ه به حقیقت توحید بدون امام نمی‌توان رسید. عرفای کامل از شیعه نیز مانند مرحوم قاضی بر این حقیقت تأکید داشته‌اند که کسی که به توحید برسد باید به ولایت و از راه ولایت رسیده باشد. البته در مرحلة اول کار با فطرت الهی و فطرت عقلی است که در همه هست. ولی اگر بخواهد به حقیقت معنا برسد باید با حجت خداوند باشد.

اما آنچه که شما در ابتدا گفتید که منظور این است که حتی برهان عقلی بر توحید را باید اول امام بگوید و بعد از آن ما با برهان عقلی بپذیریم، پایین آوردن شأن امام است. اگر امام هیچ نقشی در صحت یک برهان ندارد، چرا باید واسطه باشد؟ و اگر حقیقتاً نقش دارد و بدان جهت آن برهان پذیرفته می‌شود که امام فرموده است، دیگر این چه برهان عقلی است؟ این چه مصلحت علمی است که سبب می‌شود خداوند بنده‌اش را مجبور کند آنچه را که باید از طریق عقل بما هو عقل بپذیرد، ابتدا از امام بشنود؟ حال، اگر عقل یک انسانی بیش از شنیدن از امام، خودش با برهان به یک معرفت در خداشناسی رسید، با چه مجوّز علمی بی‌اعتبار است؟[[16]]

سمات: بعضی معتقدند ابن‌عربی ـ که صدها دلیل و شاهد بر شیعه نبودن و اهل ولایت نبودنش وجود دارد ـ به عالی‌ترین معارف توحیدی و حتی معارف ولایی دست یافته است. چطور متصور است کسی مثل ابن‌عربی که قائل به ولایت امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم‌السلام نیست و خودش را خاتم ولایت محمدیه می‌‌داند، به توحید و معارف عالیه رسیده باشد؟

