شيا را اعم‌ از آن‌هايي‌ كه‌ خلق‌ كرده‌ و يا خلق‌ نكرده‌ بود با همه لغت‌ها و زبان‌ها كه‌ فرزندان‌ آدم‌ بعد از او با آن‌ سخن‌ گفته‌اند، به‌ او آموخت‌ (اين‌ نظر ابي‌ علي‌ جُبائي‌ و علي‌ بن‌ عيسي‌ و ديگران‌ است‌).

3 - از امام‌ صادق‌ عليه السلام درباره اين‌ آيه‌ سؤال‌ شد، فرمود: خداوند زمين‌ها و كوه‌ها و درّه‌ها و صحراها را به‌ آدم‌ آموخت‌ و سپس‌ به‌ زيراندازش‌ نگاه‌ كرد و فرمود: اين‌ زيرانداز نيز از جمله‌ چيزهايي‌ بود كه‌ خداوند به‌ آدم‌ آموخت‌.

4 - خداوند نام‌هاي‌ اشيا و معاني‌ و خواص‌ آنها را به‌ آدم‌ آموخت‌ به‌ اين‌ گونه‌ كه‌ اسب‌ براي‌ اين‌ كار خوب‌ است‌، الاغ‌ براي‌ اين‌ كار مناسب‌ است‌ و ...

5 - خداوند اسماء چيزها را به‌ آدم‌ آموخت‌ بدين‌ صورت‌ كه‌ چيزها را نزد آدم‌ حاضر كرد و به‌ او اسم‌ هر كدام‌، در هر لغت‌ و زبان‌ را آموخت‌ و به‌ او توضيح‌ داد كه‌ هر چيزي‌ براي‌ چه‌ كاري‌ مناسب‌ است‌ و چه‌ منفعت‌ و يا ضرري‌ دارد و بر اين‌ اساس‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ آدم‌ براي‌ كدخدايي‌ زمين‌ و آباد كردن‌ آن‌، از فرشتگان‌ سزاوارتر بود، چون‌ به‌ او صنعت‌هاي‌ گوناگون‌ و كشت‌ زمين‌ و در آوردن‌ آب‌ از زمين‌ و استخراج‌ جواهر از معادن‌ و قعر اقيانوس‌ها، آموخته‌ شده‌ بود ولي‌ فرشتگان‌ مطلع‌ و قادر براين‌ امور نبودند.»[28]

الِّذي‌ عَلِّم‌َ بالْقَلَم[29]‌

«پروردگاري‌ كه‌ [نوشتن‌ با] قلم‌ را آموخت‌.»

در تفسير «البرهان‌» به‌ نقل‌ از تفسير علي‌ ابن‌ ابراهيم‌ قمي‌، در ذيل‌ اين‌ آيه‌ آمده‌ است‌:

«خداوند به‌ انسان‌، نوشتن‌ را آموخت‌ كه‌ به‌ سبب‌ آن‌ امور دنيا در سرتاسر زمين‌، قوام‌ و صورت‌ مي‌پذيرد.»[30]

اين‌ آيه‌ صريحاً موضوع‌ پيدايش‌ خط‌ را - كه‌ از مهمترين‌ عوامل‌ پيدايش‌ تمدن‌ به‌ شمار مي‌رود - به‌ تعليم‌ خداوند نسبت‌ مي‌دهد كه‌ با ظهور اولين‌ انسان‌ بر روي‌ زمين‌ - آدم‌ عليه السلام - محقق‌ مي‌شود، و نه‌ تجربه شخصي‌ انسان‌ها در سير زمان‌ و يا اتفاق‌ و تصادف‌.

