 نيز بر وحياني‌ و توقيفي‌ بودن‌ علم‌ طب‌، تصريح‌ مي‌كنند. شيخ‌ مفيد در شرح‌ خود بر كتاب «اعتقادات‌» صدوق در ذيل‌ نظر صدوق‌ مبني‌ بر وحياني‌ و سمعي‌ بودن‌ علم‌ طب‌، مي‌نويسد:

«طب‌، دانش‌ صحيحي‌ است‌ و راه‌ دستيابي‌ به‌ آن‌، وحي‌ بوده‌ است‌ و دانشمندان‌، آن‌ را از انبيا اَخذ كرده‌ و آموخته‌اند، زيرا بدون‌ سمع‌ و توقيف‌ [آموزش‌ وحي‌]، راهي‌ براي‌ شناخت‌ بيماري‌ها و داروها وجود ندارد. پس‌ بي‌گمان‌، راه‌ دستيابي‌ به‌ طب‌، شنيدن‌ از داناي‌ به‌ اَسرار و امور پنهاني‌ [خداوند]، است‌.» [94]

احاديثي‌ كه‌ ذكر آنها گذشت‌، همگي‌ به‌ وضوح‌، گوياي‌ نياز تمام‌ عيار انسان‌ به‌ هدايت‌ مادي‌ و معيشتي‌ خداوند و انبيا است‌، و اين‌ عقيده‌ رايج‌ و مشهور را كه‌ تدبير امور معاش‌ و دنياي‌ آدمي‌ به‌ تجربه‌ و خرد انسان‌ها واگذار شده‌ است‌ و اديان‌ و انبياي‌ الهي‌ در اين‌ حيطه‌ دخالت‌ نمي‌كرده‌اند و شأن‌ آنها اجل‌ّ از اين‌ امور بوده‌ است‌، رد مي‌كند. ضمن‌ آن‌ كه‌ اساساً امكان‌ كشف‌ فنون‌ معاش‌ و شناخت‌ درست‌ وجامع‌ پديده‌هاي‌ مادّي‌ براي‌ انسان‌ وجود نداشته‌ است‌.

البته‌ پيشتر نيز گفتيم‌ كه‌ بعد از رنسانس‌، با دستمايه‌ قرار دادن‌ علوم‌ انبيايي‌، اين‌ امكان‌ براي‌ بشر به‌ وجود آمد كه‌ به‌ طور مستقل‌ و خودسر منشأ اكتشافات‌ و اختراعات‌ عديده‌اي‌ شود، اما به‌ دليل‌ آن‌ كه‌ امكان‌ اشراف‌ بر همه ابعاد و زواياي‌ امور براي‌ آدمي‌ بدون‌ هدايت‌ وحي‌ و ارائه‌ طريق‌ انبيا و ائمه‌ معصومين عليهم السلام وجود ندارد، نتيجه‌ و برآيند كلي‌ اين‌ رويكرد خودسرانه‌ به‌ علوم‌ و ميل‌ به‌ دستاوردهاي‌ جديد علمي‌ و تكنيكي‌، شديداً به‌ زيان‌ بشريت‌ و خارج‌ از مدار مصالح‌ دنيوي‌ و اُخروي‌ او بوده‌ است‌ و تمامي‌ بحران‌هاي‌ دنياي‌ جديد ناشي‌ از همين‌ امر بوده‌ است‌.[95]

انسان‌ وقتي‌ با اتكا به‌ تجربه‌ و كنجكاوي‌ شخصي‌ خود سراغ‌ اكتشافات‌ و اختراعات‌ علمي‌ و فني‌ مي‌رود، به‌ يكي‌ از نتايج‌ زيردست‌ مي‌يابد:

1ـ شبه ‌علم‌، يعني‌ گزاره‌هايي‌ كه‌ انطباق‌ با واقعيت‌ نداشته‌ و خطاست‌. مانند بسياري‌ از فرضيات‌و نظريه‌هايي‌ كه‌ بعد از گذشت‌ مدتي‌، نادرستي‌ آنها آشكار مي‌شود.

