شناسد [و هيچ‌ يك‌ از حواس‌ پنجگانه‌، گواهي‌ بر وجود خدا نمي‌دهد]. من‌ به‌او گفتم‌: خدايم‌ را با عقل‌ كه‌ در قلبم‌ جاي‌ دارد و با دليلي‌ كه‌ در شناخت‌ خدايم‌ به‌ او احتجاج‌ مي‌كنم‌، مي‌شناسم‌.
[سپس‌ گفتگوي‌ امام‌ با طبيب‌ هندي‌، به‌ درازا مي‌انجامد تا به‌ آنجا مي‌رسد كه‌ امام‌ عليه السلام تصميم‌ مي‌گيرد علاوه‌ بر ادلّه‌ و براهيني‌ كه‌ تاكنون‌ براي‌ طبيب‌ هندي‌ ذكر كرده‌ است‌، از راه‌ خود طب‌ نيز - كه‌ حرفه مرد هندي‌ بود - بر وجود خداوند استدلال‌ نمايد.] آن‌گاه‌ امام‌ خطاب‌ به‌ طبيب‌ هندي‌ مي‌گويد:

آيا اگر از راه‌ همين‌ اهليلجه‌اي‌ كه‌ در دست‌ داري‌ و نيز از راه‌ طبي‌ كه‌ حرفه تو و پدرانت‌ است‌، ثابت‌ كردم‌ كه‌ اطلاع‌ بر خاصيت‌ و كاركرد اين‌ اهليلجة و ديگر داروها، ريشه‌ در آسمان‌ [خداوند] دارد، به‌ من‌ تضمين‌ و انصاف‌ مي‌دهي‌ كه‌ به‌ وجود خداوند اعتراف‌ كني‌؟

طبيب‌ هندي‌: بله‌!

امام‌ عليه السلام:آيا درست‌ است‌ كه‌ مردم‌ از بدو تولد، آگاه‌ به‌ طب‌ و خواص‌ گياهان‌ دارويي‌ مثل‌ همين‌ اهليلجة نبوده‌اند؟

طبيب‌:بله‌!

امام‌ عليه السلام:پس‌ از كجا به‌ اين‌ دانش‌ دست‌ يافتند؟

طبيب‌:با تجربه‌ و آزمون‌.
امام‌ عليه السلام:در ابتدا چگونه‌ به‌ اذهانشان‌ خطور كرد كه‌ در اين‌ گياهان‌، خواص‌ دارويي‌ موجود است‌ در حالي‌ كه‌ در آنها چيزي‌ جز ضرر [به‌ خاطر طعم‌ اَغلب‌ تلخ‌ و تند آن‌ها] نمي‌ديدند تا آن‌ كه‌ بعد به‌ تجربه‌ روي‌ آوردند؟ و چگونه‌ دنبال‌ چيزي‌ رفتند كه‌ با حواس‌ پنجگانه‌، قدرت‌ درك‌ آن‌ را نداشته‌اند؟

طبيب‌:براساس‌ تجربه‌شان‌!

امام‌ عليه السلام:به‌ من‌ بگو، مخترع‌ علم‌ طب‌ و كاشف‌ خواص‌ گياهان‌ دارويي‌ كه‌ در سرزمين‌هاي‌ شرق‌ و غرب‌ پراكنده‌اند، كيست‌؟ آيا جز اين‌ است‌ كه‌ بايد مردي‌ حكيم‌ از يكي‌ از اين‌ سرزمين‌ها باشد؟

