 خیالات فاسده در خاطر و نظر ایشان می آید- مثل اصحاب مالیخولیا و برسام. [و] شیطان لعین که دشمن قدیم انسان است، فرصت نموده تقویت ایشان می کند و نام این را کشف می گذارند.

الحال، این مرد، موفّق را قسم می توانم خورد که خود حقیقت آن ها را نفهمیده و محض کفر تقلیدی آموخته و با امثال خود در میان می آورد.....

والحال، آنچه در این ملفوفه نوشته شده... برخی آن عقاید فاسده از آن ظاهر و هویداست که نمی تواند انکار کرد. و صریح ترین آن ها اعتقاد به وحدت وجود است و اعتقاد به وجود عقول عشره قدیمه که فلاسفه و حکمای یونان به آن معتقدند. و هر دوی این اعتقاد مخالف دین محمّدی صلی الله علیه و آله و شریعت اثنا عشری- صلوات الله علیهم أجمعین- است. و نه دلیلی عقلی بر آن ها تمام است و نه در کلام خدا و کلام پیغمبر خدا و عترت اطهار- صلوات الله علیهم أجمعین- تصریحی به آنها شده است. و آنچه از بعض متشابهات کتاب و سنت به آن متمسک شده اند، محلّ اعتماد نیست، بلکه دلیل عقلی بر بطلان آن ها قایم است و صریح قرآن و احادیث معصومین علیهم السلام به بطلان آن ناطق است. ...

هر کس تأمّل کند در این گونه رفتار می فهمد که اغلب این جماعت را اعتقادی به شرع نیست؛ والا چگونه شد تا مدّت پنجاه شصت سال اوقات خود را صرف مسایل عقول و نفوس و وحدت وجود و موجود می کند و مطلقاً خبری از علم شریعت ندارد، نه به عنوان اجتهاد و نه تقلید! ....

از جمله، این مرد موفّق ... است که چهار کلمه کفر تقلیدی آموخته است، و به ضلالت خود اکتفا نکرده و در اِضلال دیگران می کوشد و در استظهار و هواداری این فرقه ضالّه می جوشد، و ....

پس انسب آن است که

[بخش اول]

ما در این مرحله اکتفا می کنیم به ذکر دو مطلب:

مطلب اول: این که می بینیم که جماعت صوفیّه معتقدِ جماعتی هستند که انکار کفر آن ها در مرتبه [انکار] کفر ابلیس است، و تا کسی رفیق نباشد با آن ها در آن عقاید مرید و تابع ایشان نمی شود.

و اگر بگویی که: شاید مرید ها به عقاید فاسده آن ها مطّلع نشده باشند، خود می دانی که این غلط محض است و مطالب آن ها در کتاب های آن ها واضح و مبیّن است، و آن جماعتی که کفر آن ها و ملعون بودنِ به زبان اهل بیت عصمت- صلوات الله علیهم اجمعین- ثابت است بسیاراند.[2]

و مطلب دویم: آن که بنای صوفیّه در عقاید ایشان آیا با دعوای اسلام و صحّت اسلام است یا نه؟ و اگر مدّعی اسلامند، پس آیا علمای ظاهر که برخلاف آنها می گویند آیا آن ها هم مسلمانند یا نه؟ و جمع ما بین مسلمان بودن هر دو فرقه چگونه می شود با این که غالباً مستلزم اجتماع ضدّین می شود؟!

اما مطلب اول: پس هر چند آن جماعتی که کفر و زندقه آن ها ظاهر است و جماعت صوفیّه معتقد ایشان هستند بسیارند؛ مثل حسینِ منصور حلاج و بایزید بسطامی و غیرهما. و ما در این جا اکتفا می کنیم به ذکر حال محیی الدین [ابن] عربی از متأخرین ایشان که مؤسس اساس وحدت وجود و وحدت موجود است. با وجود این که از مشایخ اهل سنّت است جماعت صوفیّه همگی معتقد او هستند؛ حتّی جماعت صوفیّه که از شیعیان می باشند و بعضی از علمای متصوفه شیعیان او را شیعه می دانند به مجرد بعضی کلماتی که دلالتی بر تشیع او ندارد. به هر حال همگی او را تعظیم و توقیر می کنند و سخنان او را به سمع قبول می پذیرند و در کتاب های خود نقل می کنند.