سيوطي‌ در كتاب «الاتقان‌» به‌ نقل‌ روايتي‌ با اين‌ مضمون‌ مي‌پردازد:

«نخستين‌ واضع‌ خط‌، آدم‌ ابوالبشر عليه السلام بود، [كه‌ خود از خداوند آموخته‌ بود] وي‌ نوشتن‌ به‌ زبان‌هاي‌ عربي‌ و سُرياني‌ و تمام‌ انواع‌ آنها را سيصد سال‌ پيش‌ از فوتش‌ بر لوحه‌هاي‌ گلين‌ وضع‌ كرد، سپس‌ لوحه‌ها را پخت‌، پس‌ از ماجراي‌ طوفان‌ و غرق‌ در زمين‌، به‌ هر قومي‌، يكي‌ از لوحه‌ها رسيد كه‌ معيار خط‌ و زبان‌ آنها شد، پس‌ اسماعيل‌ فرزند ابراهيم عليه السلام بر نوشته عربي‌ دست‌ يافت‌.»[31]

ابن‌ خلدون‌ نيز در «مقدمه‌» خود به‌ نقل‌ روايتي‌ به‌ شرح‌ زير مي‌پردازد:

«در كتاب‌ «تكملة» ابن‌ أبّار در شرح‌ حال‌ ابن‌ فروخ‌ قيرواني‌ اندلسي‌ ـ از اصحاب‌ مالك‌ ـ ديدم‌ كه‌ از پدرش‌ روايت‌ كرده‌ است‌: از ابن‌ عباس‌ پرسيدم‌: قبل‌ از بعثت‌ محمد صلي الله عليه و آله خط‌ عربي‌ در ميان‌ شما قريشي‌ها به‌ همين‌ صورت‌ رايج‌ بود؟ ابن‌ عباس‌ پاسخ‌ داد: بله‌، پرسيدم‌: آن‌ را از چه‌ كسي‌ آموختيد؟ گفت‌: از حرب‌ بن‌ اميّه‌، گفتم‌: حرب‌ از چه‌ كسي‌ آموخته‌ بود؟، گفت‌: از عبدالله بن‌ جدعان‌، گفتم‌: و او از چه‌ كسي‌؟، گفت‌: از مردم‌ انبار، گفتم‌: مردم‌ انبار از كي‌ آموخته‌ بودند؟، گفت‌: از فردي‌ از اهل‌ يمن‌ كه‌ در أنبار ساكن‌ شده‌ بود؟ گفتم‌: و او از چه‌ كسي‌؟ گفت‌: از خلجان‌ بن‌ قسم‌، كاتب‌ وحي‌ براي‌ هود عليه السلام»[32]

زركشي‌ در «البرهان‌» ضمن‌ اشاره‌ به‌ روايت‌ فوق‌، مي‌نويسد:

«نظر ما اين‌ است‌ كه‌ خط‌، توقيفي‌ [تعليم‌ داده‌ شده‌ از سوي‌ خداوند] است‌ به‌ دليل‌ آيه: عَلِّم‌ بالْقَلَم‌، عَلِّم‌ الانسان‌ ما لَم‌ يَعلم‌»[33]

خَلَق‌َ الْانْسان‌َ، عَلِّمَه‌ُ الْبَيان‌َ[34]

«خداوند انسان‌ را آفريد و به‌ او بيان‌ آموخت‌.»

در تفسير مجمع‌البيان‌ در ذيل‌ اين‌ آيه‌، به‌ روايت‌ از ابن‌ عباس‌ و قتاده‌ آمده‌ است‌: «مقصود از انسان‌، حضرت‌ آدم‌ عليه السلام است‌ كه‌ خداوند نام‌هاي‌ تمام‌ موجودات‌ و همه لغات‌ را به‌ وي‌ آموخت‌. و نيز گفته‌ شده‌ است‌: منظور از بيان‌، سخن‌ گفتن‌، نوشتن‌، خط‌، فهميدن‌ و فهماندن‌ است‌ تا آدم‌ آنچه‌ را مي‌گويد و مي‌شنود، بشناسد؛ و اين‌ قول‌، روشن‌تر و فراگيرتر است‌.»[35]

آيه فوق‌ بيانگر آن‌ است‌ كه‌ منشأ زبان‌ها و لغات‌ گوناگون‌، خداوند است‌ كه‌ ابتدا به‌ حضرت‌ آدم‌ عليه السلام آموخت‌ و سپس‌ او به‌ فرزندانش‌ تعليم‌ داد. بر اين‌ اساس‌، نظر متداول‌ در تاريخ‌ نويسي‌هاي‌ جديد، كه‌ انسان‌ها به‌ تقليد از صداهاي‌ موجود در طبيعت‌ و حيوانات‌ و يا به‌ هر صورت‌ ديگر، واژه‌ها و زبان‌ را ابداع‌ كردند، مردود است‌.