طبيب‌:بله‌، همينطور است‌ و جز اين‌ كه‌ فرد حكيمي‌ اين‌ علم‌ را وضع‌ كرده‌ باشد و حكيمان‌ ديگر در آن‌ تفكر و تعقل‌ كرده‌ باشند، راه‌ ديگري‌ متصور نيست‌.امام‌ عليه السلام:گويا تصميم‌ به‌ انصاف‌ گرفته‌اي‌ و مي‌خواهي‌ به‌ قولت‌ وفا كني‌. پس‌ اكنون‌ بگو كه‌ آن‌ فرد حكيم‌، چگونه‌ به‌ اين‌ شناخت‌ رسيده‌ است‌؟ حال‌، چنين‌ فرض‌ كن‌ كه‌ او بر خواص‌ داروهايي‌ كه‌ در سرزمين‌ خودش‌ بوده‌ است‌، مطلع‌ شده‌ است‌ و [في‌المثل] زعفراني‌ را كه‌ در ايران‌ مي‌رويد، مي‌شناخته‌ است‌، اما آيا فكر مي‌كني‌ او همه گياهان‌ زمين‌ را يافته‌ و يكي‌ يكي‌ آنها را چشيده‌ است‌ تا به‌ خواص‌ همه آنها پي‌ برده‌ است‌؟ و آيا عقل‌ تو مي‌پذيرد كه‌ مرداني‌ حكيم‌، قادر بوده‌اند كه‌ همه شهرهاي‌ فارس‌ را جستجو كنند و گياهان‌ و درختان‌ آن‌ را يك‌ به‌ يك‌ تجربه‌ كنند و با حواسشان‌ به‌ اين‌ شناخت‌ برسند و [في‌المثل] بر درختي‌ كه‌ شامل‌ خواص‌ دارويي‌ مختلف‌ است‌ ـ و شناخت‌ آنها از عهده حواس‌ خارج‌ است‌ - اطلاع‌ پيدا كنند؟ حال‌، فرض‌ كن‌ كه‌ اين‌ حكيم‌ [و ديگر حكيمان‌] بعد از جستجو و تجربه اين‌ درخت‌ و ديگر درختان‌ و گياهان‌ ايران‌، به‌ اين‌ شناخت‌ رسيد اما او چگونه‌ دريافت‌ كه‌ بعضي‌ از اين‌ گياهان‌ نمي‌توانند كاربرد دارويي‌ داشته‌ باشند مگر آن‌ كه‌ با دارويي‌ ديگر، في‌المثل‌ با اهليلجة از هند، مَصطكي‌ از روم‌، مُشك‌ از چين‌، دارچين‌ از چين‌، بيضه‌ بيدَسْتر از تركستان‌، افيون‌ از مصر، صَبر از يمن‌، بورق‌ از ارمنستان‌ و امثال‌ اينها از اجزاي‌ دارويي‌ در سرتاسر زمين‌، تركيب‌ شوند؟ يا چگونه‌ به‌ رستنگاه‌هاي‌ اين‌ گياهان‌ رنگارنگ‌ كه‌ در مناطق‌ و سرزمين‌هاي‌ گوناگون‌ است‌، پي‌ برده‌ است‌؟ بعضي‌ از اين‌ داروها، ريشه گياهان‌، بعضي‌ پوست‌، بعضي‌ برگ‌، بعضي‌ ميوه‌، بعضي‌ عصاره‌، بعضي‌ مايع‌، بعضي‌ صمغ‌ و بعضي‌ روغن‌ گياهان‌ هستند، بعضي‌ از آنها عصاره‌گيري‌ و پخته‌ مي‌شوند و بعضي‌ از آنها عصاره‌گيري‌ مي‌شوند ولي‌ پخته‌ نمي‌شوند، و نيز انواع‌ گياهاني‌ كه‌ به‌ زبان‌هاي‌ مختلف‌ نام‌گذاري‌ شده‌اند و جز با تركيب‌ با برخي‌ گياهان‌ ديگر، خاصيتي‌ ندارند. بعضي‌ از اين‌ داروها، زهره‌هاي‌ درندگان‌ و حيوانات‌ خشكي‌ و دريايي‌ هستند و اهل‌ اين‌ سرزمين‌ها اغلب‌ با يكديگر دشمني‌ و اختلاف‌ دارند و زبان‌هايشان‌ با هم‌ متفاوت‌ است‌، اغلب‌ با هم‌ در حال‌ جنگ‌ و كشتار و اسيرگرفتن‌ هستند، آيا چنين‌ مي‌پنداري‌ كه‌ اين‌ حكيم‌ در همه اين‌ سرزمين‌ها جستجو كرده‌ است‌ و هر زباني‌ را فراگرفته‌ است‌ و اين‌ گياهان‌ را در مشرق‌ و مغرب‌ مورد تحقيق‌ قرار داده‌ است‌ در حالي‌ كه‌ ايمن‌، سالم‌ و بدون‌ هرگونه‌ هراس‌ و بيماري‌، زنده‌اي‌ بدون‌ مرگ‌، جستجوگري‌ بدون‌ خطا، تصميم‌گيرنده‌اي‌ بدون‌ سستي‌، داراي‌ حافظه‌اي‌ بدون‌ فراموشي‌ و سرزنده‌اي‌ بدون‌ خستگي‌ بوده‌ است‌ كه‌ زمان‌ و محل‌ روييدن‌ اين‌ گياهان‌ را علي‌رغم‌ مخلوط‌ و درهم‌ بودنشان‌ و تفاوت‌ ويژگي‌هايشان‌ و تضاد رنگ‌هايشان‌ و گوناگوني‌ نام‌هايشان‌ كشف‌ كرده‌ و سپس‌ هر بوته‌ و درختي‌ را با ساقه‌ و برگ‌ و ميوه‌ و بوي‌ و طعم‌ آن‌ توصيف‌ كرده‌ است‌؟ و آيا براي‌ اين‌ حكيم‌، چاره‌اي‌ جز اين‌ كه‌ همه‌ گياهان‌ و درختان‌ دنيا و شاخ‌ و برگ‌ و ريشه‌هاي‌ آنها را يك‌ به‌ يك‌ و برگ‌ به‌ برگ‌ و جزء به‌ جزء مطالعه‌ كند، راه‌ ديگري‌ بوده‌ است‌؟