غفاری: بحث ابن‌عربی بحث پیچیده‌ای است و این پیچیدگی به علت هم شخصیت و هم آثار این شخص و متضاد بودن بعضی امور در او است. البته باز مثل سایر موارد جنابعالی در نقل اقوال مخالفین غلو و بی‌انصافی می‌فرمایید. اینطور نیست که صدها دلیل علیه تشیع ابن‌عربی وجود داشته باشد،[[17]] اگرچه قطعاً شواهدی وجود دارد. و اینکه می‌فرمائید قائل به ولایت امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم‌السلام نیست، قطعاً خلاف واقع است. ابن‌عربی به شدت به ولایت امیرالمؤمنین و اهل بیت معتقد است که انشاءالله بیان خواهد شد و خودش را نیز خاتم ولایت محمدیه نمی‌داند. ختم ولایت خاصه یا مقیدة محمدیّه در اصطلاح او غیر از ولایت محمدیه به طور مطلق است که آن را مربوط به امیرالمؤمنین و یا حضرت مهدی سلام‌الله علیهما می‌داند و اگر لازم شد به عبارات وی در این باب اشاره خواهد شد. امّا در پیچیدگی شخصیت ابن‌عربی و وجود برخی آراء به ظاهر متضادّ در آثار وی نیز تردیدی نیست. بنده اجمالاً پاسخی را که به نظرم می‌رسد، بیان می‌کنم. من قائلم که ابن‌عربی از بزرگان عرفاست و بسیاری از معارف و حقایق در مطالب او هست. البته موارد اشتباه هم در فکر ایشان دیده می‌شود. مواردی که قطعاً خلاف است چه در تفاسیر او از قرآن یا بعضی از نظریاتش.[[18]] پاره‌ای از نظریاتش را هم عقل بنده قاصر از فهم آن است و نمی‌دانم آیا درست است یا غلط و در آنجاها متوقفم. بسیاری از مطالب فوق‌العاده عالی هم دارد. این برداشت شخصی من  است. به لحاظ کسانی که در باب ابن‌عربی اظهارنظر کرده‌اند، می‌توان گفت که در تاریخ دو نظر متضاد راجع به او وجود دارد. دسته‌ای به شدت با او مخالفند و او را ضال و مضلّ و مجسمه ضلالت می‌دانند. مثل بعضی از علمای ظاهر[[19]] و فقها از این قبیل هستند. مخالفت اینها هم یا از باب این است که کُلاً با عرفان مخالفند و او را فرد اعلا در این مطلب می‌دانند و عده‌ای هم مخالفتی با عرفان ندارند و ممکن است مثل علاءالدوله سمنانی از عرفا باشند ولی با او در پاره‌ای مطالب مخالف باشند و بگویند بعضی مطالب ابن‌عربی اشتباه است.[[20]] عده‌ای هم در نقطه مقابل، ایشان را به اوج می‌برند[[21]] و او را شیخ اکبر، انسان کامل[[22]] و کسی که همه معارف از اوست معرفی می‌کنند. این جریان به طور یکسان و مُوازی در شیعه و سنّی وجود دارد. در بین سنیّان بعضی او را شیخ اکبر و قدوة عرفا و اولیاء می‌دانند و برخی او را تکفیر و تفسیق می‌کنند امثال «ذهبی» مورخ نامی اسلامی از اهل سنّت در قرن هشتم که در کتاب معروف رجالی خود به نقل از شیخ خود ابامحمدبن عبدالله سلّمی می‌نویسد «فقال هو شیعیٌّ سوءٌ کذّابٌ، و قُلتُ له کذّابٌ ایضاً؟ قال نَعَم».[23] در بین شیعه هم این دو جریان افراط و تفریط دربارة او وجود دارد. البته در گروه موافقین، شخصیت‌های بسیار برجسته‌ای هم وجود دارند افرادی که در اوج تقوی و ورع و تعقل هستند نیز راجع به او اظهارنظرهای مثبتی کرده‌اند. در قرن گذشته مرحوم قاضی در نجف ضد فلسفه و عرفان به قدری شخصیتش بارز بود که کسی به ایشان تعرض نمی‌کرد. ایشان در عِداد مراجع بزرگ و هم مباحثه مرحوم آیت‌الله حاج سید ابوالحسن اصفهانی مرجع وحید عصر خود بودند، ولی آثار و کرامات مرحوم قاضی به حدی بود که جایی برای مخالفت با ایشان باقی نمی‌گذاشت. ده‌ها نفر از مجتهدین به نام عالم تشیع از شاگردان ایشان بودند. شخصیتی مثل ایشان ابن‌عربی را تأیید می‌کند و فتوحات ایشان را می‌خواندند. ایشان یک نسخه ترکی از فتوحات داشتند.فصل اول : درگشادگى خانه
درحديث حسن از حضرت امام جعفر صادق ((عليه السلام )) منقول است كه : از سعادت آدمى آنستكه خانه او گشاده باشد.
درحديث صحيح منقول است كه : حضرت امام موسى ((عليه السلام )) خانه خريدند و يكى از مواليان خود را فرمودند كه درآن خانه ساكن شو كه خانه تو تنگست آن شخص گفت كه اين خانه اى است كه پدرم احداث كرده است بدر نمى توانم رفت فرمود كه هرگاه پدر تو احمق باشد تو نيز ميبايد احمق باشى ؟
ازحضرت صادق ((عليه السلام )) منقول است كه : سه چيز است كه موجب راحت مؤ منند خانه گشاده كه عيبها و امو مخفى او را از مردم پنهان دارد و زن صالحه كه بر امور دنيا وآخرت اورا يارى نمايد و دخترى ياخواهرى كه اورا ازخانه بيرون كند يا بمردن يابشوهر دادن .
ازحضرت امام موسى ((عليه السلام )) منقول است كه : نيكى زندگانى درگشادگى خانه و بسيارى خدمتكاران است .
درحديث ديگر فرمود كه زيادتى لذت دنيادرفراخى خانه و بسيارى دوستان است .
ازحضرت امام محمد باقر ((عليه السلام )) منقول است كه : از مشقت زندگانيست خانه تنگ .
درروايت ديگر ديگر منقول است كه : شخصى از انصار از تنگى خانه شكايت برسول خدا ((صلى الله عليه وآله وسلم )) حضرت فرمود كه به آواز بسيار بلند از خدا بطلب كه گشادگى در خانه تو بدهد.
در حديث ديگر فرمود كه از سعادت آدمى آنست كه فرزندش با و شبيه باشد و زن خوشروى ديندار داشته باشد و چهار پاى راهوار داشته باشد و خانه گشاده داشته باشد.
در حديث ديگر فرمود كه شومى خانه در تنگى ساحت و بدى همسايگان و بسيارى عيبهاى آنست .
در حديث ديگر فرمود كه چهار چيز است كه از سعادت است زن صالحه و خانه فراخ و همسايه شايسته و مركب نيكو و چهار چيز است كه از شقاوت است همسايه بد و زن بد و خانه تنگ و مركب بد.
از حضرت صادق ((عليه السلام )) منقول است كه : از تلخى زندگانى است از خانه بخانه نقل كردن و نان از بازار خريدن .
سمات: و البته خیلی‌ها و