و اعتقاد به خوبی محیی الدین با حقّانیت شریعت خصوصاً مذهب اثنا عشری جمع نمی شود، و این چیزی نیست که من افترا بگویم و بهتان به علمای شیعه بندم. می پرسید از جماعت صوفیه که چنین هست یا نه؟ هرگاه انکار کنند من در مواضع بسیار نشان دهم؛ خصوصاً در کلمات ملاصدرا که از اعاظم این فرقه است. و هرگاه اقرار کنند، بگویند که چگونه می توان جمع کرد ما بین آنچه محیی الدین گفته است و ما بین آنچه شرع مبین آن را بیان کرده که مجال انکار درآن نیست؟

من در اینجا بعضی از سخنان او را نقل می کنم:

[پاره ای از گفتار محیی الدین]

[رؤیت پیغمبر صلی الله علیه و آله در رؤیا و تألیف کتاب فصوص الحکم]

اولاً: در کتاب فصوص الحکم بعد از اتمام خطبه می گوید کلامی که حاصل آن این است که: من در خوابِ نیکِ بشارت دهنده دیدم در دمشق رسول خدا را و به دست آن حضرت کتاب بود، پس به من فرمود که: این کتاب فصوص الحکم است، این را بگیر و به مردم برسان که به آن منتفع شوند. پس من گفتم: فرمان می برم و اطاعت می کنم خدا و رسول و أولوا الأمر ما را. پس من به آرزوی خود رسیدم و نیّت خود را خالص کردم و همت بستم که اظهار کنم این کتاب را به نحوی که رسول خدا از من خواسته بی زیاده و نقصان، و از خدا خواستم که مرا در تألیف این کتاب و سایر احوالم از بندگان خالص خود گرداند که شیطان تسلّطی بر آن ها ندارد، این که آنچه به دست من نوشته می شود و زبان من به آن گویا می شود و دل من به آن اعتقاد می کند از الهام اِلهی باشد و من ترجمه کلام اِلهی کنم، تا این که محقّق شود بر صاحب دلان- که أهل الله می باشند- که در این تلبیسی نیست، و این که منزّه است غرض من از اغراض نفسانیّه. و امیدوارم که چنان چه حقّ تعالی ندای مرا شنیده است دعای مرا مستجاب کرده باشد. و پس، من القا می کنم و نمی رسانم به شما مگر آن چه را که خدا به من می رساند، و در این کتاب نمی نویسم مگر آن چه از جانب خدا به من نازل می شود، و من پیغمبر و رسول نیستم و لکن وارث علوم ایشانم و زراعت می کنم در دنیا از برای آخرتم. پس از خدا بشنوید و به خدا بازگشت کنید و دل دهید به آنچه من می گویم .پس بعد از آن، به فهم و ادراکات مجملات قول مرا تفصیل بدهید و توضیح کنید. پس منّت گذارید بر طالبان این علوم و منع نکنید این رحمت واسعه را از ایشان.[3]

[تقریر قیصری]

و قیصری در شرح آن گفته است که: نقل حکایت این خواب که محیی الدین دیده و اظهار آن، از برای عذر این است که آنچه در این کتاب است از جمله اسرار است و از جمله امانت اِلهی است که به امین های خود سپرده. پس اگر کسی بحث کند و بگوید که: چگونه این امین خدا این امانت را محافظت نکرد و فاش کرد؟ پس محیی الدین در مقام عذر می گوید که: چگونه در این رؤیا که در خواب دیدم مأمور شدم به اظهار، پس از این جهت اظهار کردم.[4]

[جواب تقریر قیصری]

ای صاحبان فهم! ملاحظه کنید کلام این شارح احمق را که از مصنّف احمق تر است که این چگونه عذری است؟ و عذر بدتر از گناه این است.

اولاً: این که از کجا معلوم شد که آنچه این بی دین می گوید سرّ خدا باشد؟

دویّم: از کجا ثابت شد که او امین خداست؟

سیّم: آن که بر فرض تسلیم این دو مرحله، چه معنی دارد رخصت دادن در افشای سرّ از برای دیگران؟

این نقل امانت و امین را در میان درآورده که بگوید: چنان چه امانت هایی که مردم به امین های خود می سپرند از مال و متاع و درهم و دینار، و باید آن را پنهان نگاه داشت که کسی مطّلع نشود که مبادا تلف شود تا وقتی که صاحبش آن را مطالبه کند، و خود در پنهانی، بگیرد، یا حواله به جمع کثیری که بگیرند و همه مطّلع شوند برآن امانت، پس در این جا وجوب پنهان داشتن تا رخصت از صاحبش حاصل شود، خوب ا