جورج‌ سارتن‌ در كتاب «تاريخ‌ علم‌»، درباره زبان‌ انسانهاي‌ اوليه‌، اعترافي‌ دارد كه‌ هم‌ بيانگر سردرگمي‌ مورخان‌ جديد درباره منشأ زبان‌هاست‌ و هم‌ تلويحاً مُؤيَّد اين‌ ديدگاه‌ كه‌ منشأ تعليم‌ زبان‌ها و تنوع‌ آنها، خداوند و انبيا بوده‌اند، نه‌ خود انسانها، چرا كه‌ زبان‌هاي‌ مردم‌ اوليه‌، فوق‌العاده‌ پيچيده‌ و مفصّل‌ بوده‌ است‌. عبارت‌ آقاي‌ سارتن‌ چنين‌ است‌:

«يكي‌ از بزرگترين‌ اسرار زندگي‌ آن‌ است‌ كه‌ لغت‌ و زبان‌، حتّي‌ در آنجا كه‌ مربوط‌ به‌ ابتدايي‌ترين‌ مردم‌ جهان‌ است‌ و نوشته‌اي‌ همراه‌ ندارد، بي‌اندازه‌ پيچ‌ در پيچ‌ است‌. آيا اين‌ زبان‌ها چگونه‌ پيش‌ رفته‌ و اين‌ اندازه‌ مفصِّل‌ شده‌ است‌.»[36]

نکته

كساني‌ گمان‌ مي‌كنند مقصود از «تعليم‌ خداوند» در آيات‌ ياد شده‌، اين‌ است‌ كه‌ خداوند قوه‌ و استعداد آموختن‌ و فراگيري‌ را در انسان‌ قرار داده‌ است‌، زيرا چنين‌ برداشتي‌ با نظريه‌ ترقي‌ و تكامل‌ تاريخ‌ كه‌ سيطره‌اي‌ بي‌چون‌ و چرا بر اذهان‌ دارد، تعارضي‌ ندارد اما چنين‌ معنايي‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ با واژه‌ تعليم‌ و مشتقات‌ آن‌ مثل‌ عَلِّم‌َ سازگار نيست‌. هيچ‌ واژه‌نامه‌اي‌، تعليم‌ و آموختن‌ را به «ايجاد قوه‌ يادگيري‌» معنا نكرده‌ است‌. در هيچ‌ يك‌ از آيات‌ ديگر قرآن‌ نيز كه‌ مشتقات‌ اين‌ واژه‌ بكار رفته‌ است‌، معنايي‌ جز آموختن‌ به‌ نحو فعليت ندارد:

واذْعَلِّمْتُك‌َ الْكتاب‌َ و الْحكْمَةَ و التِّوراةَ وَالْانْجيل‌َ[37]

رَب‌َّ قَدْ اتَيتَني‌ من‌َ الْمُلْك‌ وَ عَلِّمْتَني‌ من‌ْ تَأويل‌ الْاَحاديث‌[38]

و اَنْزَل‌َ اللّه‌ُ عَليك‌َ الْكتاب‌ و الْحكمة وَعَلِّمَك‌َ ما لَم‌ تَكُن‌ تَعْلَم‌[39]

و انِّه‌ُ لَذُو علْم‌ لما عَلِّمناه‌ُ[40]

وَ عَلِّمْناه‌ُ صَنَعَةَ لَبُوس‌ٍ[41]

و 