 از جمله مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی به همین دلیل با مشرب و مرام عرفانی مرحوم آقای قاضی سخت مخالف بودند و گرایش ایشان به ابن‌عربی را سخت تخطئه می‌کردند.

غفاری: ما در اینجا داریم نظرات مختلف را بررسی و آنها را سبک ـ سنگین می‌کنیم. فرض کنید حضرت آیت‌الله العظمی خمینی (قدّه) که در تیزهوشی و دقت نظر نمونه بودند. فقیه جامع‌الشرایط دنیادیده‌ای بودند و در اوج درس فلسفه و عرفان و سیاست بودند، ایشان هم ابن‌عربی را در جایگاه بسیار بزرگی قرار می‌دهند. ایشان در نامه خود به گورباچف می‌گویند شما اشخاصی را برای شناخت شیخ اکبر ابن‌عربی بفرستید. یا تعابیری مانند اینکه «اگر خواستید از مباحث این بزرگمرد مطلَّع شوید...»، خود ایشان بر فصوص ابن‌عربی حاشیه دارند. البته بعضی جاها مخالفت هم دارند. طبع آزاداندیشی این است که تابع عقل خود باشد. من شخصاً از مرحوم مطهری که در سلامت نفس و قدرت فکر اسوه هستند، شنیدم که ابن‌عربی اعجوبه است. و نیز او را به حق شیخ اکبر می‌خواندند. اعجوبه بودنش هم همین است که محل تضاد است. گاهی در اوج و گاه در حضیض است.[[24]] به آثار او که نگاه می‌کنیم، مثل فتوحات ایشان ـ که البته به نظر مرحوم شعرانی تحریفاتی هم در آن صورت گرفته است‌ـ ، تعابیری راجع به امیرالمؤمنین و مقاماتشان و ائمه اطهار آمده که در اوج است و هیچ شیعه‌ای این تعابیر را ندارد. در کل فتوحات شاید بیش از ده بار از این تعابیر باشد. تعابیر عجیب و غریبی مثل اینکه امیرالمؤمنین «سِرّ الانبیاء الاجمعین» هستند.[[25]] یعنی حقیقت همه انبیا. در باب امام زمان نیز تعابیر قطعی و رسمی دارند. تعابیری که عیناً مانند اعتقاد یک شیعة امامی است. هم می‌گوید که: مُهر و نشانه امامت را در ایشان رؤیت کرده است... این مطالب یکی دو تا نیست.

 

سمات: تعبیری هم که خودش را خاتم ولایت معرفی می‌کند و یا اینکه مقام ابوبکر و عمر را بالاتر از امیرالمؤمنین می‌‌داند، هم هست.

غفاری: بله. بعداً عرض می‌کنم که این تعابیر به هیچ وجه منافاتی با عقاید شیعی ندارد، و در مورد خلفای صدر اسلام نیز اگرچه تعابیری به حسب روایات اهل سنّت دارد ولی هرگز قابل مقایسه با آنچه که در مورد امیرالمؤمنین و یا حتی امام حسن و امام حسین علیهم‌السلام دارد، نمی‌باشد که حالا در جای خود عرض می‌کنم. به هر حال نصوص بر تشیّع باطنی او فراوان است و اگر این نصوص نبود، سنی‌ها او را یکسره به نفع خود مصادره می‌کردند. در آثار دیگر او هم از این نکات وجود دارد.

