 حقّ تعالی که می فرماید: لَیسَ کَمِثلِهِ شَیء و احادیث بسیار که ناطق است به «أنه شَیء لا کالأَشیاء»یعنی نیست مثل خدا چیزی، و خدا چیزی است نه مانند چیز ها.

و محیی الدین [ابن] عربی شقی- که سزاوار است مسمّی شود به «ممیت الدین» یا «ماحی الدین»- در اول کتاب فتوحات گفته است: «سبحان من أظهر الأشیاء و هو عینها»[28] یعنی تنزیه می کنم و پاکیزه می دانم کسی را که ظاهر کرده است همه اشیاء را و او خود عین آن هاست.

و «علاء الدوله سمنانی که از رؤسای این فرقه است، با وجود کمال ارادت او به محیی الدین در حاشیه فتوحات به این عبارت نوشته است: «إنّ اللهَ لا یَستحیی مِن الحقّ، أیّها الشیخ! لَو سَمِعتَ مِن أحَدٍ أنّه یقول: فَضلَةُ الشیخ عینِ وجود الشیخ، لا تُسامِحه اَلبتّة، بل تَغضب علَیه، فکیف یسُوغُ لکَ أن تَنسِب هذه الهذیان إلی الملک الدّیان؟ تِب إلی الله توبةً نصوحاً لتنجو من هذه الورطةِ الوَعِرَة الّتی یَستَنکِفُ منه الدهریّون والطبیعیّون و الیونانیّون. والسلامُ علی مَن اتّبع الهُدی».[29]

یعنی من حقّ می گویم و از تو شرم نمی کنم؛ زیرا که خدای تعالی شرم نمی کند از این که حقّ را بگوید چنان که در قرآن مجید است. ای شیخ! اگر بشنوی از کسی که بگوید: فضله شیخ خود وجود شیخ است، با او مسامحه نمی کنی، و غضب می کنی بر او و از او نمی گذری، پس چگونه جایز است از برای تو که نسبت بدهی این هذیان را به پادشاه دیّانی که جزای عمل هر کسی را می دهد؟ بازگرد به سوی خدا، و توبه نصوح کن تا نجات بیابی از این ورطه مهلکی که دهری[30] ها که قایل به خدایی نیستند و دهر را خدا می دانند از آن استنکاف دارند، و همچنین طبیعی [31]ها که کارخانه موجودات را از تصرّف طبیعت می دانند، و یونانی ها که اعتقاد به شریعت ندارند، و سلام بر کسی باد که متابعت راه راست کند.

[وحدت وجود و موجود از دیدگاه محیی الدین]

پس از این جا معلوم شد که محیی الدین قایل به وحدت موجود است؛ یعنی هر چه موجود است بعینه ذات خداست که نام آن را وجود گذاشته، و وجود خدا- که ذات اوست- عین موجودات است، که لازم این قول است- العیاذ بالله- که خدا عین هر چیزی باشد حتی سگ و گربه و نجاسات. تعالی شأنه عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوّاً کَبِیراً.[32] و اعتراض کرده اند بر این جماعت که: وجود واجب را عین موجودات می دانند، بنابراین که شما می گویید: واجب الوجود عین حقیقت وجود است و آن جلوه گر شده و ظاهر شده در جمیع اشیاء، لازم می آید انقسام حقیقت وجود و تعدّد و بسیار شدن آن و متحد شدن و آمیخته شدن آن به چیز های زشتِ خبیث، مثل نجاسات و سگ و خوک و امثال آن ها، حقّ تعالی منزّه است از این ها؛ زیرا که انقسام و قطعه قطعه شدن مستلزم ترکیب است، و مرکب محتاج است در حقیتِ خود به اجزاء و خدا غنیّ مطلق است و نمی تواند شد که محتاج باشد، و منزّه است از آن که مخلوط به چیزهای خسیس زشتِ خبیث شود.

و ایشان جواب گفته اند که: منع می کنم لزوم انقسام و تعدّد و کثرت و مخلوط شدن به چیزهای خبیث را؛ زیرا که شعاع آفتاب هرگاه بر روی زمین بیفتد آن شعاع به حسب ذات منقسم نمی شود و بسیار نمی شود، بلکه آن انقسام و تکثّر و تعدّد از برای روی زمین حاصل است نه برای شعاع، به دلیل آن که ما هرگاه شعاع را اعتبار کنیم به تنهایی- با قطع نظر از محل که روی زمین است- در آن انقسام و تعدّدی تصوّر نمی شود و همچنین هرگاه شعاع آفتاب بتابد بر چیزهای خبیث، نقصی عارض آن نور نمی شود، و اگر بر چیز شریفی بتابد باعث کمال آن نور نمی شود، بلکه نور در هزار صورت بر شرف خود باقی است و توهّم نقص و شرف راجع به محلّ آن است.

