‌ كاشتن‌ پرداخته‌ است‌، ممكن‌ است‌ درباره اين‌ مسئله‌ حدس‌هايي‌ بزنيم‌ ولي‌ محال‌ است‌ كه‌ به‌ علم‌ اليقين‌ برسيم‌.»[6]

«انسان‌ اوليه‌... در آغاز كار به‌ اين‌ قانع‌ بود كه‌ از مواهب‌ طبيعت‌ استفاده‌ كند و به‌ همين‌ جهت‌ ميوه‌هاي‌ زمين‌ را براي‌ خوراك‌، پوست‌ و پشم‌ حيوانات‌ را براي‌ پوشاك‌، و غارها را به‌ عنوان‌ مسكن‌ خود به‌ كار مي‌برد. پس‌ از آن‌ شايد به‌ اين‌ فكر افتاد (از آن‌ جهت‌ مي‌گويم‌ شايد، كه‌ جز حدس‌ زدن‌ چاره‌اي‌ نداريم‌) كه‌ از افزارها و حركات‌ جانوران‌ تقليد كند و...»[7]

«درست‌ نمي‌دانيم‌ كه‌ انسان‌ كجا و در چه‌ وقت‌ به‌ اهلي‌ كردن‌ حيوانات‌ پرداخته‌ است‌، شايد مقدمه اين‌ كار، آن‌ بوده‌ است‌ كه‌ پس‌ از كشتن‌ حيوانات‌ در شكار، بچه‌هاي‌ كوچك‌ آنها را به‌ محل‌ سكونت‌ خود مي‌آورده‌اند تا كودكانشان‌ با آنها بازي‌ كنند.»[8]

«آيا انسان‌ چه‌ وقت‌ و چگونه‌ استفاده‌ از فلزات‌ را آغاز كرد؟ در اينجا يك‌ بار ديگر بايد به‌ جهل‌ خود اعتراف‌ كنيم‌. تنها چيزي‌ كه‌ مي‌توان‌ گفت‌ آن‌ است‌ كه‌ اين‌ عمل‌ بر حسب‌ تصادف[!] صورت‌ گرفته‌ است‌.»[9]

«شايسته‌ چنان‌ است‌ كه‌ اين‌ فصل‌ [گهواره مدنيّت‌] را كه‌ فصل‌ سئوال‌هاي‌ بي‌جواب‌ است‌، با سئوال‌ ديگري‌ كامل‌ كنيم‌ و آن‌ اين‌ كه‌: تمدّن‌ در كجا آغاز شده‌ است‌؟ اين‌ نيز سئوالي‌ است‌ كه‌ به‌ نوبه خود، بدون‌ جواب‌ خواهد ماند. اگر گفته علماي‌ زمين‌شناسي‌ را كه‌ نظريات‌ ايشان‌ درباره امور ماقبل‌ تاريخ‌، پوشيده‌ از ابرهاي‌ ابهامي‌ است‌ كه‌ دست‌ كمي‌ از تاريكي‌هاي‌ فلسفي‌ ندارد، بايد بگوييم‌ كه‌...»[10]

و اما جالب‌تر از همه‌، اين‌ اظهار نظر آقاي‌ ويل‌ دورانت‌ است‌ كه‌ تير خلاص‌ را به‌ نظريه‌ «سير خطي‌ پيشرفت‌» شليك‌ مي‌كند:

