شراق را هم از بین بردند.[[40]]

سمات: شیخ اشراق را که به خاطر تشیع از بین نبردند.

ـ چرا او را هم به خاطر تشیع از بین بردند. اگر مقدمه حکمت شیخ اشراق را بخوانید می‌بینید که عبارت امیرالمؤمنین خطاب به کمیل را از نهج‌البلاغه که «اللهم لاتَخلوا الارض من حجة» را آورده است. و کاملاً بر اساس تئوری انسان کامل[[41]] و امامت شیعی بحث می‌کند. و همه جا از امیرالمؤمنین به عنوان حکیم ‌العرب یاد می‌کند. اینها حقیقتاً تفکر شیعی داشتند اگرچه حتی در فروعات ممکن است که به یکی از مذاهب مشهور اهل تسنن مثلاًٌ شافعی که نزدیک‌تر به امامیه بوده اظهار تبعیت کرده باشند.[[42] ] خلاصه شیخ اشراق از طرفی پسر صلاح‌الدین به او علاقمند شد ولی از طرف دیگر فقهای متعصب آنها که می‌دیدند او با این فضل و کمالات اگر پیش صلاح‌الدین برود او را جذب خود می‌کند، نگذاشتند که نزد صلاح‌الدین برود. او شهید شد ولی به خاطر تشیع او می‌گویند شیخ مقتول.[[43]]سمات: ظاهراً از این بابت بوده است که خیلی از فقهای اهل سنت نسبت به فلسفه حساس بودند.

ـ به هر حال معارف بوده نه فروع فقهی، بلکه در واقع بحث معارف شیعی بوده است والا در فقه این طور نبوده است. گاهی اصحاب ائمه هم مذهب فقهی خودشان را مخفی می‌کردند. ائمه علیه‌السلام به آنها تعلیم می‌دادند که برخلاف مذهب فقهی خود عمل کنید تا شناخته نشوید.

من حرف‌های ابن‌عربی را به سه دسته تقسیم می‌کنم. یک دسته حرف‌های عمومی است که همه علمای شیعه‌ای که در محیط‌های سنی بودند، مجبور بودند که اظهار تسنن کنند و معمولاً هم با الفاظ صریح اظهار می‌کردند و این سند زنده ماندنشان بوده است ولی معانی و معارف و حقایقی را که بیان می‌کردند، همه را مطابق نظر شیعه می‌گفتند و یک جاهایی هم یک عبارت در تمجید خلفا می‌گفتند. نمونه‌اش ابن‌سیناست که همانطور که گفتم در مقاله عاشر شفا این کار را کرده است. در آن باب هر چه معارف است بر اساس شیعه گفته و وقتی می‌خواهد اسم بیاورد می‌گوید عمر و علی. آن وقت هرکس بخواهد به او بگوید تو شیعه‌ای، می‌گوید من در اینجا گفته‌ام که عمر برتر است. سند حیات ابن‌سینا همین بوده است. یک سری اقوالی را که سخیف هست، اگر بخواهیم جمع کنیم از باب تحریف است و ممکن است داخل در آثار وی شده باشد، و دسته سوم کثیری معانی و معارف بلند که واقعاً در اوج است و در سراسر آثار او وجود دارد.

سمات: یک مسئله‌ای در اینجا مطرح می‌شود. ما در زمان خودمان دیدیم که وقتی جبهه ملی حکم قصاص را منکر شد، حضرت امام گفتند که هرکس منکر قصاص باشد مرتد است. شهید مطهری را می‌بینیم که بر سر بعضی از انحرافات، چه برخوردهای شدیدی به حق با دکتر شریعتی می‌کردند. آیا واقعاً این انحرافاتی که از ابن‌عربی نقل می‌شود، به شدت این انحرافات نبوده است؟ حتی یکی از اساتید قم نقل می‌کرد که خود امام در جلسه‌ای که فصوص یا فتوحات ابن‌عربی را می‌گفتند، در آنجایی که ابن‌عربی می‌گوید من روافض را به شکل خوک دیدم، می‌گوید که او خودش را دیده است و به حساب شیعه گذاشته است. چطور این بزرگان با ابن‌عربی که بعضی انحرافاتش از نظر همه قطعی است اینجور برخورد می‌کنند و از او تجلیل هم می‌کنند؟

