به حکم طبیعت و عقل محکوم به اسارت و سلطه پذیری است.

اگر بناست علوم انسانی را بر اساس همان «سنّت» بومی سازی کنید شما را به خدا بگذارید همان علوم انسانی غربی که امروز خود غرب را به بن بست کشانیده سر جای خودش بماند. زیرا همان طور که این علوم غربیان را چند قرن بر جوامع دیگر مسلط کرده و اکنون به بن بست رسانیده، اکنون نوبت ماست که به قول آن مرد از ناخن پا تا موی سر غربی شویم و در جریان «آسیاب به نوبت» به وسیله همین علوم بر دیگران مسلط شویم، گرچه در این صورت هم دین مان را از دست خواهیم داد و هم روزی به بن بست خواهیم رسید و باز دیگران بر ما مسلط خواهند شد.

غربیان گفتند: انسان حیوان است. و بر این اساس «جامعه» را یک پدیده مولود آگاهی افراد دانستند نه پدیده ای که ریشه در ذات انسان دارد. و همین طور پدیده ای به نام «خانواده»، و پدیده ای بنام اخلاق، و... همه را اعتباری، قرار دادی، مصلحت اندیشی با عقل غریزی، دانستند که امروز تاوانش را می پردازند.

من نمی دانم (و به عنوان شاگرد حضرات می پرسم) آقایان می خواهند چه کنند؟ آیا انسان حیوان نیست پس چیست؟ انسان همان است که مولوی، عطار و... گفته اند- ؟ احیای مجدد اینان مصداق ارتجاع اندر ارتجاع است و مصداق آزموده را آزمودن است.

(وقتی که لشکر مغول به دروازه نیشابور رسید عطار به استقبال سرباز مغول رفت و خطاب به او گفت: ها... فکر می کنی تو را نمی شناسم؟ هر زمان به شکلی در می آئی. اینک به شکل تاتار آمده ای که جانم را بگیری؟ بگیر این جان من و این هم تو. سرباز مغول با شمشیرش بر سرش کوبید و عطار که دشمن را خدای خود می دانست کشته شد).

و اگر بفرمائید انسان حیوان نیست و در صدد پالایش سنّت تان بر آئید، کاملاً بدانید که این سنّت نکبت بار قابل پالایش نیست. و چنین پالایشی بر همان «بلاتکلیفی» خواهد افزود. چرا جامعه علمی ما دچار شکاف عمیق شده است؛ شکافی که اظهر من الشمس است و این همه شکاف های اخلاقی و حتی دینی و سیاسی منشائی غیر از آن ندارد. پالایش سنّتِ پر از اغلاط اساسی و پایه های خرافی، وضع را بدتر خواهد کرد.

پیشنهاد: لطفاً دست از این سنت بردارید و بگذارید مولوی ها و عطارها و جامی ها در فرهنگ ما همان مقام «گوته» را در فرهنگ غربی داشته باشند. یافته های آنان را مبانی علوم انسانی بومی نکنید و بروید به حضور قرآن و اهل بیت علیهم السلام. هی شعار ندهید خداوند از روح خودش در انسان دمیده است، خداوند اساساً روح ندارد. او خالق روح است. آیه را صوفیانه معنی نکنید. همین قدر که رادیو و تلویزیون و جراید این گونه خرافات ضد علمی را رواج می دهند کافی است. بروید و ببینید قرآن و اهل بیت علیهم السلام چه می گویند؟ خلقت آدم را چه طور تبیین می کنند؟ گیاه یک روح دارد، حیوان دو روح و انسان سه روح. روح نباتی ، روح غریزی و روح فطرت.

می دانم به محض شنیدن این سخن خواهید گفت در این صورت مسئله پیچیده تر می شود. اثبات این مدعا مشکل است. اما اگر به سراغ قرآن و اهل بیت علیهم السلام بروید خواهید دید که نه پیچیده است و نه مشکل، خیلی علمی و بسی دلچسب و مستدل به ادلّه تجربی نیز هست.

در این صورت خواهید دید تعریف جامعه و منشأ آن، تعریف خانواده و منشأ آن، تعریف تاریخ و موتور محرکه آن، تعریف اخلاق و منشأ آن، منشأ لباس، حتی منشأ گریه و خنده که مختصّ انسان هستند، چیست. به ویژه تعریف «عقل» و «رفتار عقلانی». و مهم تر از همه منشأ زبان را در ذات انسان خواهید شناخت.

به ویژه خواهید دید که مشکل غربیان و آن اصل اصیل که برای شان شناخته نشده و آن حلقه مفقوده شان چه بوده است و چرا با آن همه کار عظیم که در علوم انسانی انجام داده اند امروز به بن بست رسیده اند و مسائل مهم دیگر.

و اما فرمایش جناب دکتر آيت اللّهی: (شبکه خبر سیما، دوشنبه 20/7/88) ایشان فرمودند: «... رفاه مادی 