ر و قبل از مسئلة جانشینی ایشان، شیعه بوده است. خود امیرالمؤمنین و یاران خاص ایشان شیعه بوده‌اند. زیرا آنها پیامبر اکرم را به عنوان ولی کامل خدا و مظهر تامّ و تمام اسمای الهی می‌دانستند، نه به عنوان شخصی که فقط به او وحی شده است، والا عمر هم ظاهراً تبعیت می‌کرد. مکرر در روایات اهل سنت آمده است که وقتی پیامبر مطلبی را می‌گفتند، عمر می‌گفت، این وحی است یا از خودت می‌گویی. این تعریض به پیامبر بود. یعنی اینکه اگر از خودت می‌گویی، بی‌خود می‌گویی. اگر وحی است ما قبول می‌کنیم. این حرف را کسی می‌زند که برای پیامبر به عنوان یک انسان کامل و ولی اعظم الهی محلی از اعراب قائل نیست. می‌گوید ما شما را فقط به عنوان رسول قبول داریم.
سمات: در بعضی از آیات خلاف این توصیف شما آمده است. کسانی پیش رسول‌الله صلی الله علیه و آله آمدند و خواستار تغییر در بعضی از آیات نازله شدند. پیامبر فرمود: «ما ابدّله من تلقاء نفسی». یعنی من نمی‌توانم ذره‌ای در وحی دستکاری کنم.

ـ پیامبر اکرم در مقابل خدا عبد است. هیچ است. بالاترین لقب پیامبر اکرم عبدالله است. خداوند می‌فرماید این آیات را هیچ تغییری نمی‌توانی بدهی. اگر به آنها دست بزنی «لقطعنا منک الوتین»، اصلاً تو هیچ کاره‌ای.

 سمات: درست است. من حس کردم که شما می‌خواهید به یک تلقی وحدت وجودی از رسول‌الله برسید.