«اگر آماري‌ از عناصري‌ كه‌ اجتماع‌ آنها تمدن‌ را تشكيل‌ مي‌دهد برداريم‌، آن‌ وقت‌ نيك‌ درخواهيم‌ يافت‌ كه‌ ملت‌هاي‌ برهنه‌ همه‌ چيز را اختراع‌ كرده‌اند و تنها كاري‌ كه‌ براي‌ ما باقي‌ گذاشته‌اند، تزيين‌ زندگي‌ و خط‌نويسي‌ بوده‌ است‌. بعيد نيست‌ كه‌ اين‌ ملت‌ها روزي‌ به‌ تمدن‌ هم‌ رسيده‌ و چون‌ آن‌ را باعث‌ بدبختي‌ دانسته‌اند، از آن‌ دست‌ برداشته‌ باشند. بنابراين‌ در مورد استعمال‌ كلمه «وحشي‌» و «بربر» به‌ كساني‌ كه‌ مي‌توانيم‌ آنان‌ را نياكان‌ معاصر خود بناميم‌، بايد جانب‌ حزم‌ و احتياط‌ را مراعات‌ كنيم‌.»[11]

در كتاب‌ «سير تمدن‌»، اثر رالف‌ لينتون‌ درباره منشأ زبان‌ و چگونگي‌ ظهور آن‌، مي‌خوانيم‌:

«ما درباره منشأ و پيدايش‌ زبان‌ و مراحل‌ نخستيني‌ كه‌ پيموده‌ است‌ هيچ‌گونه‌ اطلاع‌ صحيحي‌ نداريم‌... مطالعه‌ در زبان‌هاي‌ بدوي‌ نيز نمي‌تواند مبدأ و منشأ زبان‌ را در نظرمان‌ روشن‌ سازد، زيرا اكثر آنها از لحاظ‌ قواعد و دستورهاي‌ صرف‌ و نحو حتي‌ از زبان‌هاي‌ ملل‌ متمدّن‌ امروزي‌ هم‌ پيچيده‌تر بوده‌اند. در اين‌ زبان‌ها با عده بي‌شماري‌ از مفاهيم‌ مبهم‌ و قواعد مشكل‌، مواجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ باعث‌ بهت‌ و حيرتمان‌ مي‌گردد.»[12]

در «تاريخ‌ لاروس‌» هم‌ با تعابيري‌ مشابه‌، مواجه‌ هستيم‌:

«البته‌ مدارك‌ نوشته‌اي‌ در دست‌ نيست‌ كه‌ ما را در فهميدن‌ زندگي‌ اين‌ انسان‌هاي‌ باستاني‌ ياري‌ دهد. پس‌ پژوهنده پيش‌ْتاريخ‌ بايد بكوشد تا گذشته‌ را به‌ مدد هر ماده‌اي‌ كه‌ در اختيار دارد باز سازد. موادي‌ چون‌ مانده‌هاي‌ فسيل‌ گشته‌، كارهاي‌ دستي‌، جلوه‌هاي‌ هنري‌گونه‌ مانند غارنگاره‌ها و نشانه‌هايي‌ از برخي‌ راه‌ و رسم‌هاي‌ آييني‌ كه‌ تفسيرشان‌ بسا دشوار است‌... دانشمندان‌ براي‌ كامل‌ كردن‌ اين‌ آگاهي‌هاي‌ اندك‌، به‌ شيوه‌هاي‌ نامستقيم‌ دست‌ يازيده‌اند، مانند تحليل‌ سرشت‌ رواني‌ كنوني‌مان‌ كه‌ روشي‌ است‌ برپايه حدس‌ و گمان‌، و امكان‌هايش‌ زود پايان‌ مي‌گيرد، و كاربرد روشهاي‌ قوم‌ شناختي‌ كه‌ مي‌كوشند تا انديشه‌ها و باورهاي‌ انسان‌ باستاني‌ را از راه‌ قياسشان‌ با انديشه‌ها و باورهاي‌ مردمان‌ بدوي‌ امروزين‌ بيرون‌ بكشند و تفسير كنند.»[13]«انسان‌، سگ‌ را در روزگار ميانه‌ سنگي‌ اهلي‌ گردانده‌ بود، اكنون‌ آغاز بر آن‌ نهاد تا از جانوران‌ ديگر بهره‌ بردارد. دانسته‌هاي‌مان‌ در اين‌ باره‌ تاريك‌اند اما محتمل‌ مي‌نمايد جانوراني‌ كه‌ او اهلي‌ كرد، صرفاً صورت‌هاي‌ ديگرگشته جانوران‌ وحشي‌اي‌ كه‌ در پيرامونش‌ مي‌يافت‌، بودند.»[14]