و ما می گوییم که: جواب این جماعت و منع لزوم انقسام از باب مکابره است ، و مثالی که آورده اند- یعنی شعاع آفتاب و تابیدن آن بر روی زمین- مطابق مطلب نیست؛ زیرا که مطلب ایشان این است که ذات واجب، عین وجود است، نه این که چیز جدایی باشد و وجود چیز دیگر باشد و او صاحب آن باشد. و همچنین مطلب ایشان اتّحاد وجود واجب است با عین ممکنات، و اشراق نور شَیء بر شئ دیگر مفید به اتّحاد آن شَیء نیست. و این که گفتیم که: منع لزوم تقسیم مکابره است؛ به جهت این است که معیار کلام او و استدلال او به محض تشبیه است به نور آفتاب، و لازم آن افتاده که کسی مضایقه ندارد از تشبیه وجود واجب به نور آفتاب، پس البّته مضایقه نخواهد داشت از تشبیه ذات واجب به آفتاب از برای تفهیم مطلب، پس چنان که آفتاب جوهری است جسمانی و ضیاء و نور او عرضی است قایم به او، [و] چنان که معروض- که جرم آفتاب است، قابل انقسام است، عرض قایم به مجموع آن نیز قابل انقسام است. و همچنین جسمی که محاذی آفتاب شود و کسب نور و ضیاء کند از محاذات آن نیز قابل انقسام است. پس، اجسامی که بعد از آفتاب است- یعنی اجرام سماوات تحت آن و ما تحت آن تا به کره هوا برسد- مجاور از مجاور کسب نور می کند تا به زمین برسد که زمین از مجاورت هوای نورانی- که او هم کسب نور کرده از جسم های ما فوق آن از آسمان ها و غیر آنها برسد به اصل آفتاب- نورانی شده، آن نور که عارض آن است و عارض ما فوق آن است همه قابل انقسامند به تبعیّت قابلبّت اصل نوری که قایم است به اصل جرم آفتاب.
و این که گفته است که: هرگاه شعاع را اعتبار کنیم به تنهایی با قطع نظر از زمین، تصوّر می کنی که هوا که نور را فرا گرفته بر حال خود است، اگر از آن هم قطع نظر می کنی تا به آخر آسمان های ثلاث، قطع نظر از خود جرم آفتاب نمی توانی کرد، که نور لازم ذات آن است و منفکّ از آن نمی شود، قابل انقسام است.

به هر تقدیر، این جواب و این امثال از باب آن مَثَل مشهوری است که بگویند: حرام بخوری و شلغم! آخر ای مردمان چیز فهم که می خواهید مسایل غامضه را به محض تمثیل تمام کنید! لااقل مماثلت و مشابهت را میان مثال و ممثّل له ملاحظه کنید.

و از آنچه گفتیم معلوم شد حال آنچه گفته است در مثال تجلّی و ظهور خبیثات و قاذورات که تابش نور در کثافات باعث نقص نور نمی شود، زیرا که اگر مراد باحث این است که مذهبشان عینیّت وجود واجب است از برای ممکنات، نه محض تابیدن نور و مخالطه و ممازجه و عینیّت وجود پاک اِلهی با مظاهر کثیف ناپاک که لایق ذات پاک نیست، و این جواب رفع آن را نکرد.

تا این جا سخن با کسانی بود که به وحدت وجود قائلند و وجود واجب را عین ممکنات می دانند. و این جماعت نیز در ادای مطلب خود اختلاف شدید و مذاهب مختلفه بسیار دارند، و همین اختلاف شدید از اعظم ادلّه بطلان طریقه ایشان است.

و این جماعت مبنای کلامشان بر دعوی مکاشفه و شهود و عیان است، و می گویند که: عقل از ادراک آن معزول است، و دعوای خود را ضمن مثال ها و تشبیهاتی که هیچ یک موافق مطلب نیست می خواهند تمام کنند.

پس امّا اگر هر کسی دعوای مکاشفه کند- هر چند بر امر محال باشد- لازم باشد تصدیق او کنیم و تکفیر او نکنیم، و هرگاه عقل که حجّت خداست بر خلق و مدار عالم در دین و دنیا به آن می گذرد، غلط کار شد، و آنچه به کشف حاصل می شود صحیح است، پس باید همه آن ها که دعوی مکاشفه می کنند