2ـ علمي‌ كه‌ تنها بخشي‌ از واقعيت‌ را مي‌نماياند و نه‌ همه‌ آن‌ را كه‌ اين‌ خود مي‌تواند منشأ گمراهي‌ و زيان‌هاي‌ فراواني‌ باشد. بسياري‌ از اكتشافات‌ و نوآوري‌هاي‌ پزشكي‌ جديد از اين‌ مقوله‌ است‌.

3ـ علمي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ به‌ نحوي‌ جامع‌ واقع‌نما باشد، اما دانشمندان‌ از تبعات‌ كاربردي‌ آن‌ آگاهي‌ لازم‌ را نداشته‌ باشند، مثل‌ آنچه‌ در عرصه‌ فيزيك‌ اتمي‌ رخ‌ داده‌ است‌، و يا آنكه‌ فاقد مطلوبيت‌ مورد سفارش‌ شريعت‌ باشد.

خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسينیز در كتاب‌ كلامي «تجريدالاعتقاد» طي‌ مطلبي‌ درباره فلسفه بعثت‌، اموري‌ چون‌«تشخيص‌ زيانمند و سودمند»، «حفظ‌ نوع‌ انساني‌» و «آموزش‌ صنعت‌هاي‌ پنهان‌ از عقل‌ و ادراك‌ آدمي‌» را در حيطه رسالت‌هاي‌ انبيا مي‌داند:

«بعثت‌ انبيا، [عقلاً] حَسَن‌ است‌، به‌ دليل‌ آن‌ كه‌ شامل‌ سودمندي‌هايي‌ براي‌ انسان‌هاست‌ مانند: 1ـ ياوري‌ رساندن‌ به‌ عقل‌ در آنچه‌ كه‌ به‌ آن‌ راه‌ دارد 2ـ ارائه‌ حكم‌ در مواردي‌ كه‌ عقل‌ بدان‌ راه‌ ندارد 3ـ برطرف‌ نمودن‌ ترس‌ 4ـ تشخيص‌ نيكي‌ و زشتي‌، و سودمند و زيانمند 5ـ حفظ‌ نوع‌ انساني‌ و به‌ كمال‌ رساندن‌ انسان‌ها بر حسب‌ استعدادهاي‌ گوناگونشان‌ 6-آموزش‌ دادن‌ صنعت‌هاي‌ پنهان‌ از انسان‌ها 7ـ آموزش‌ امور اخلاقي‌ و سياسي‌ 8ـ خبر دادن‌ از مجازات‌ و پاداش‌ خداوند.»علامّه‌ حلّي در توضيح‌ عبارت‌ خواجه‌ مي‌نويسد:

«از جمله‌ ادلّه حُسن‌ بعثت‌ اين‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از اشياء براي‌ ما سودمند است‌ مثل‌ بسياري‌ از غذاها و داروها و بعضي‌ از آنها براي‌ ما زيانمند است‌ مثل‌ بسياري‌ از سموم‌ و گياهان‌، و اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ عقل‌ نمي‌تواند آنها را دريابد، و با بعثت‌ پيامبران‌ اين‌ فائده بزرگ‌ تأمين‌ مي‌شود... و از ديگر ادله حسن‌ بعثت‌ آن‌ است‌ كه‌ نوع‌ انساني‌ براي‌ بقاي‌ خود به‌ ابزارها و اموري‌ نيازمند است‌ كه‌ جز با شناخت‌ و علم‌ نمي‌تواند بدان‌ها دست‌ يابد، مانند لباس‌ و مسكن‌، و نيروي‌ [ادراك‌] بشري‌ فاقد چنين‌ شناختي‌ است‌ و اين‌ پيامبران‌ هستند كه‌ اين‌ صنعت‌هاي‌ سودمند و پنهان‌ [از آدمي‌] را به‌ انسان‌ها مي‌آموزند.»[96]

