ریم که ائمه علیهم‌السلام را سبل هدایت و اعلام هدایت معرفی می‌کنند و در بعضی روایات نیز به صورت خیلی دقیق آمده است که اساساً اگر کسی به امام نرسد اصلاً به حقیقت توحید نرسیده است و توحید فقط از طریق امام ممکن است. همان‌طور که در زیارت جامعه و در روایات دیگر هم آمده است. روایت خیلی عجیبی است که می‌فرماید: هیچ کس به توحید نمی‌رسد جز از طریق ایشان. در دعایی که مربوط به زمان غیبت است می‌خوانیم، «اللّهم عرّفنی نفسک فاِنّک اِنْ لَمْ تُعَرَّفْنی نفسَک لَمْ أعْرِفِ رسولَک. اللهم عَرَّفْنی رسولکَ فإنَّک إنْ لَمْ تُعَرَّفنی رسولَک لَمْ أعرف حُجَّتَک. اللّهم عَرِّفْنی حُجَّتَک فَإنَّک إنْ لَمْ تُعَرَّفنی حُجَّتِک ظَلَلْتُ عن دینی». در این دعا نکتة خاصی هم وجود دارد که جالب است و می‌فرماید: عَرِّفنی نفسَک و به توحید اشاره می‌کند و معلوم می‌شود که معنای توحید مقدم است بر همه چیز. در عین اینکه رسیدن به حجت خدا اصل است و اگر او نباشد ضلالت و گمراهی است و شناخت او را متوقف بر شناخت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله کرده و شناخت ایشان را بر شناخت خداوند متوقف کرده است، تفسیر این دعا به حسب ظاهر کمی مشکل است. ولی خلاصه‌اش اینست که توحید و ولایت در عالم واقع یک حقیقت و یک سیر است و کسی بدون ولایت به توحید نمی‌رسد کما اینکه تا انسان موحد نشود به توحید عینی و وجودی، حقیقت ولایت را در نخواهد یافت. روایات خیلی عمیق و دقیقی وجود دارد که اگر بخواهیم توضیح کامل و شاملی راجع به این روایات بدهیم، نمی‌تواند مشعر بر معنای ظاهری امامت باشد.[[4]] چون اگر فقط معنای ظاهری امامت مورد نظر باشد، مشکلات زیادی ایجاد می‌کند. همة مردم که امام را نمی‌شناسند و اساساً معرفت خداوند برای آنها چگونه است و اینکه اگر کسی امام را نشناسد معرفت خداوند برایش امکان ندارد یعنی چه؟ مخصوصاً در عبارتی از نهج‌البلاغه که حضرت می‌فرماید «اِنَّ الائمة قُواَّمُ الله علی خَلْقِه و عُرَفاءُهُ علی عباده، لایَدْخُلُ الجَنَّةَ إلاّ مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوه، ولایَدْخُلُ النّارَ إلاّ مَنْ أنْکَرَهُمْ و أنْکَرُوه»[5] یعنی: «همانا امامان، مدبّران امور امت از جانب خدا و به پادارندگان امر الهی در بین آنها هستند و سرپرستان ناظر و گزارشگر امور خلایق به خداوندند، هیچ کس بدون اینکه آنها را بشناسد و بدون اینکه امامان او را بشناسند داخل بهشت نمی‌شود و هیچ‌کس وارد جهنم نمی‌شود مگر آنکه انکار امامان را می‌کند و امامان نیز معرفت و وجود او را انکار می‌کنند» این روایت را با این اطلاق و عمومی که نسبت به همة زمان‌ها و مکان‌ها و انسان‌ها از هر مذهب و مرامی دارد، هرگز به حسب معنای ظاهری نمی‌توان تفسیر کرد و کسی اگر به معنای ظاهری اکتفا کند صرف‌نظر از اشکالات عدیده راه به جایی نمی‌برد، دانستن خصوصیات ظاهری ائمه علیهم‌السلام چه فایده‌ای در سیر توحیدی انسان خواهد داشت؟ اینکه مثلاً بدانیم امیرالمؤمنین کیست، این شناخت چه معرفت توحیدی به ما خواهد داد؟ آیا اگر کسی شیعه بود و ظاهراً امام را شناخت، کارش درست است ولی اگر یک عالم کامل هم بود ولی شیعه نبود کارش درست نیست؟[[6]] اگر بخواهیم معنای جامعی کنیم که همة این روایات را در بربگیرد، آن معنا، حقیقت تکوینی امامت و ولایت است. برای تفسیر بهتر این روایت به توضیحات اینجانب در این باره در مقدمة مبسوطی که بر کتاب «آیت‌ الحق»[7] نوشته‌ام، می‌توان مراجعه کرد. امام در تشیع یک معنای خیلی عمیقی دارد. نه فقط معنای ظاهری که بگوییم ایشان وصی پیامبر بودند.