غفاری: شما از وحدت وجود نهراسید. ما با استناد به خود قرآن کریم می‌گوییم که پیامبر اکرم مظهر تمام اسما و صفاتی است که خداوند می‌خواهد به بشر ببخشد. او همان انسان کاملی است که خداوند می‌خواهد و بدون یک دیدگاه و تفسیر صحیح از وحدت وجود، هیچ‌یک از اینها ممکن نیست.[[8]] همة پیامبران این‌طور بودند و رسول اکرم فوق همة انبیاء و اشرف و خاتم آنها بود. مقام انسان کامل [[9]] چنین است که اگر نسبت به خداوند سنجیده شود، عین ربط است و از خود هیچ ندارد و فقیر محض و عبدالله است و اگر نسبت به بقیة ماسوی‌الله سنجیده شود «لَکُم فی رسولِ الله اُسْوةٌّ حسنةٌّ»،[10] الگو و نمونه سیر انسانی می‌شود. «دَنا فتدلّی و کان قاب قوسین أو أدنی» می‌شود،[11] «قل إنْ کنتم تُحِبُّونَ الله، فَاتّبعونی یَحْبِبْکُمُ اللهُ...»[12] می‌شود یعنی محبت و عشق‌ورزی به خدا، مساوی با اطاعت پیامبر، و اطاعت از او مساوی عشق ‌ورزی خدا به بندگانش می‌شود. پیامبری یک مقام تشریفاتی نیست. مقام امامت در قرآن کریم باطن نبوت و به حسب عنوان ـ و نه مصداق ـ از آن بالاتر است. این یک مقام تکوینی است که حضرت ابراهیم بعد از همه امتحانات به دست آورد. «و إذ ابْتَلی ابراهیمَ رَبُّهُ بِکلمات فَأتَمَّهُنَّ... قال إنیّ جاعِلُکَ للناس اماما».[13] این را ولایت تکوینی می‌گوییم. تفاوت دید شیعه با اهل سنت در اینجاست. تفکر غالب و حداقل در میان متولیان رسمی اهل سنّت یعنی خلفای آنها، ضد این دیدگاه بوده است. تمام سعی آنها این بوده است که پیامبر را فردی عادی جلوه بدهند و فقط قائل به پیامبریش باشند. به همین جهت روایاتی جعلی و موضوعه را درست کرده و در کتب صحاح خودشان آورده‌اند که شأن پیامبر را پایین بیاورند. ولی دید شیعه این نبود. فلسفة سیاسی تشیع این است که حکومت باید دست انسان کامل باشد. کسی می‌تواند حکومت الهی کند و مردم را تربیت کند که هم علم داشته باشد و هم خودش متحقق به آن معانی باشد. این است که ما انتخاب امیرالمؤمنین را به نص می‌دانیم، یعنی اینکه ما دخالتی در تعیین ایشان نداشته‌ایم. پیامبر، خود می‌داند چه کسی تالی تِلْوِ اوست و چه کسی می‌تواند اسوه باشد، چنین شخصی را ایشان به دستور خداوند معرفی کرد. پس نص یعنی دستور خداوند، ولی ملاک دارد و آن ملاک، واقعیت تکوینی است یعنی تحقق همة اسماء حسنای الهی در وجود مقدس امام و پیامبر، و با همین ملاک، بقیه ائمه هم امامند نه به ملاک فرزند امام بودن. ائمه فرزندان مختلفی داشتند که امام نبودند. ملاک، حتی فرزند ارشد بودن هم نبوده است. نور و حقیقت امامت که البته به ذریه هم مربوط است، یعنی وراثت و عالم ماده هم در قبول و تلقی آن معنا نقش إعدادی و زمینه‌ساز دارد. شرایط خاص انسانی لازم است که امامت را به نحو اتم و اکمل پذیرا باشد. این همان چیزی است که در روایات ما و بعضاً در روایات اهل سنت هم آمده است که «الائمه کلها من قریش و اثنی عشر». روایات ائمه اثنی عشر در کتب صحاح اهل سنت هم وجود دارد و در مجامع روایی ما هم هست که پیامبر اکرم اسم دوازده امام را ذکر کرده‌اند و آخرینشان را به حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ختم کرده‌اند. این بر اساس واقعیت تکوینی است. از لوازم آن هم واقعة غدیر خم و شرایط خاص امامت است. اگر این نبود، حداقل الان دیگر دعوای شیعه و سنی بی‌معنا بود. ماجرایی بود و تمام شد و دعوای ما بر سر آن مسخره است. ولی شأن امامت، ایصال به حقیقت است. اینکه دست انسان‌ها را در باطن بگیرد. ما معتقدیم (همان‌طور که در آیات و روایات آمده است و عقل و شهود هم بر این معنا حکایت می‌کند) که غیر از جریان ظاهری هدایت که انسان‌ها با عقل خود چیزی را می‌پذیرند ، باید در باطن هم یک حقیقت معنوی آنها را هدایت کند. نقش دین این است و نقش دین فقط القای فکر نیست. این کار با پیامبر و امام و ولی خدا صورت می‌گیرد. در روایات فراوانی آمده است که صراط مستقیم علی علیه‌السلام و اولاد او هستند . صراط مستقیم یعنی راه مستقیم بین انسان و خدا که دائماً ما از خداوند می‌خواهیم ما را در آن شاهراه قرار دهد. آن راه نفس مبارک امیرالمؤمنین است. هرکس که فضائلش در باطن بر او منطبق بود، در صراط مستقیم است. اگر کسی در ظاهر به این شناخت نرسد و دسترسی نداشته باشد ولی واقعاً در باطن همان معنای عدالت و رحمت و شفقت و دقت در خداشناسی را داشته باشد، خداوند او را دستگیری کرده و به ظاهر هم آگاهش می‌کند. و با این بیان همه آن روایات که شناخت خداوند و رسیدن به توحید و ورود در بهشت را منوط به شناخت ائمه علیهم‌السلام معرفی کرده است روشن می‌شود که مقصود انطباق باطنی و تکوینی با حقیقت نوریّة ائمه علیهم السلام است که البته اگر با شناخت ظاهری هم توأم باشد می‌شود تشیّع کامل و چنانچه شناخت ظاهری به دلیل شرایط خاص ممکن نباشد ولی قدم صدق و اخلاص توحید می‌باشد خداوند از باطن حجّت خود را بر وی معرفّی می‌کند. [[14]]

سمات: برای اینکه تأکیدی بر اصل سؤال داشته باشیم، می‌پرسم آیا متصور است که کسی قائل به ولایت امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم‌السلام نباشد ولی با تعقل و بدون استمداد از معارف اهل بیت به معارف عالیه توحیدی برسد؟

غفاری: به حقیقت توحید امکان ندارد. اگر کسی با فکر و منطق مطالبی را قبول کند ممکن است به عالی‌ترین مطالب توحیدی هم برسد ولی این غیر از حقیقت توحید است. حقیقت توحید این است که بنده در مقابل خداوند از خودش هیچ نداشته باشد و عبد محض خداوند باشد و به مقام شهود توحید برسد.[[15]] روایات به ما می‌گویند 