ديدگاه‌هاي‌ برخي‌ از صاحب‌نظران‌

در مورد منشأ وحياني‌ علوم‌ طبيعي‌

از جمله‌ كساني‌ كه‌ به‌ منشأ وحياني‌ علوم‌ طبيعي‌ و مادّي‌، تصريح‌ كرده‌ است‌، جلال‌ الدين‌ محمد رومي‌، در دفتر چهارم‌ مثنوي‌ است‌. وي‌ با استناد به‌ روايتي‌ نبوي[97]در مورد منشأ علم طب و نجوم مي‌گويد:

اين‌نجوم‌وطب‌،وحي‌انبياست‌

عقل‌وحس‌راسوي‌بي‌سو،ره‌كجاست

عقل‌جزوي‌،عقل‌استخراج‌نيست

‌جزپذيراي‌فن‌ومحتاج‌نيست‌

قابل‌تعليم‌وفهمست‌اين‌خرد

ليك‌صاحب‌ْوحي‌،تعليمش‌دهد

جمله‌حرفتهايقين‌ازوحي ‌بود

اول‌او،ليك‌عقل‌،آن‌رافزود[98]

هيچ‌حرفت‌راببين‌كاين‌عقل‌ما

تانداوآموختن‌،بي‌اوستا

دانش‌پيشه‌ازاين‌عقل‌اربدي

‌پيشهبي‌اوستاحاصل‌شدي‌

كندن‌گوري‌كه‌كمترپيشه‌بود

كي‌زفكروحيله‌وانديشه‌بود

گربدي‌اين‌فهم‌،مرقابيل‌را

كي‌نهادي‌برسراوهابيل‌را

كه‌كجاغايب‌كنم‌اين‌كُشته‌را

اين‌به‌خون‌وخاك‌،درآغشته‌را

ديدزاغي‌،زاغ‌مرده‌دردهان

‌برگرفته‌درهوا،گشته‌پران‌

ازهوازيرآمدوشداوبه‌فن

ازپي‌تعليم‌،اوراگوركن‌

پس‌به‌‌چنگال‌اززمين انگيخت‌گرد ‌

زودزاغ‌مرده‌رادرگوركرد

دفن‌كردش‌پس‌بپوشيدش‌به‌خاك‌

زاغ‌ازالهام‌حق‌بدعلمناك‌

گفت قابیل آه شُه بر عقل من

که بود زاغی ز من افزون به فن[99]
درابيات‌فوق‌همچنين‌به‌ماجراي‌قتل‌هابيل‌توسط‌قابيل‌،اشاره‌شده‌است‌كه‌طي‌آن‌قابيل‌،به‌ناتواني‌خوددرمقايسه‌بايك‌كلاغ‌،اعتراف‌مي‌كندواين‌شاهدي‌ديگربرعجزانسان‌،حتي‌درتدبيرامورابتدايي‌خود،بدون‌تعليم‌خداونداست‌. وقتي‌قابيل‌،هابيل‌رابه‌قتل‌رساند،درمانده‌بودكه‌باجنازه‌اوچه‌كند. قرآن‌كريم‌مي‌فرمايد:

فَبَعَث‌َالله‌ُغُراباًيَبْحَث‌ُفي‌الْاَرْض‌ليُريَه‌ُكَيْف‌َيُواري‌سَوْاَةَاَخيه‌قال‌َياوَيْلَتي‌اَعَجَزْت‌ُاَن‌ْاَكُون‌َمثْل‌َهذاالْغُراب‌فَاُواري‌سَوأَةَاَخي

آنگاه‌خداوندكلاغي‌برانگيخت‌كه‌زمين‌را [باچنگ‌ومنقار] مي‌كاويدتابدين‌وسيله‌به‌اوبنماياندكه‌چگونه‌جسدبرادرش‌را 