سمات: البته این کمترین مرتبه امامت است و بدون اعتقاد به این مرتبه نوبت به مراتب بعدی نمی‌رسد.

غفاری: بله این معنای حداقلی خود معلول و نتیجة آن مقام باطنی و تکوینی امامت است. حقیقت امامت و اساساً علت قائل شدن به معنای وصایت، آن معنای باطنی یعنی ولایت است. یعنی اینکه خداوند به نص، امیرالمؤمنین و سایر ائمه اطهار را توسط پیامبر اکرم معرفی کرده‌اند و نیز هر امامی توسط ائمه بعدی، معرفی شده است به دلیل ارائه آن حقیقت باطنی به مردم است. حتی در بین عموم مردم از شیعیان هم تشیع به معنای جامع آن کاملاً روشن نیست. و لو اینکه همه هم شیعه هستند، یک تشیع تاریخی است و همه آن را می‌فهمند. اینکه بگوییم بعد از پیامبر اکرم وصایت با امیرالمؤمنین است، این اقل مراتب تشیع از نظر اعتقادی است. ولی این روح و حقیقت تشیع نیست. وقتی ما با یک اهل سنّت صحبت می‌کنیم، او می‌گوید، (البته منظورم اینست که او به فطرت عقلی می‌تواند بپرسد و بگوید) به چه دلیل شما می‌گویید که باید علی علیه‌السلام خلیفه پس از پیامبر می‌شد ؟ اگر ما بگوییم طبق نص؟ می‌گوید چرا نص؟ مگر حکومت سلطنتی است و چون ایشان داماد پیامبر و پسرعمویشان بوده است او را به عنوان وصی انتخاب کرده است؟ اگر راجع به علی علیه‌السلام این‌گونه بوده است، فرزندانش چرا؟ آیا وراثت در اسلام مهم است؟ اینکه با عقل و منطق جور درنمی‌آید. یعنی باید دید منطق نصّ چیست؟ علت و قاعده این قضیه چیز دیگری است. قاعده‌اش این است که امام باید مثل پیامبر باشد. در آیة معروفی که شیعیان به آن استدلال می‌کنند: «اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» و به حق استدلال می‌کنیم و می‌گوییم، هم به حسب ظاهر آیه استدلال می‌کنیم و هم برهان عقلی در این مورد هست. ظاهر آیه می‌فرماید «و اولی‌الامر منکم» یعنی اطاعت اولی الامر و رسول را با واو عطف کرده است یعنی هر دو یک نوع اطاعت است. اطاعت خداوند را جدا گفته است که همان وحی است و اطاعت رسول، جدای از آن است. اطاعت از رسول خدا، اطاعت از سنت اوست: «و لکم فی رسول‌الله اسوه حسنه». پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ملاک هدایت است. نه فقط از این باب که وحی را بیان می‌کند. همین ملاک در مورد اولی‌الامر هم هست. و چون با هم آمده است باید در این ملاک اشتراک داشته باشند. هرکسی نمی‌تواند جای پیامبر را بگیرد. شئونی را که خود قرآن برای پیامبر بیان کرده است «قل ان کنتم تحبون الله فاتّبعونی یُحبِبْکُم الله» است. خداوند به پیامبر می‌فرماید بگو: اگر شما خدا را دوست دارید از من تبعیت کنید تا خدا شما را دوست داشته باشد. حد وسط این قیاس تکرار نمی‌شود. معنای این سخن چیست که اگر خدا را دوست دارید از من تبعیت کنید؟ همان‌طور که ملاک محبت خدا و رسول یکی است ملاک اطاعت رسول و خداوند نیز یکی است. همة حقایق الهی را که خداوند می‌خواهد در عالم برای بندگانش متجلی شود، در شخص رسول اکرم متجلی است. ایشان مظهر تام و تمام تحقق تمام اسمای حسنای الهی است. چون این‌طور است، اطاعت از او اطاعت از خداوند است. یعنی ملاک تکوینی وجود دارد. پیامبر یک ضبط صوت نیست که فقط وحی را تکرار کرده باشد. اختلاف شیعه و سنی بر سر همین است. حقیقت تشیع این معناست. بقیه همه از لوازم این معناست. شیعه در زمان خود پیامب