ايشان‌ بود، هدايت‌ كرد و از آنچه‌ مايه‌ زيانشان‌ بود، برحذر داشت‌. سپس‌ امر و نهي‌ در فرزندان‌ آنها تا روز قيامت‌ جريان‌ پيدا كرد و از همين‌ روست‌ كه‌ مردم‌ پيوسته‌ نيازمند راهبري‌ تعيين‌ شده‌ از سوي‌ خداوند هستند. ممكن‌ است‌ عده‌اي‌ چنين‌ استدلال‌ كنند كه‌ ما حيوانات‌ بي‌شماري‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ بدون‌ امر و نهي‌ به‌ حيات‌ خود ادامه‌ مي‌دهند و پاداش‌ و مجازاتي‌ هم‌ بر اعمال‌ آنها مترتب‌ نيست‌، حال‌ وقتي‌ حيوان‌ غيرعاقل‌ مي‌تواند بدون‌ امر و نهي‌ به‌ زندگي‌ خود ادامه‌ دهد و بقا يابد، سخن‌ شما در مورد اين‌ كه‌ موجودات‌ عاقل‌ [انسان‌ها] نياز به‌ امر و نهي‌ دارند و بدون‌ آن‌، بقايي‌ نخواهند داشت‌، باطل‌ است‌. پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ خداوند دو نوع‌ حيوان‌، خلق‌ نمود: يكي‌ ناطق‌ و ديگري‌ غير ناطق‌، براي‌ نوع‌ غير ناطق‌، دو امتياز قرار داد تا مايه‌ حيات‌ و بقاي‌ آنها باشد: يكي‌ امتياز شناخت‌ و دستيابي‌ به‌ خوراك‌ و شناخت‌ سودمند از ناسودمند آن‌، به‌ وسيله‌ حس‌ بويايي‌ بود و ديگرآن‌ كه‌ بر آنها پشم‌ و كرك‌ و مو و پر روياند تا در مقابل‌ سرما وگرما محافظ‌ آنها باشد. از سوي‌ ديگر، آنها را از دو ويژگي‌ محروم‌ ساخت‌: يكي‌ سخن‌ گفتن‌ و ديگري‌ عقل‌ و فهم‌، و آنها را مسخر و تحت‌ سيطره‌ حيوان‌ ناطق‌ [انسان‌ [قرار داد تا آنها را تحت‌ تصرف‌ و فرمان‌ خود درآورد. اما در ارتباط‌ با نوع‌ ناطق‌ [انسان‌ها]، خداوند آنان‌ را از شناخت‌ انواع‌ خوراكي‌هاي‌ سودمند و زيانمند به‌ وسيله‌ حس‌ بويايي‌ محروم‌ ساخت‌ و از همين‌ روست‌ كه‌ اگر مردم‌، انواع‌ گياهان‌ سودمند و زيانبار و خوراكي‌ و سمي‌ را نزد زيركترين‌ و عاقلترين‌ خودشان‌ گرد آورند، او قادر نيست‌ با خرد و انديشه‌ خود، آنها را از هم‌ تشخيص‌ دهد و تنها از ناحيه‌ موقف‌ [امر و نهي‌ و اعلام‌ خداوند و انبياي‌ الهي‌ [مي‌توانند به‌ چنين‌ شناختي‌ دست‌ يابند. بر اين‌ اساس‌، انسان‌ خردمند و زيرك‌ و بينا، پيوسته‌ نيازمند آموزگاري‌ است‌ كه‌ او را بر سودها و زيانهايش‌ آگاه‌ سازد...»[89]

از امام‌ صادق‌ عليه السلام سئوال‌ شد: آيا بهشت‌ آدم‌، بهشت‌ آخرت‌ بود يا از بهشت‌هاي‌ دنيا؟ امام‌ عليه السلام فرمود: از بهشت‌هاي‌ دنيا بود كه‌ خورشيد و ماه‌ در آن‌ طلوع‌ مي‌كرد و اگر از بهشت‌هاي‌ آخرت‌ بود، هرگز از آن‌ بيرون‌ نمي‌رفت‌. آنگاه‌ امام‌ عليه السلام فرمود: چون‌ خداوند آدم‌ را در بهشت‌ جاي‌ داد، او از سر ناداني‌ به‌ سوي‌ آن‌ درخت‌ رفت‌ [و از ميوه‌ آن‌ خورد] و اين‌ از آن‌ رو بود كه‌ خداوند انسان‌ها را به‌ گونه‌اي‌ خلق‌ كرده‌ است‌ كه‌ جز با امر و نهي‌ و خوراك‌ و پوشاك‌ و مسكن‌ و ازدواج‌ باقي‌ نمي‌مانند و آدمي‌ جز از ناحيه‌ خداوند نمي‌تواند سود و زيان‌ خويش‌ را تشخيص‌ دهد. [90]

امام‌ صادق‌ عليه السلام در بخشي‌ از روايت‌ مشهور و طولاني‌ مفضّل‌ بن‌ عمر، در باب‌ دانش‌ و آگاهي‌هاي‌ طبي‌، تصريح‌ مي‌كند كه‌ انسان‌ها جز از ناحيه خداوند، قادر به‌ كسب‌ اين‌ دانش‌ نبوده‌اند. امام‌ عليه السلام خطاب‌ به‌«مفضّل‌» مي‌گويد:

اي‌ مفضّل‌! در گياهان‌ دارويي‌ و اين‌ كه‌ هر يك‌ از آنها در تهيه دارويي‌ خاص‌ به‌ كار مي‌روند، انديشه‌ كن‌. يكي‌ مانند «شيطرج‌» در اعماق‌ مفاصل‌ نفوذ مي‌كند و مواد زايد و رسوبات‌ آن‌ را دفع‌ مي‌كند، يكي‌ ديگر مثل‌ «افتيمون‌» ماده‌ بيماري‌زاي‌ سودايي‌ را از بدن‌ خارج‌ مي‌كند، ديگري‌ چون‌ «سكبينج‌» از بدن‌ بادزدايي‌ مي‌كند و آن‌ ديگر، ورم‌ها را تحليل‌ مي‌برد و گياهاني‌ ديگر كه‌ خواص‌ ديگري‌ دارند، اكنون‌ بينديش‌ كه‌ چه‌ كسي‌ اين‌ خواص‌ را در اين‌ گياهان‌ قرار داده‌ است‌؟ جز آن‌ كس‌ كه‌ آنها را براي‌ منفعت‌ مردم‌، آفريده‌ است‌ و چه‌ كسي‌ مردم‌ را نسبت‌ به‌ اين‌ خواص‌ آگاه‌ كرده‌ است‌، جز آن‌ كه‌ اين‌ خواص‌ را در گياهان‌ قرار داده‌ است‌؟ انسان‌ها - آنگونه‌ كه‌ بعضي‌ ادعا كرده‌اند - چگونه‌ مي‌توانستند از سر تصادف‌ و اتفاق‌ به‌ اين‌ خواص‌ پي‌ ببرند؟ فرض‌ كن‌ [كه‌ چنين‌ نيست‌ [انسان‌ها با ذهن‌ و انديشه‌ و تجربه‌هايشان‌ به‌ خواص‌ دارويي‌ اين‌ گياهان‌ پي‌ برده‌ باشند، اما حيوانات‌ چگونه‌ بر اين‌ خواص‌ آگاهي‌ پيدا كرده‌اند؟ برخي‌ از درندگان‌ هرگاه‌ مجروح‌ شوند، زخم‌ خود را با بعضي‌ از همين‌ گياهان‌ دارويي‌ مداوا مي‌كنند.[91]

گفتگوي‌ امام‌ صادق‌ عليه السلام با طبيب‌ هندي‌

مفضّل‌ بن‌ عمر جُعفي‌ دو روايت‌ مفصّل‌ از امام‌ صادق‌ عليه السلام در باب‌ خداشناسي‌ نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌ يكي‌ معروف‌ به «توحيد مفضّل‌» ـ كه‌ بخشي‌ از آن‌ در بالا گذشت‌ ـ و ديگري‌ مشهور به‌«اهليلجة» است‌. امام‌ صادق‌ عليه السلام حديث‌ اهليلجة را در پاسخ‌ به‌ نامه‌اي‌ از مفضّل‌ نوشته‌اند كه‌ وي‌ طي‌ آن‌ به‌ امام‌ عليه السلام خبرداده‌ بود، افرادي‌ در ميان‌ مسلمين‌ يافت‌ شده‌اند كه‌ خداوند و ربوبيّت‌ او را انكار مي‌كنند و بر اين‌ اساس‌، با مردم‌ به‌ گفتگو و مجادله‌ مي‌پردازند؛ سپس‌ از امام‌ عليه السلام درخواست‌ مي‌كند كه‌ براي‌ رد و پاسخ‌ به‌ اين‌ افراد، وي‌ را راهنمايي‌ نمايد. امام‌ صادق‌ عليه السلام در پاسخ‌ به‌ مفضّل‌، بعد از سپاس‌ خداوند و ذكر مقدمه‌اي‌ مي‌نويسد:

«اي‌ مفضّل‌، نامه تو را دريافت‌ نمودم‌ و در مورد درخواستي‌ كه‌ نموده‌ بودي‌، رساله‌اي‌ را مكتوب‌ داشته‌ام‌ كه‌ حاصل‌ گفتگويي‌ با يكي‌ از منكرين‌ خداوند است‌. اين‌ فرد، طبيبي‌ از سرزمين‌ هند بود كه‌ نزد من‌ آمده‌ و پيوسته‌ با من‌ گفتگو مي‌كرد و بر عقيده باطل‌ خود [در انكار خداوند] پاي‌ مي‌فشرد تا آن‌ كه‌ روزي‌ اهليلجه‌اي‌ را مي‌كوبيد تا آن‌ را با داروي‌ ديگري‌ كه‌ بدان‌ نياز پيدا كرده‌ بود، مخلوط‌ نمايد. در همين‌ هنگام‌، يكي‌ از حرف‌هايي‌ را كه‌ در گفتگوها و جدال‌هايش‌ با من‌ تكرار مي‌كرد، دوباره‌ مطرح‌ نمود و آن‌، اين‌ كه‌ دنيا پيوسته‌ بوده‌ و خواهد بود، درختي‌ مي‌رويد و درختي‌ بر زمين‌ مي‌افتد، فردي‌ متولد مي‌شود و فرد ديگري‌ تلف‌ مي‌شود و ...[يعني‌ امور عالم‌ برحسب‌ تصادف‌ و اتفاق‌ و خود به‌ خود جريان‌ دارد و خالق‌ و مدبري‌ وجود ندارد]. اين‌ طبيب‌ هندي‌ گمان‌ كرده‌ بود كه‌ اعتقاد من‌ به‌ وجود خداوند و تدبير او براي‌ عالم‌، بي‌معناست‌ و من‌ دليلي‌ براي‌ اثبات‌ آن‌ ندارم‌ ... سپس‌ اين‌ طبيب‌ رو به‌ من‌ كرد و گفت‌: چه‌ دليلي‌ بر وجود خدايت‌ كه‌ قدرت‌ و ربوبيّت‌ او را نيز توصيف‌ مي‌كني‌، داري‌؟ همانا قلب‌ انسان‌ چيزها را با حواس‌ پنجگانه‌ مي‌