ـ اوّلاً این استدلال شما در مورد شهید مطهری کاملاً علیه خود شماست. در اینکه شهید مطهری در دفاع از اصول اسلامی در مقابل انحرافات بالاترین حساسیت‌ها را داشتند که خود شما مُقرّ و معترفید، در اینکه مرحوم استاد مطهری در نقطة اعلایی از نظر فهم و دقت نظر و معلومات دینی و عقلی و عرفانی بودند باز هم به نظر نمی‌رسد که تردیدی باشد، فقط می‌ماند نتیجه‌گیری شما که به صورت اعتراض به ایشان است که چرا علیه ابن‌عربی با این انحرافات موضع‌گیری تندی نکرده‌اند و بلکه وی را تأیید و تکریم هم کرده‌اند و او را «به حق» شیخ اکبر نامیده‌اند؟ در اینجا شما یا باید دو مقدّمه اول را قبول نداشته باشید و یا اینکه در روش و برخورد خودتان تجدیدنظر کنید، یعنی شما باید از ایشان و امثال ایشان درس بگیرید و نه بالعکس! حالا اینکه کدام را انتخاب می‌کنید به خودتان بستگی دارد.

و امّا آنچه از حضرت آیت‌الله خمینی به نقل یکی از آقایان نقل می‌فرمائید، با منطق عقل و شناختی که از شخصیت حضرت آیت‌الله العظمی خمینی (قُدّس سرّه) داریم جور درنمی‌آید اوّلاً این جمله مربوط به روافض را ابن‌عربی در فتوحات از قول خودش نگفته است که پاسخش این باشد که او خودش را دیده است. ثانیاً از مرحوم آیت‌الله خمینی با آن ادب و احترامی که نسبت به همه بزرگان و بالاخص نسبت به ابن‌عربی داشت این‌گونه برخورد تقریباً غیرممکن است.[[44]] ثالثاً ایشان پاسخ خود را به این مسئله به صورت مکتوب نگاشته‌اند.

ایشان در تعلیقه‌شان بر مصباح الانس که چاپ هم شده است، این نقل قول ابن‌عربی را این‌گونه توجیه کرده‌اند که: نفس سالک وقتی در اثر سلوک شفاف شود حقیقتی را که در مقابل خود می‌بیند منعکس می‌کند. لذا وقتی آن شخص سنی که اعتقاد بدی راجع به شیعه داشته است سالک شیعه را می‌دیده، به علت شفافیت نفس آن شیعه، اعتقاد خود آن شخص در آینة نفس شیعه منعکس می‌شد، و او آن را مربوط به شیعه می‌دانسته است و حال آنکه اعتقاد و عقیدة خود وی بوده که به اصطلاح امروزی فرافکنی شده است. توجیه ایشان در تعلیقه این است. البته توجیه جامع و همه جانبة این‌گونه ایرادها را بنده در پایان بحث راجع به تشیع ابن‌عربی عرض خواهم کرد. فعلاً به طور اجمال عرض می‌شود که آدم عاقل و حتی یک طفل دبستانی هم اگر ببیند که در همین کتاب، ابن‌عربی به اعلا درجه امیرالمؤمنین را ستوده است و احدی را مثل او نستوده است و او را سرسلسلة همة اولیا دانسته و اولادش را همینطور، چنین کسی نمی‌تواند آن اعتقاد را هم داشته باشد.[[45]]

اساساً ابن‌عربی فیوضات آیه تطهیر «انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» را فقط منحصر به پنج تن نمی‌داند، بلکه می‌گوید برکت طهارت پنج تن به نحوی همه فرزندان فاطمه(س) را شامل می‌شود که حتی ما شیعیان این حد را قائل نیستیم. او می‌گوید همه فرزندان فاطمه و همه سادات تا یوم القیامه مغفورالذنوب هستند آیا چنین آدمی شیعه را خوک می‌بیند؟[[46]]

ادامه دارد.[1] سمات: البته چون فلسفه در جعل معانی خاص و خود خواسته و بعضا وارونه برای واژه ها و اصطلاحات اهتمام ويژه ای دارد، برای فهم آنها نیز باید تخصص ويژه ای داشت! مثلا باید دانست که فلسفه بر موجود ازلی که هرگز آفریده نشده و مسبوق به عدم نبوده است، اطلاق حادث می کند، البته با قید ذاتی، تا از مخمصه ضدیت با همه ملیّین و آیات و روایاتی که دال بر حدوث یعنی خلق عالم از عدم (مسبوق به عدم) است، رهایی یابد در عین حال که قول به قدیم زمانی بودن ما سوی الله بر خلاف برهان نیز هست. و یا مثلا مفهوم بسیط بودن را به مفهوم نداشتن جزء عدمی می گیرد تا از مخمصه جزء داشتن خداوند نامتناهی ای که س