خاتم ولایت محمدیه

و امّا مسئله ختم ولایت که بار دیگر بدان اشاره کردید که محیی‌الدین خود را خاتم ولایت محمدیه می‌داند، بله در کلمات او چنین چیزی هست. البته مسئله اینست که شما یک کلمه اشکال می‌کنید و بنده مجبورم چندین صفحه برای رفع آن توضیح بدهم. به هر حال مسئلة ختم ولایت از مسائل نسبتاً پیچیده در کلمات جناب شیخ است و علّت آن هم اینست که ایشان در جاهای مختلف «فتوحات» و نیز در «فصوص» و نیز در بعضی رسائل خود از آن صحبت کرده و ظاهراً هم متفاوت صحبت کرده است و موجب اختلاف آراء مفسّران و شارحان و منتقدان شده است. ولی چنانچه دقت به خرج داده شود و به انصاف نیز نظر شود، کلمات ایشان در این باب قابل جمع است. با اینکه رعایت تقیه[[26]] موجب سخن گفتن به رمز و راز شده ولی بسیاری از ناسازگاری‌ها مربوط به کسانی می‌شود که نمی‌خواهند خودشان را با حق سازگار کنند و سعی می‌کنند بر اساس عقاید و تعصبات خود حقایق را تفسیر کنند و سپس دچار اشکال می‌شوند. به هر حال منظور از مقام ولایت همان باطن نبوت است به طوری که هر نبیّ ولی است ولی البته هر ولی نبی نیست. ولایت نهایت قرب بنده به حضرت حق می‌باشد و دارای درجات و مراتبی است یعنی هریک از انبیاء و اولیاء مَظْهر یک یا بیشتر از اسماء کلیه الهیه می‌باشند. به همین معنا برای مقام ولایت ختمیتی متصور است که منظور از آن خاتمیت زمانی نیست. بلکه رسیدن به بالاترین درجه قرب است که از آن بالاتر نباشد و به قول ابن‌عربی «فلیس الختم بالزمان بل باستیفاء المقام (رسالة عُنقاء مُغرِب فی ختم الاولیاء و شمس مَغرب، از مجموعه رسائل ابن‌عربی، ج 3، ص 50، چ دارالمحجة البیضاء لبنان). در این صورت، آن ولی که به این درجه برسد او را ولی خاتم گویند و سایر اولیاء در مقامات خود از او بهره‌مند خواهند بود. به هر حال باید دانست که مقام خاتم‌الاولیاء در ابن‌عربی حداقل در سه مصداق تعیین گردیده است. اولین آن خاتم الولایة المطلقه یا عامة است که حضرت عیسی سلام‌الله علیه می‌باشد که در زمان و امت خود نبی بوده و در امت محمدیه ولی می‌باشد. ترجمة عبارت وی در «فتوحات» چنین است «ختم دو ختم می‌باشد ختمی که خداوند با آن ولایت را ختم می‌کند و ختمی که خداوند به آن ولایة المحمدیه را ختم می‌کند. و اما ختم ولایت به طور اطلاق از آن حضرت عیسی علیه‌السلام است که او در زمان این امّت ولی است... و امّا ختم الولایة المحمدیّه از آن مردی است از عرب که از نژادی بسیار با کرامت و صاحب نفوذ است و او در زمان ما موجود است و من او را در سال 595 در شهر فاس دیده‌ام و علامتی را نیز که ویژة او بود و خداوند آن را از چشم مردم مخفی می‌نماید برای من آشکار ساخت به گونه‌ای که مهر ولایت او را دیدم و او خاتم النبوة مطلقه است (منظور همان ولایتی است که در مقابل نبوت تشریعی است) بدین ترتیب خداوند ولایتی را که از طریق وراثت معنوی محمدی برای بشر حاصل شده است به وسیلة این شخص ختم نموده است. و امّا ولایت عامی را که از طریق سایر انبیاء در بشر متحقق شده است قبل و بعد از پیامبر اکرم حاصل خواهد شد و آنها بعد از ختم محمدی هم خواهند بود. ولی ولایت مخصوص ناشی از قلب و مقام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم به جز از طریق این ختم و بعد از آن حاصل نخواهد شد و اما الولایة العامه خاتم آن حضرت عیسی علیه‌السلام است».[27]

نکتة مهم اینست که جناب محیی‌الدین بلافاصله در صفحة بعد از این عبارت به شخص دیگری به عنوان «ختم ولایت خاصّة محمدیه» اشاره می‌کند و تصریح می‌کند که این ختم ولایت خاصه آن شخصی به جز امام مهدی منتظر است، که مهدی از نسل و عترت پیامبر است ولی این ختم خاص از سلالة حسی پیامبر نیست و بلکه از سلاله و اعراق معنوی اوست.[28] پس تا اینجا سه مصداق برای خاتم الاولیاء بیان شد: 1ـ مردی از تبار عرب که او خاتم ولایت محمدی است و جناب محیی‌الدین او را در سال 595 در شهر فاس زیارت کرده است 2ـ ختم ولایت عامه که از انبیاء گذشته به ارث رسیده است و آن حضرت عیسی است 3ـ ختم ولایت محمدی خاص که به غیر از امام مهدی است. در عباراتی که ذیلاً نقل می‌شود معلوم می‌شود که آن خاتم ولایت محمدی که از تبار اصیل عربی است، شخص حضرت مهدی(عج) است. همچنین ختم خاص و جزئی برای ولایت محمدی به زعم جناب شیخ، خود اوست.[[29]] البته جناب شیخ در باب بیست و چهارم فتوحات نیز مشابه آنچه را که در جلد دوم راجع به ختم ولا