فرض‌ كن‌ كه‌ او به‌ گياه‌ و درخت‌ مورد نظرش‌ دست‌ يابد، اما چگونه‌ حواس‌ او به‌ او مي‌گويد كه‌ اين‌ گياه‌ براي‌ دارو مناسب‌ است‌ در حالي‌ كه‌ گياهان‌، برخي‌ شيرين‌، برخي‌ ترش‌ و برخي‌ تلخ‌ و شور هستند؟ اگر بگويي‌: در اين‌ شهرها جستجو مي‌كرده‌ و از اين‌ و آن‌ مي‌پرسيده‌ است‌، مي‌گويم‌: چگونه‌ در مورد چيزي‌ كه‌ نديده‌ و با ديگر حواسش‌ درك‌ نكرده‌ بوده‌ است‌، مي‌پرسيده‌ است‌؟ و چگونه‌ مي‌توانسته‌ به‌ سراغ‌ فرد مطلعي‌ رود، در حالي‌ كه‌ زبان‌ اين‌ دو با هم‌ مختلف‌ و موارد سؤال‌ هم‌ گوناگون‌ بوده‌، از او پرس‌ و جو كند؟ باز فرض‌ كن‌ كه‌ چنين‌ كرده‌ است‌، اما او چگونه‌ منفعت‌ها و ضررهاي‌ اين‌ گياهان‌، تسكين‌ بخشي‌ يا تحريك‌ كنندگي‌، سرد و گرم‌، شيرين‌ و تلخ‌ و تند و نرم‌ و سخت‌ آنها را فهميده‌ است‌؟ پس‌ اگر بگويي‌ براساس‌ حدس‌ و گمان‌، پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ گمانه‌زني‌، كار حواس‌ آدمي‌ نيست‌ و اگر بگويي‌ با تجربه‌ و چشيدن‌ آنها، در اين‌ صورت‌ سزاوار آن‌ بود كه‌ در اولين‌ تجربه‌هايش‌ بميرد چرا كه‌ بسياري‌ از اين‌ گياه