همچنين‌ در اولين‌ سطر از مقدمه كتاب «تاريخ‌ صنعت‌ و اختراع‌» چنين‌ مي‌خوانيم‌:

«منظور از تدوين‌ اين‌ كتاب‌، تهيه تاريخي‌ است‌ كه‌ هنوز اطلاع‌ كافي‌ از آن‌ در دست‌ نيست‌.»[15]

جورج‌ سارتُن‌، مورخ‌ مشهور علم‌ نيز در مقدمه اثر معروف‌ خود، اعتراف‌ مي‌كند:

«وقتي‌ سر و كار با زمان هاي‌ باستاني‌ است‌، علم‌ ما هرگز نمي‌تواند قطعي‌ و يقيني‌ باشد و به‌ همين‌ جهت‌، مؤلف‌ با كمال‌ تأسف‌ ناچار بوده‌ است‌ كه‌ عدم‌ دقت‌ و عدم‌ قطعيت‌ نظر خويش‌ را تقريباً همه‌ جا بيان‌ كند. با وجود اين‌ اگر بنا بود پيوسته‌ جمله‌هايي‌ نظير «تا آن‌ اندازه‌ كه‌ من‌ اطلاع‌ دارم‌»، «تا آن‌ اندازه‌ كه‌ كسي‌ مي‌تواند به‌ آن‌ يقين‌ حاصل‌ كند» يا جمله [كلمه] ساده‌ «شايد» زياد تكرار شود، بيم‌ آن‌ مي‌رفت‌ كه‌ حوصله خواننده‌ تنگ‌ شود. من‌ به‌ طور كلي‌، چنين‌ جمله‌هايي‌ را حذف‌ كرده‌ام‌ منتهي‌ در پاره‌اي‌ از موارد جرأت‌ نكرده‌ام‌ كه‌ از ذكر آنها خودداري‌ كنم‌.»[16]

«لانگر»، نويسنده كتاب «اَنسيكلوپدي‌ تاريخ‌ جهان‌»، در مقدمه‌اش‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ شماري‌ از «داده‌هاي‌ تاريخ‌» به‌ قدري‌ قابل‌ ايراد و اعتراض‌ و تا آنجا ضعيف‌ و سست‌ است‌ كه‌ هرگز نمي‌تواند بنيادي‌ براي‌ گواهي‌ قطعي‌ باشد.[17]

و «ژونبويل‌» نيز در كتاب‌ «نخستين‌ ساكنان‌ اروپا» مي‌نويسد: اين‌ «شايدها و چه‌ بساها»ي‌ مورخان‌، روز به‌ روز و سال‌ به‌ سال‌، به‌ ميزاني‌ كه‌ به‌ شمار سالها و سده‌هايي‌ كه‌ ما را از زمان‌ وقوع‌ رويدادها دور مي‌كند، بيشتر و بيشتر و انباشته‌تر و بزرگ‌تر مي‌شود.[18]

و سيدني‌ پولارد تصريح‌ مي‌كند:

«اعتقاد به‌ ترقي‌، پيشينه دور و درازي‌ ندارد و بيش‌ و كم‌ طي‌ سيصد سال‌ گذشته‌، اهميتي‌ كسب‌ كرده‌ است‌ و كساني‌ كه‌ به‌ زعم‌ غالب‌، بيشترين‌ وقت‌ را صرف‌ بررسي‌ آن‌ كرده‌اند ـ يعني‌ مورخان‌ و اساتيد فلسفه تاريخ‌ ـ ، بيش‌ از همه‌ در اعتبار آن‌ ترديد مي‌ورزند.»[19]

بله این است عمق استنادی و علمی و تحقیقی نظریه مشهور و مقبول سیر تدریجی پیشرفت تاریخ که به ع