ورده‏اند، و نسبت دادن اين عقيده به آنان دروغي بزرگ و تهمتي عظيم است. گذشته از اينكه آثار مختلف و گوناگوني كه از انواع موجودات به طور محسوس و آشكار ديده مي‏شود، موجب بطلان و رد اين عقيده شده، و به نداي بلند فرياد برمي‏آورد كه چنين انديشه‏اي از كوتاه‏فكري سرچشمه گرفته است.

كتاب مورد اشاره[45] شواهدي از كلام ملاصدرا نيز مي‏آورد تا به كمك آن ثابت كند ملاصدرا هم وحدت وجود به معناي فوق (عدمي و اعتباري و اوهام بودنِ وجودِ ممكنات) را صريحا باطل دانسته، و نسبت دادنِ آن به اهل تصوف و عرفان را از نفهمي و جهالت شمرده است. در حالي كه اهل تحقيق به طور آشكار مي‏يابند خود ملاصدرا همين عقيده را دارد، و آن را به بزرگانِ اهل عرفان هم نسبت مي‏دهد. چنان که عبارات او را نقل نموديم, و پس از اين نيز شواهد ديگري از سخنان عرفا و فلاسفه را در اين مورد خواهيم آورد. رساله "لقاء اللّه‏" از ملاصدرا نقل مي‏كند:

برخي از كساني كه ادعاي تصوف دارند ولي نادان و كورند و روش عالمان عارف را به دست نياورده و به مقام عرفان نرسيده‏اند، از روي ضعف عقول و سستي عقيده و غلبه پادشاه وهم بر نفوس خويش، گمان كرده‏اند: ذات احديت ـ كه در زبان اهل عرفان موصوف به مقام احديت و نهاني هويت و نهاني در نهان است ـ داراي وجودِ فعلي بر كنار از مظهرها و جلوه‏ها نبوده، و آنچه كه متحقق است همان عالم صورت‏ها و قواي روحاني وحسي آن مي‏باشد، و خداوند همان مجموعه ظاهر است و جز آن وجودي ندارد، و او همان حقيقتِ انسان كبير و كتاب مبيني است كه اين انسان كوچك، نمونه و نسخه مختصري از آن مي‏باشد. اين گفتار كفر رسوا و زندقه صرف است، كسي كه داراي پست‏ترين مرتبه علم باشد دهان خود را به آن آلوده نمي‏كند، و نسبت دادنِ اين امر به بزرگان و رؤساي صوفيان افتراي محض و تهمت بزرگي است كه باطن وجود ايشان از آن بركنار است. بعيد نيست كه سبب اين گمان نادانان در باره بزرگان اين باشد كه اطلاق وجود گاهي بر ذات حق مي‏شود، و گاهي بر مطلقي كه شامل همه چيز است، و گاهي ديگر بر معناي عام عقلي؛ زيرا ايشان بسيار مي‏شود كه وجود را بر معناي سايه‏اي وجودي اطلاق كرده، پس آن را بر مراتب تعينات و وجودات مخصوص حمل مي‏كنند، لذا احكام آن‏ها بر آن جاري مي‏شود. [46]

عقيده‏اي كه در اينجا به بطلان آن اعتراف شده است، همان چيزي است كه وحدت وجوديان ـ و از جمله خودِ مؤلف رساله "لقاء اللّه‏" آن هم در همين كتاب "لقاء اللّه‏" ـ آن را با عين همين عباراتي كه در اين‏جا آن را باطل و خلاف دين و عقل مي‏دانند در سر تا پاي نوشته‏ها و سخنان خويش بيان مي‏دارند، و ما براي تأييد مطلب باز هم به نمونه‌هايي از عبارات ايشان اشاره مي‌کنيم. اسفار مي‏نويسد:

هر چه در صفحه وجود است يا وهم و خيال است و يا عكس‏هاي آيينه‏اي و يا سايه‏ها مي‏باشد.

"الهي نامه" مي‏نويسد:

الهي، همه گويند: "خدا كو؟"، حسن گويد: "جز خدا كو؟"

الهي از من برهان توحيد خواهند و من دليل تكثير.

الهي از حسن پرسند توحيد يعني چه، حسن گويد تكثير يعني چه.

الهي دو وجود ندارد، و يكي را قرب و بعد نبود.

الهي از گفتن: "من" و "تو" شرم دارم، أنت أنت.

الهي نهر بحر نگردد ولي تواند با وي بپيوندد و جدولي از او گردد.

الهي موج از دريا خيزد و با وي آميزد و در وي گريزد و از وي ناگزير است.

الهي تا حال تو را پنهان مي‏پنداشتم، حال جز تو را پنهان مي‏دانم.

الهي شكرت كه دي دليل بر اثبات خالق طلب مي‏كردم، و امروز دليل بر اثبات خلق مي‏خواهم.

الهي شكرت كه ديده جهان بين ندارم، هو الاول والاخر والظاهر والباطن.

"وحدت از ديدگاه عارف و حكيم" مي‏نويسد:

هيچ وجود و موجودي جز او وجود ندارد، و هر چيزي كه نامِ غير بر آن اطلاق مي‏شود از شؤون ذاتي خود او مي‏باشد، و نام غيرْ بر آن گذاشتن از ناداني و گمراهي است، زيرا ايشان در خيالات و امور اعتباري غرق شده‏اند و از حقيقت و دگرگوني‏هاي آن غافل مانده‏اند.[47]

"تعليقات كشف المراد" مي‏نويسد:

جدايي حق سبحانه و خلق او به اين گونه نيست كه در مقابل هم باشند، بلكه به اين گونه است كه يكي ديگري را به نحو شمول و اطلاق در بردارد... و اين اطلاقِ احاطه‏اي به گونه‏اي است كه همه چيز را در بر گرفته و هيچ چيزي از دايره وجود آن خارج نيست... و شناختي كه از علت و معلول به نحو معهود و متعارف در اذهان سطح پايين وجود دارد، سزاوار عزت و عظمت خداوند سبحانه و تعالي نيست. [48]

ملاصدرا مي‏نويسد:

اينكه ما در ابتداي امر گفتيم در صحنه وجود علت و معلول هست... در آخر كار بدانجا كشانده شد كه از ميان آن دو، تنها علتْ امري حقيقي است و معلول فقط جهتي از جهات آن مي‏باشد، و عليت و تأثير آن چيزي كه آن را علت نام نهاديم به معناي دگرگوني خودِ آن بازگشت. [49]
فصل چهارم : درآداب فرش خانه 
ازحضرت امام موسى ((عليه السلام )) منقول است كه سه چيز است كه از مروت است نيگوئى چهار پا و غلام خوش رو وفرش نفيس .
ازحضرت صادق منقول است كه آدمى را فرشى از براى خود و فرشى از براى زوجه خود و فرشى از براى مهمان در كار است و زياده از اين از شيطان است .
درروايت ديگر منقول است كه درخانه امام زين العابدين ((عليه السلام )) بالشها و نمدها بود كه درآنها مثالها و صورتها و شكلها بود و بر روى آنها مى نشستند.
درحديث ديگر منقول است كه جمعى در منزل شما چيزى چند مى بينيم كه خوش نمى آيد مارا حضرت فرمود كه ما زنان ميخواهيم و مهر ايشان را مى دهيم آنچه ميخواهند از براى خود مى خرند آنها ازما نيست .
درحديث ديگر منقول است كه شخصى بخدمت امام محمد باقر رفت ديد كه آنجناب درخانه مزينى نشسته اند كه فرشهاى نيكو درآن گسترده اند پس روز ديگر رفت ديد كه درخانه نشسته اند كه بغير از حصير چيزى درآنخانه نيست و خود پيراهن گنده پوشيده اند پس ‍ حضرت فرمود كه آنچه ديروز ديدى آنخانه از من نبود از زوجه من بود و ديروز روز نوبت اوبود.
درحديث صحيح منقول است كه شخصى بحضرت امام محمد باقر ((عليه السلام )) عرض كرد كه شخصى مى نشيند بر فرشى كه در آن صورتها هست فرمود كه عجمان تعظيم مى كنند چنين فرشى را و ما دشمن مى داريم آن را.
درحديث صحيح ديگر منقول است كه از حضرت امام موسى ((عليه السلام )) پرسيدند از فراش حرير و ديبا آيا بر روى آن ميتوان خوابيد و تكيه كرد و نماز كرد حضرت فرمود كه در زير مياندازى و بر رويش ميايستى اما سجده برآن نميكنى .
در روايت ديگر منقول است كه حضرت امام رضا ((عليه السلام )) در تابستان بر روى حصير مى نشستند و در زمستان بر روى پلاس و در خانه جامه هاى گنده مى پوشيدند و چون بيرون ميامدند براى مردم زينت ميكردند.
در روايت معتبره منقول است كه چون حضرت امير المؤ منين ((عليه السلام )) حضرت فاطمه را تزويج كردند پوشش ايشان عبائى بود و فرش ‍ ايشان پوست گوسفندى بود و بالش ايشان پوستى بود كه ميانش را ليف خرما پر كرده بودند.
درحديث ديگر منقول است كه حضرت صادق ((عليه السلام )) فرمود كه بسيار است كه نماز ميكنم ودر پيش روى 